تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

حال این روزهای من نه خوب است و نه بد!

حال این روزهای من نه سرد است و نه گرم!

حال این روزهای من نه غمگین است و نه شاد!

حال این روزهای من نه امیدوار است و نه ناامید!

حال این روزهای من نه چشم انتظار است و نه فارغ از انتظار!

حال این روزهای من نه سکون است و نه جاری!

حال این روزهای من نه سکوت است و نه هیاهو!

حال این روزهای من نه سبز است و نه سیاه!

حال این روزهای من نه زنده است و نه مرده!

حال این روزهای من نه عاشق است و نه فارغ!

حال این روزهای من نه می خندد ونه می گرید!

حال این روزهای من خشمگین است و نه ارام!

حال این روزهای من نه دعا میکند و نه بی دعاست!

حال این روزهای من در دلش نجوا می کند : " حال من خوب است  ؟!"

 

پی نوشت اساسی: " حال ما خوب است نگران نباشید اینها تراوشات صبحگاهی یک رهای

                              ارام است که بدون این که فکر کند می نویسد...!!!"

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 8:15 توسط رها |


 

 

خوب ما که جایی نرفته بودیم اما برگشتیم و سر و مر و گنده در خدمت شما هستیم.

این ۴ روز رو هم بجز روز اول که خدمت مادر جان عزیز  بودیم و حالی و حولی بقیه

روزها در منزل خوردیم و خوابیدیم و کتاب خواندیم  وکمی کار خانه کردیم و همین...!

 

باورتون نمی شه ولی بعد از ۴ روز تعطیلی دریروز بالاخره مادر جناب سرهنگ رو دیدیم

و گفت اگه صدای شیر اب  و جارو برقی از خونتون نمی اومد اصلا باورم نمی شد که خونه ای!

بابا کجایی شما دلمون برات تنگ شده... خوب راه دور بود باید یک طبقه می رفتم پایین

خوب اخه!!!

 

هی بد نبود اما دیگه رفتن تو غار هم حدی داره خوب ... اگر طولانی می شد قطعا به گیس

و گیس کشی میشد.

 

باشد که از این تو غار رفتن ها قسمت شما هم باشد.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 14:56 توسط رها |


 

 

 از فردا تا اخر هفته را شرکت در تعطیلات تابستانی اعلام نموده است. خوب انقدر دیر

گفتند که هیچ برنامه ریزی نداریم. ولی خوب واقعا به یک استراحت احتیاج داشتم.

بچه های خوبی باشید و بیاید رو در و دیوار این خونه یادگاری بنویسید تا من به امید

خدا برگردم.

 

باشد که از این تعطیلات قسمت شما هم باشد.

 

امضا : رهای مشتاق تعطیلات

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 12:9 توسط رها |


 

 

شاید تو پدر پیر و خسته ای که دیروز سوار ماشینت شدم هیچ وقت این پست رو نخونی

ولی دیروز که سوار تاکسی زرد رنگت شدم و ان نوشته " با راننده بلندتر صحبت کنید ،

لطفا ..." رو دیدم کمی بیشتر از همیشه دقت کردم و حدس زدم شاید کم کم ۷۰ سال

سن داشته باشی و انقدر پیر و فرتوت بودی که دستان چروکیده ات دلم رو به درد اورد و

شاید اگر  می توانستم به دستانت بوسه می زدم.

پدر جان با ان قامت نحیف و رنجورت چطور در این کلان شهر بی در و پیکر رانندگی می کردی

و  البته گوشهای سنگینت صد برابر این امر را سخت تر می کرد.شاید ندانی که چه بغضی

در گلویم پیچید وقتی که دیدم با این سن و سال هنوز مجبوری کار کنی .

 

گاهی ارزو می کنم کاش هیچ وقت هیج کجای دنیا فقر نبود .کاش هیچ پدری به ان سن و

سال مجبور نبود کار کند و کاش ...........

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 12:24 توسط رها |


 

 

خوب بسه دیگه هر چی نک و ناله کردیم و روضه خوندیم من مقصرم یا تو ؟ تو مقصری یا من؟

انها مقصرند یا تو ؟ تو مقصری یا انها؟ ما مقصریم یا انها؟ ایشان مقصرند یا اوشان

 

بهرحال هر کسی یک روشی برای زندگی داره دیگه.. درسته ؟! کار زیادی هم از دست من بر

نمی اید و من همین طوریش کلی جون کندم  و دریافتم که خشت اول گر نهد معمار کج...

اه باریک ا... چی ؟ تا ثریا می رود دیوار کج!!!

 

خوب هر کی مادر شده که شده - هر کی هم نشده که خوب یک روز ی می شه دیگه پس

 تو رو خدا مراقب تربیت فرزندانمون باشیم .

 

اما بریم سر قصه موش کشی... اقا ما صبح به صبح که می رسیم سر کار با یک عدد خانم

منشی روبرو می شدیم که پشت در رو پله دوم ایستاده و در حال غالب تهی کردن بود و

وق زده به موشهای توی باغچه جلوی ساختمون اداره نگاه می کنه... تا من رو می دید

می پرید تو بغل من که : وای خانم ن خوب شد اومدید !!! تا انجایی که دستی دستی

 من رو پرت می کرد جلوی موشها که هر کدوم اندازه یک ببر شدند!!!! حالا هر چی هی

من توضیح  می دهم بابا انها تو باغچه اند و شما رو پله دوم تو گوشش نمی رفت که نمی رفت.

 

بالاخره کار به انجا کشید که تصمیم گرفتم زنگ بزنم ۱۳۷ .. به به واقعا افرین به این ۱۳۷ خدایی

کلی با کلاس کد رهگیری دادند و کلی با احترام هی زنگ می زنند و پی گیری می کنند و امار

موشهای کشته شده رو صبح به صبح به سمع و نظرشون می رسونم.

من ساعت ۸ کارت نزده تلفن به اتاقم وصل می شه که ۱۳۷  و روزمان را با موش اغاز می کنیم

و لذت می بریم .

 

اینها رو گفتم که بدونید اگه کاری از دست من تو کشتن حشرات و حیوانات موذی بر می اید

 خلاصه خجالت نکشید بهم بگید  راه دوری نمی ره منم به یک نون و نوا از پولهای پرداختی

شما می رسم.

 

امضا : رهای موش کش

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 14:5 توسط رها |


 

 

می دونی خوب که بررسی می کنم می بینم زیاد هم تقصیر نداری اخه چندان الگوهای

مناسبی تو زندگی نداشتی!

وقتی میبنم و می شنوم که مادرت با داشتن ۶ پسر و یک همسر تمام کارهای خونه و

همینطورخرید ها رو یک تنه انجام می داده و به قول خودش " خودم انجام می دهم و منت

کسی رو نمی کشم " هم تئوریش بوده  ، می فهمم که حق داری که حتی نان خریدن سختت

باشه و چقدر سر همین نون خریدن اوایل زندگی کشمکش داشتیم و چقدر من التماس برادرت

 کردم که به مادرت حالی کنه این لطف رو در حق ما نکنه و برای ما نان نخره تا بالاخره همسر

من از همین چیزهای کوچیک احساس مسئولیت کردن رو یاد بگیره! چقدر سختم بود که بخوام

 تازه مرد به این بزرگی رو تربیت کنم و بعضی وقتها با خودم می گفتم من اگر این همه انرژی رو

صرف تربیت فرزندم می کردم الان بچه ام کلی ادم شده بود!!!

 

می دونی وقتی ان روزهای نامزدی پدرت رو دیدم که شانه هاش رو بالا انداخت و گفت که

 عروسی هیچ کدوم از بچه هام به من ربطی نداشته و به تو هیچ کمکی نمی کنه ، فهمیدم که

پدرت تنها مسئول بدنیا اوردن شماست. " البته ما توقعی هم ازش نداشتیم ولی خوب گفت که

 اب پاکی رو رو دستمون بریزه".

 

می دونی وقتی این همه پشت کار و دقت تو رو تو کارت و تو ورزشت می بینم افسوس

 می خورم که چرا هیچ کدوم از اینها از کودکی و نو جوانیت درست جهت نگرفته تا الان بتونی

خوب ازشون برداشت کنی!دلم می سوزه که تو درد دل می کنی و می گی " هیچ وقت هیچ

 کس نبود که من رو بتونه راهنمایی کنه و بشینه دوستانه با من صحبت کنه" به قول اطرافیانت

تو بچه شیطونی بودی  که این روزها به بچه های امثال تو می گن " بیش فعال "!!!

 

می دونی وقتی مادرت بجای این که حرف من رو درک کنه و بدونه اصلا چرا من انقدر اصرار دارم

زندگیمون رو جهت دارش کنیم و پیشرفتی داشته باشیم بر می گرده به من می گه : " کف

دست که مو نداره ... " و هیچ وقت نفهمید قرار نیست من از کف دست مو ندار چیزی بکنم قراره

تو بفهمی  که  دیر بجنبی خیلی دیرتر می شه !!!

 

می دونی بعضی وقتها فکر می کنم شاید اگر از شون دورتر بودیم و مجبور نبودیم طبقه بالای

 خونه پدرت زندگی کنیم الان بهتر شده بودی !!! البته این حدس و گمانه...

 

می دونی می دونم که تو خیلی وقتها خیلی برخوردهایی که می کنی بخاطر اینه که از دست

خانواده ات ناراحتی و شاید حسادت درونت باعث می شه خیلی از کارهای من و خونواده ام رو

به مسخره بگیری.

 

البته می دونم که اطرافیانت ادمهای بدی نیستند و خدا رو شکر که در مجموع با من خوبند ولی

خوب در باطن و بخاطر نوع تربیتشون من زیاد اذیت می شوم.

 

می دونی همه اینها رو نگفتم که بگم شما ادمهای بدی هستید نه اتفاقا در نوع خودتون خیلی هم

خوبید ولی خوب عملکردتون با من و خانواده ام فرق می کنه.! مادر من در تمام ۴۰ سال زندگی

مشترکش شاید ۴۰ بار هم نان نخریده باشه ! و از وقتی یادم می اید انقدر تو انباری خانه مواد

غذایی پیدا می شد که هیچ وقت احتیاجی نبود برای خرید یک رب شال و کلاه کنند برند سر کوچه!

 

و انقدر احساس مسوئولیت نسبت به فرزندشون داشتند که سخنانشون همیشه اویزه گوشمون

باشه که در عین حال که حماییتون می کنیم ولی باید بتونید رو پای خودتون بایستید! تو خونه ما

پسرها از گرسنگی تلف نمیشند اگر مادر و پدرشون خونه نباشند ... درست برعکس خونه شما!

 

بهرحال من نمی دونم کی مقصره ؟! اما خوب می دونم کاش پدر و مادرها فقط مسئول بدنیا

اوردن بچه هاشون نباشند...

 

پی نوشت ۱:  بابا من تو پست قبلم با کامنتهای خصوصی دوستان متوجه شدم که این مشکل

خیلی از خانمهاست .امیدوارم خداوند شما مردان را به راه راست هدایت کند.

پی نوشت ۲: ممنون از همراهی و راهنمای های خوبتون.

پی نوشت ۳: سین بانو عزیز خیر جناب سرهنگ اینجا رو نمی خونه یعنی راستش اصلا نمی دونه

من وبلاگ دارم. من برخلاف خیلی از خانمها که هر چی دارند می ریزند رو صفحه، عمل

 می کنم و به عبارتی نیازی نمی بینم از تمام مواردی که ضرری به زندگیم نمی زنه دیگرون

 با خبر باشند حتی اگر همسر یا پدر و مادرم باشند ... البته یک خان دایی گل دارم که ادرس

 اینجا رو داره.

 

 

باشد که مردانمان مردتر باشند.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 8:52 توسط رها |


Home | Archive | Email