می دونی خوب که بررسی می کنم می بینم زیاد هم تقصیر نداری اخه چندان الگوهای
مناسبی تو زندگی نداشتی!
وقتی میبنم و می شنوم که مادرت با داشتن ۶ پسر و یک همسر تمام کارهای خونه و
همینطورخرید ها رو یک تنه انجام می داده و به قول خودش " خودم انجام می دهم و منت
کسی رو نمی کشم " هم تئوریش بوده ، می فهمم که حق داری که حتی نان خریدن سختت
باشه و چقدر سر همین نون خریدن اوایل زندگی کشمکش داشتیم و چقدر من التماس برادرت
کردم که به مادرت حالی کنه این لطف رو در حق ما نکنه و برای ما نان نخره تا بالاخره همسر
من از همین چیزهای کوچیک احساس مسئولیت کردن رو یاد بگیره! چقدر سختم بود که بخوام
تازه مرد به این بزرگی رو تربیت کنم و بعضی وقتها با خودم می گفتم من اگر این همه انرژی رو
صرف تربیت فرزندم می کردم الان بچه ام کلی ادم شده بود!!!
می دونی وقتی ان روزهای نامزدی پدرت رو دیدم که شانه هاش رو بالا انداخت و گفت که
عروسی هیچ کدوم از بچه هام به من ربطی نداشته و به تو هیچ کمکی نمی کنه ، فهمیدم که
پدرت تنها مسئول بدنیا اوردن شماست. " البته ما توقعی هم ازش نداشتیم ولی خوب گفت که
اب پاکی رو رو دستمون بریزه".
می دونی وقتی این همه پشت کار و دقت تو رو تو کارت و تو ورزشت می بینم افسوس
می خورم که چرا هیچ کدوم از اینها از کودکی و نو جوانیت درست جهت نگرفته تا الان بتونی
خوب ازشون برداشت کنی!دلم می سوزه که تو درد دل می کنی و می گی " هیچ وقت هیچ
کس نبود که من رو بتونه راهنمایی کنه و بشینه دوستانه با من صحبت کنه" به قول اطرافیانت
تو بچه شیطونی بودی که این روزها به بچه های امثال تو می گن " بیش فعال "!!!
می دونی وقتی مادرت بجای این که حرف من رو درک کنه و بدونه اصلا چرا من انقدر اصرار دارم
زندگیمون رو جهت دارش کنیم و پیشرفتی داشته باشیم بر می گرده به من می گه : " کف
دست که مو نداره ... " و هیچ وقت نفهمید قرار نیست من از کف دست مو ندار چیزی بکنم قراره
تو بفهمی که دیر بجنبی خیلی دیرتر می شه !!!
می دونی بعضی وقتها فکر می کنم شاید اگر از شون دورتر بودیم و مجبور نبودیم طبقه بالای
خونه پدرت زندگی کنیم الان بهتر شده بودی !!! البته این حدس و گمانه...
می دونی می دونم که تو خیلی وقتها خیلی برخوردهایی که می کنی بخاطر اینه که از دست
خانواده ات ناراحتی و شاید حسادت درونت باعث می شه خیلی از کارهای من و خونواده ام رو
به مسخره بگیری.
البته می دونم که اطرافیانت ادمهای بدی نیستند و خدا رو شکر که در مجموع با من خوبند ولی
خوب در باطن و بخاطر نوع تربیتشون من زیاد اذیت می شوم.
می دونی همه اینها رو نگفتم که بگم شما ادمهای بدی هستید نه اتفاقا در نوع خودتون خیلی هم
خوبید ولی خوب عملکردتون با من و خانواده ام فرق می کنه.! مادر من در تمام ۴۰ سال زندگی
مشترکش شاید ۴۰ بار هم نان نخریده باشه ! و از وقتی یادم می اید انقدر تو انباری خانه مواد
غذایی پیدا می شد که هیچ وقت احتیاجی نبود برای خرید یک رب شال و کلاه کنند برند سر کوچه!
و انقدر احساس مسوئولیت نسبت به فرزندشون داشتند که سخنانشون همیشه اویزه گوشمون
باشه که در عین حال که حماییتون می کنیم ولی باید بتونید رو پای خودتون بایستید! تو خونه ما
پسرها از گرسنگی تلف نمیشند اگر مادر و پدرشون خونه نباشند ... درست برعکس خونه شما!
بهرحال من نمی دونم کی مقصره ؟! اما خوب می دونم کاش پدر و مادرها فقط مسئول بدنیا
اوردن بچه هاشون نباشند...
پی نوشت ۱: بابا من تو پست قبلم با کامنتهای خصوصی دوستان متوجه شدم که این مشکل
خیلی از خانمهاست .امیدوارم خداوند شما مردان را به راه راست هدایت کند
.
پی نوشت ۲: ممنون از همراهی و راهنمای های خوبتون
.
پی نوشت ۳: سین بانو عزیز خیر جناب سرهنگ اینجا رو نمی خونه یعنی راستش اصلا نمی دونه
من وبلاگ دارم
. من برخلاف خیلی از خانمها که هر چی دارند می ریزند رو صفحه، عمل
می کنم و به عبارتی نیازی نمی بینم از تمام مواردی که ضرری به زندگیم نمی زنه دیگرون
با خبر باشند حتی اگر همسر یا پدر و مادرم باشند ... البته یک خان دایی گل دارم که ادرس
اینجا رو داره.
باشد که مردانمان مردتر باشند
.