تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

این روزها تو چهره خیلی ها که دقت می کنی گره ای تو ابروهاشون خورده و یا با خود درگیرند

 و قهر با زمانه. بعضی ها سخت در تلاشند و بعضی ها اهسته اهسته چرخ زندگیشون رو

می چرخونند .یک عده ای می دوند و عده ای دیگه یکجا وایستاند و دارند دونده ها رو نگاه

 می کنند.بعضی ها رییسند و بعضی ها مرئوس.

بعضی ها می خواهند ریس باشند با زور و بعضی ها ذاتا رییس افریده شده اند.

 

مهم نیست که تو جزو کدوم دسته از این ادمها هستی! مهم نیست داری می دوی یا

ایستادی و بهت زده داری تماشا می کنی!

مهم نیست که امروز کشتی هات غرق شده یا دیروز !مهم نیست امروز بخت با تو یار بود

 یا نه!

ان چیزی که مهمه اینه که لحظه ها داره می گذره تو امروز یک روز از دیروز بزرگتر و پیرتر شدی!

تلاش می کنی تا لذت ببری یا تلاش می کنی و غرق شدی در تلاشت بدون ذره ای لذت!

نیازی نیست به عقب برگردی از همین امروز صبح تا الان چکار کردی؟ زندگیت رو چطور

 گذروندی می دونم خیلی ها مثل خودم مجبور بودند بیایند سر کار و خوب باطبع یک سری

 کارهای اجباری رو هم انجام بدهند ولی محض رضای خودت سعی کن تو دلت برای خودت

 لبخند بزنی از این که امروز سلامتی و تو محیط کارت هستی لذت ببر...

یادت باشه خیلی ها دلشون می خواد جای تو بودند! یادت باشه خیلی ها بیکارند! یادت

باشه خیلی ها مریضند و امروز نتونستند بیایند سر کار!

پس محض رضای خودت فقط برای همین لحظه شاد باش. از خودت راضی باش و فکر نکن

 قرار بوده شق القمر کنی و نکردی!

اره تو همینی ... همین فردی که امروز همه دارند می بینندش ... یادت باشه زمان به عقب

برنمی گرده...

خشم و نفرت رو از دلت دور کن  و بجاش عشق  و محبت رو بکار!

مهم نیست اگر کارفرمای تو اندازه تو دانش نداره ... مهم اینه که تو لذت ببری .مگه کار

برای لذت بردن از زندگی نیست؟مگه پول در نمی اری تا لذت ببری..

 پس بیا و  لذت ببر.

 

من تنها به همین لحظه می اندیشم. تنها اکنون است که سهم مرا از زندگی تشکیل می دهد.

بیا با هم همسو شویم دوست من!دستانت رو به من بده و بلند شو! غم و غصه را دور کن فقط

برای اکنون ... به لحظه نیامده بعد فکر نکن...

 

ممول عزیز ممنون از دعوتت ... به زودی دستورت را اجرا خواهم کرد. منتظر رهای رها باش.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 14:30 توسط رها |


 

 

یک روزی دو تا واگن بودند که تو راه سفرشون با هم دوست می شوند! انها روزها تو

 مسیرشون با هم سلام و علیکی می کردند و دوباره به راهشون ادامه می دادند.

مدتها گذشت واگنها کم کم بهم علاقمند شدند و تصمیم گرفتند با هم همسفر شوند!

حالا این که چطور شد و چه جوری بماند...!!!

 

مدتها گذشت واگن "الف "دلش برای تمام مسیرهایی که قبلا در سفرش می دید تنگ شده

بود و همینطور واگن "ب"!اما مشکل انجا بود که نه واگن الف به مسیرهای واگن ب علاقه داشت

و نه واگن ب!

 

بازم مدتی رو سر کردند و همین طور کشون کشون به سفرشون ادامه دادند اما راستش ان

دلتگنیه که گفتم اساسی زد بالا!!! دیگه سفر مشترک و مسیر جدید چنگی به دلشون نمی زد

حالا این دو تا واگن که با هزار قفل و زنجیر بهم وصل شده بودند دنبال راهی می گشتند تا از

هم جدا شوند و بزنند به مسیرهای قبلیشون ولی افسوس که دیگه نمی شد!...

 

حالا دیگه هیچ چیزی به اندازه سفر دو واگنه حال بهم زن و سخت نبود...یک روز تصمیم گرفتند

چاره ای برای دردشون و دلتگیشون پیدا کنند ...همه جا سرک کشیدند و پیش واگنهای قدیمی

زیادی رفتند اما در نهایت به این نتیجه رسیدند که:

 

" برای با هم بودن باید خیلی چیزها رو از دست داد "

 

اما نیاد ان روزی که یک واگن همه چیزش رو از دست بده ولی و اگن بعدی خودخواهانه تو مسیر

قدیمیش پی گشت و گذار باشه!!!

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 14:31 توسط رها |


 

 

یک روز صبح بهاری از خواب پا می شی و می بینی ای داد بیداد چه روز خوبیه امروز!

ساعت نگاه می کنی و متوجه می شی هنوز چهار و سی دقیقه است عزمت رو جزم

می کنی تا دوباره بخوابی ولی دریغ از خواب... هی خودت رو به در و دیوار می کوبی

هی غلت می زنی .هی لگد می زنی به بغل دستیت که سخت خوابیده اما نمی شه

که نمی شه...خسته شدی ساعت و نگاه می کنی و می بینی این کلنجار یک ساعته

که وقتت رو گرفته ... ناامیدانه بلند می شی و سعی می کنی یک نگاهی تو اینه هال به

خودت بندازی و به قیافه کج و معوجت زبون درازی کنی و دست و رویی میشوری و ...

خوب حالا چکار کنم؟

هی به خودت می گی چه خوبه امروز !!! چه قشنگه! امروز روز منه!!! و از این حرفها...!

کمی نرمش می کنی ... بعد دراز می کشی و چشمهات رو می بندی و می گی حالا بریم

سر وقت کائنات ... چی می خواستم من ام ام ام ؟؟؟؟؟!!! هر چی به کله پوکت فشار می اری

هیچی یادش نمی اد . تصمیم می گیری بلند شی .یادت می افته رختهای شسته رو از رو تراس

جمع کنی .می ری روی تراس و رختها رو جمع می کنی .کمی نفس تازه می کنی و بعد

می بینی کف تراس بر اثر تف مالی بارون دیروز گند بهش زده شده ...خوب اب رو باز می کنی

و می افتی به جون تراس ... حالا نساب کی بساب...! بوی خوبی تو دماغ نازنینت می پیچه.

می ای تو و رختها رو تا می کنی و سر جاشون می ذاری... می ری سر وقت صبحانه...

جان چه روز خوبیه امروز ...دو تا لواش می خوری با کلی کره و پنیر!!!فکر کن...

بدون نگرانی به مغرت پیام می دی هر چی لازم داری استفاده کن بقیه اش رو هم تف به ذاتت

بریز دور.

نگران هیچی نیستی... می ای سر وقت لباسات ..هوس می کنی مانتو مقنعه ات رو اتو کنی

... همین طور سوت می زنی و لباس اتو می کنی! یک دفعه از پشت سرت یک چیزی به مخت

می خوره.... دنگگگگگگگگگگگگگ بنگگگگگگگگگگگگگگگگگجانم چی شد؟

خودتون می تونید تصور کنید چی بود خورد تو سر من...؟!

 

هیچی دیگه متکای جناب سرهنگ بود که چون طپانچه اش دم دستش نبود به همون بسنده

کرد و فریادی که : " بابا چته از نصف شب من رو بیچاره کردی؟"

و قیافه معصوم و مظلوم من رو هر طوری دوست دارید تصور کنید  : " من با شما چکار دارم ؟"

 

ای جان چه روز خوبیه.............................

اصلا می دونید چیه این مرد چش نداره ببینه من پیشرفت می کنم! یک روز خواستم با کائنات

همسو بشم ها ... نمی ذاره که

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 9:11 توسط رها |


Home | Archive | Email