تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

می دونی خیلی وقتها شده که از خودم پرسیدم من مهم ترم یا تو؟ اصلا چرا این طوری

 می پرسم بذار راحت تر بگم :" من مهم ترم یا خواسته های تو؟!"

روزهای رو تو عقب گرد زندگی می بینم که اهدافت از من مهم تر بودند! روزهایی رو با

چشم های خودم دیدم که تو  و خودت و اهدافت و ارزوهات و کارت و ..... یعنی به عبارتی

همه چیز مهم تر بود تا من!!!

 

می دونم شاید اصلا نیازی نباشه مقایسه ای داشته باشم... می دونم تا بهت بگم تو

ورزشت مهم تر از منه و از وقت من و زندگی من می زنی تا به ورزشت برسی  جواب

می دهی که " عقل سالم در بدن سالمه "

 

می دونم تو اگر روزی قرار باشه کفش کوه بخری و ان روز مثلا مواد غذاییمون هم ته کشیده

باشه ترجیح می دهی اول کفش کوه بخری تا مواد غذایی!!!

می دونم تو قرار نیست شغلت رو عوض کنی و یا منبع درامد دیگری هم داشته باشی چون

به کارت عشق می ورزی  و من می دونستم که شغلت اینه !!! ولی نمی دونم من کی تعهد

داده بودم که تا اخر عمرم سختی بکشم!!! می دونم تو کارت رو به هر چیز یا کس دیگری ترجیح

می دهی...

 

می دونم تو دل خجسته تر از انی هستی که نگران نداشتن خونه-ماشین- بچه وهزاران چیز

کوچیک و بزرگ باشی چون هدفت کارته و ورزشت و خوب می دونیم که هیچ کدوم درامد زا

نیست!!!

 

می دونم تو ان قدر راحت هستی که وقتی بهت می گم دیگه برای داشتن بچه داره دیر می شه

شونه هات رو بیتفاوت می اندازی بالا و میگی : " من مگه خلم تو این موقعیت بچه بیارم"!!!

می دونم اوردن بچه با این موقعیت کار درستی نمی تونه باشه اما یک چیزی رو خوب می دونم

که تو هم ادمی نیستی که دنبال بهتر کردن موقعیت بدوی! تو نشستی و به دلخوشی های

 خودت بسنده کردی و اصلا نگران نیستی که من همیشه توانایی مادر شدن رو ندارم!!!

 

من نگران ماشین -خونه  و هزاران چیز دیگه ای هستم که تو باید به فکرشون باشی!!!

اما خوب انقدر هم احمق نیستم که اگر تونستم یک ماشین کوچیک و نه چندان مدل بالا بخرم

و زحمت کشیدم تمام ان ساعتهایی که تو تو کوه و دشت و دمن بودی به نام تو بزنم!

می دونی انقدر احمق نیستم که این خونه که از تعاونی قراره بگیرم و ذره ذره از خوشیهام

می زنم  و حتی خیلی وقتها از رخت و لباسم می زنم تا پولش رو جور کنم به نامت بزنم حتی

نیم دونگ!!! و بعضی وقتها انقدر تو محیط کارم کار می کنم که وقتی سرم رو می گیرم بالا سرم

گیج می ره و تو ان ساعت توی محل کارت به خواب بعداز ظهرت می رسی چون صبح ساعت

چهار پا شدی رفتی ورزش!!!

 

می دونی انقدر احمق نیستم که نفهمم مادرت وقتی می گه " زن و شوهر هر چی دارند

نصف نصفه " منظورش چیه!!!  ولی می دونی من خیلی سختمه سرم رو بالا کنم و تو چشمهای

مادرت نگاه کنم و بگم اره در صورتی که دوشا دوش هم زحمت بکشند! من شرمم می اید بگم

اره حق با شماست ولی در صورتی که ببینی همراه زندگیت واقعا همراهته!!! و من افسوس

می خورم به خودم - به جوانیم و به تمام روزهای قشنگی که می تونسیتم با هم بسازیم!

 

می دونی من ناراحت می شوم وقتی که پدر م بهم می گه تو نمی خواد غصه خونه رو بخوری

بالاخره انقدر از من می مونه که تو بتونی یک اپارتمان برای  خودت بخری و من بغض گلوم

رو بگیره و حتی نتونم بگم دور از جون!!!

 

می دونی ... اصلا ولش کن تو که نمی دونی و اصلا قرار نیست که بدونی چون نمی خواهی که

بدونی!!!

 

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 9:3 توسط رها |


 

 

 

      گاهی با خود می اندیشم کاش خداوند تنها برای یک روز شانه هایش را به من قرض

 می داد تا تمام بهت و سنگینی و غربتم را روی ان بگذارم و سرم را در سینه های محکمش

 فرو کنم و تا می توانم فریاد بزنم و گریه کنم!

گاهی دلم خدایی را می خواهد که اغوش گرمش تکیه گاه تمام تکیه گاههای نداشته ام باشد.

گاهی از این که تمام زندگیم حامی بودم خسته می شوم ودلم حمایت بی بیدل خداوندی را

می خواهد که تا چشم کار می کند از من دور است.

گاهی دلم خدایی را می خواهد که رو در رو مرد و مردانه به تمام سئوالات بی پاسخم جواب

بدهد و مرا از بهت و سر درگمی نجات دهد.

گاهی دلم خدایی را می خواهد که گویی  " کن فیکون " کننده قهاری است اری من دلم همان

خدا را میخواهد تا سر انگشت اعجازش را بر زندگی کندم بکشد و کمی خواسته هایم را زودتر

اجابت کند.

گاهی دلم می خواهد همان خدا پاسخم را می داد که کجای زندگیم به خطا رفتم که حداقل ده

سال از زندگیم عقبم!

گاهی دلم خدایی را می خواهد که تمام غمهایی که نتوانستم به عزیزترین کسانم بگویم را

به او بگویم و کسی باشد تا حمایتم کند.

 

تنها گاهی به وسعت تمام عمرم خدا را می جویم !!!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 8:55 توسط رها |


 

 

خوب به سلامتی این اولین پست ما بعد از زاد روز شب مهتابیمان است و از دوباره میریم

دور اول و شروع می کنیم از یک!

 

از ان زمونهای وحشتناک که مادر نه شما بودی و نه شما برادر، ما بودیم و چند تا جک و جونور

زشت و وحشتناک ، که خاک بر سر بودند ان گنده هاش علف می خوردند و ان ریزه میزه هاش

گوشت تن ان بزرگترها رو ( مصداق کامل ضرب المثل : فلفل نبین چه ریزه درشتاشو سوا کن)

ما تو خونه های سنگیمون زندگی می کردیم و خدایش این همه بشور و بساب نداشتیم و

این همه قر و فر واسه چیدن کاسه بشقاب و بوفه وکوفت زهرمار هم نبود! اخ من چقدر بدم

میاید از این گلهای مصنوعی که می گذاران تو گلدون و هی روی هر میز و پیز  یک گلدون

بد مصب علم کردند با گل پلاستیکی ،کاغذی،پارچه ای ، مخملی و.....

 

ان زمونها تو دورهای که ما تو خونه های سنگیمون زندگی می کردیم از گلهای وحشی کنار

خونمون گل می چیدیم حلقه درست می کردیم می ذاشتیم تو سر خودمون و هی دلبری برای

مرد خونمون که با ان لباس یک بندش رفته بود شکار ... منتظر می شستیم تا گرازی چیزی

رو کولش از تو دل جنگل پیداش بشه و ما رو با ناز و ادای گل به سر بینه و خوب دیگه مادر

قدیمها دیگه این قدر سوسول بازی نبود که بعدشم باید هول می پریدیم به کندن پوست گراز!

 

اره داشتم می گفتم این روزها تو دوره شماها هی میز می چینید ، هی دکوراسیون خونتون

رو تغییر می دهید ، هی عکس می گیرید و هی قاب می کنید و یکی یک میز گردالو هم میخرید

و عکسها رو می ذارید روشو و بعد سال به سال که مهمون می اید خونتون از عکسها تعریف

می کنه که ماشاا... فلانی چه بزرگ شده و بهمانی چه خوشگل شده و فلانی چه شوهرش

سره و بهمانی چه زن پولداری گیرش اومده و هی از این می گید و هی از ان می گید و بعد

خداحافظ!

 

بعد هر چند وقت یکبار یه کسی رو می ارید خونتون رو تمیز کنه از بس خنز پنز دور خودتون

جمع کردید خوب حق دارید نتونید از پسش بر بیاید و هیچ وقت نمی تونید لذت تمیز کردن خونتون

رو خودتون تجربه کنید ...! چرا ؟ خوب معلومه دیگه بازار شامه ... موزه است ... نمی دونم هر

چی هست بساطیه برای خودش!!!

 

بعد ...

 

اصلا چی می خواستم بگم من مادر ا ا اااااااااااااااااااااااااااااا

 

اها خوب بک کلام ختم کلام: " خیلی از چیزهایی که تو خونه زندگیمون جمع کردیم و گذاشتیم

کنار یا تو دکور شاید سال به سال هم بکارمون نیاد ! بهتر نیست لذت پول دادن به وسایل اضافه

رو بریزید تو راه سفر، کمک به یک فرد مستحق و یا هزاران راهی که خودتون بهترمی دونید.

فقط  دیگه گل مصنوعی نخرید(  وا... بلا جز انرژی منفی و مرده هیچ چیزی نداره این لامصب")

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 9:31 توسط رها |


 

 

یک شب مهتاب بدنیا اومدم

تولدم مبارک

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 8:34 توسط رها |


 

 

از اخرین روزی که اینجا رو اب و جارو زدم مدت زمان زیادی گذشته ! راستش احساس می کنم

اینجا گوشه گوشه اش پر شده از تار عنکبوت که متاسفانه نشانه خوبی نیست .یعنی یک

جورایی نشان از تنبلی -بی حوصلیگی - خستگی - ناامیدی و ............ می ده واین اصلا

نشانه خوبی نیست.

قرار بود این پستم در مورد اهداف و اروزهام باشه که ترجیح دادم بذارمشون تو صندوق SFGTD

 و بسپارمشون به خدای بزرگ  تا با تلاش بهشون برسم. ممول عزیز من رو ببخش که تو بازیت

 جر زنی کردم ولی راستش بعضی وقتها بعضی از اهداف رو هر چی میدوی بهش نمی رسی

 اینجاست که همون صندوق مذکور به کارت می اید .

SFGTD : SOMETHGING FOR GOD TO DO"

منم ارزوهام و رویاهی پررنگم بیشتر الان تو ان صندوق هستند و قراره خداوند بزرگ یکی یکی و

فوری بهشون رسیدگی کنه!!!

قرار نیست من بشینم تا ببینم خدا چکار می کنه. قراره من کار خودم رو بکنم و او هم کار خودش

__

________________

 

روزهای گذشته روزهای خوبی نبود . البته نه بخاطر نتیجه رای گیری بلکه بخاطر از دست رفتن

مردم وطنم .بخاطر این که حرف کشورم رو زبونهای کشورهای دیگه افتاد.بخاطر این که برای من

فردی که کتک می خورد فرقی نداشت یک ب س ی جی بوده باشه یا یک طرفدار فلان اقا...

من از این که انسانها به جون هم بیفتند روحم خدشه دار می شد. از این که خودمون افتادیم

به جون خودمون و گورمون رو با دستمون داریم می کنیم ناراحت بودم. من غمگین پدر و مادرهای

بودم که بچه هاشون تو ان جماعت بود ...حالا فرقی نداشت تو کدوم جناح بود. من نگاه مضطرب

مادر یک نظامی رو خوب می فهمیدم ( اگرچه مادر نیستم).

من دل نگرانی خواهر دور از برادری که برادرش در اینجا سربازه رو  از نوشته هاش درک کردم.

برای بازگشت ارامش دعا کردم و از خدا خواستم که زود زود روزهایی رو برسونه که تمام مردم ما

شاد باشند نه گروه خاصی!

 

باشد که ان روز برسد.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 14:50 توسط رها |


Home | Archive | Email