می دونی خیلی وقتها شده که از خودم پرسیدم من مهم ترم یا تو؟ اصلا چرا این طوری
می پرسم بذار راحت تر بگم :" من مهم ترم یا خواسته های تو؟!"
روزهای رو تو عقب گرد زندگی می بینم که اهدافت از من مهم تر بودند! روزهایی رو با
چشم های خودم دیدم که تو و خودت و اهدافت و ارزوهات و کارت و ..... یعنی به عبارتی
همه چیز مهم تر بود تا من!!!
می دونم شاید اصلا نیازی نباشه مقایسه ای داشته باشم... می دونم تا بهت بگم تو
ورزشت مهم تر از منه و از وقت من و زندگی من می زنی تا به ورزشت برسی جواب
می دهی که " عقل سالم در بدن سالمه "
می دونم تو اگر روزی قرار باشه کفش کوه بخری و ان روز مثلا مواد غذاییمون هم ته کشیده
باشه ترجیح می دهی اول کفش کوه بخری تا مواد غذایی!!!
می دونم تو قرار نیست شغلت رو عوض کنی و یا منبع درامد دیگری هم داشته باشی چون
به کارت عشق می ورزی و من می دونستم که شغلت اینه !!! ولی نمی دونم من کی تعهد
داده بودم که تا اخر عمرم سختی بکشم!!! می دونم تو کارت رو به هر چیز یا کس دیگری ترجیح
می دهی...
می دونم تو دل خجسته تر از انی هستی که نگران نداشتن خونه-ماشین- بچه وهزاران چیز
کوچیک و بزرگ باشی چون هدفت کارته و ورزشت و خوب می دونیم که هیچ کدوم درامد زا
نیست!!!
می دونم تو ان قدر راحت هستی که وقتی بهت می گم دیگه برای داشتن بچه داره دیر می شه
شونه هات رو بیتفاوت می اندازی بالا و میگی : " من مگه خلم تو این موقعیت بچه بیارم"!!!
می دونم اوردن بچه با این موقعیت کار درستی نمی تونه باشه اما یک چیزی رو خوب می دونم
که تو هم ادمی نیستی که دنبال بهتر کردن موقعیت بدوی! تو نشستی و به دلخوشی های
خودت بسنده کردی و اصلا نگران نیستی که من همیشه توانایی مادر شدن رو ندارم!!!
من نگران ماشین -خونه و هزاران چیز دیگه ای هستم که تو باید به فکرشون باشی!!!
اما خوب انقدر هم احمق نیستم که اگر تونستم یک ماشین کوچیک و نه چندان مدل بالا بخرم
و زحمت کشیدم تمام ان ساعتهایی که تو تو کوه و دشت و دمن بودی به نام تو بزنم!
می دونی انقدر احمق نیستم که این خونه که از تعاونی قراره بگیرم و ذره ذره از خوشیهام
می زنم و حتی خیلی وقتها از رخت و لباسم می زنم تا پولش رو جور کنم به نامت بزنم حتی
نیم دونگ!!! و بعضی وقتها انقدر تو محیط کارم کار می کنم که وقتی سرم رو می گیرم بالا سرم
گیج می ره و تو ان ساعت توی محل کارت به خواب بعداز ظهرت می رسی چون صبح ساعت
چهار پا شدی رفتی ورزش!!!
می دونی انقدر احمق نیستم که نفهمم مادرت وقتی می گه " زن و شوهر هر چی دارند
نصف نصفه " منظورش چیه!!! ولی می دونی من خیلی سختمه سرم رو بالا کنم و تو چشمهای
مادرت نگاه کنم و بگم اره در صورتی که دوشا دوش هم زحمت بکشند! من شرمم می اید بگم
اره حق با شماست ولی در صورتی که ببینی همراه زندگیت واقعا همراهته!!! و من افسوس
می خورم به خودم - به جوانیم و به تمام روزهای قشنگی که می تونسیتم با هم بسازیم!
می دونی من ناراحت می شوم وقتی که پدر م بهم می گه تو نمی خواد غصه خونه رو بخوری
بالاخره انقدر از من می مونه که تو بتونی یک اپارتمان برای خودت بخری
و من بغض گلوم
رو بگیره و حتی نتونم بگم دور از جون!!!
می دونی ... اصلا ولش کن تو که نمی دونی و اصلا قرار نیست که بدونی چون نمی خواهی که
بدونی!!!![]()
