این واحد تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
روزهای سبزی را برای تک تک دوستان وهمراهان اروزمندم.
|
این واحد تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
روزهای سبزی را برای تک تک دوستان وهمراهان اروزمندم.
من نمی دونم این جمله کوکو سبزی با چند سال سابقه چه معنی می ده که طرف همچین
درشت تایپش کرده و چسبونده پشت شیشه اغذیه فروشیش که نگو!!!
اصلا مگه کوکو سبزی سابقه می خواد ... البته می دونم که واقعا تجربه تو پخت غذا تاثیر
شگرفی داره ولی دیگه این که پرچمش کنی و بچسبونی پشت شیشه ،دیگه از ان کارها بود
.
خوب قربونت برم ان چیز که عیان است چه حاجت به بیان است ...بد نبود قبل این که این
نوشته رو بچسبونی پشت شیشه ،یک دستی به سر و روی اغذیه فروشیت می کشیدی تا ادم
رغبت کنه بیاد از ان کوکو سبزی چند سال سابقه دارت بخوره
.
ولی لامصب یک بوی کوکو سبزی پیچیده بود که باور کنید پاهام شل شد و اگه این دل وامونده
اجازه می داد و رغبت می کرد می رفتم تو یک دل سیر سبز ی کوکو می خوردم
.البته خودم
دو شب قبلترش کوکو سبزی تو خونه خورده بودم.
من خیلی اهل غذاهای بیرون نیستم ولی این دل لامصب بعضی وقتها یک چیزایی هوس می کنه
که عقل جن هم بهش قد نمی ده
.مثل الان که از صبح هوس دوغ کردم
.باور کنید دلم
می خواست بجای چای شیرین صبح نون و پنیر و کره ام رو با دوغ بخورم
.
گفته بودم غبار قدیمی تردید را از شیشه های باران زده پاک نخواهم کرد!
گفته بودم غبار قدیمی " دوستت دارم " را که با سرانگشت خاطره ها بر شیشه بجا گذاشته
بودی را پاک نخواهم کرد!
گفته بودم نجوای باد را که در گوشم می خواند" با من بمان" را تا ابد در گوش خواهم داشت!
گفته بودم فریادسکوت را که در دلم غوغا می کرد " ارام باش" تا دنیا هست نگه می دارم!
گفته بودم تمام انتظارها را به پاس امدنهایت جشن خواهم گرفت!
گفته بودم تمام ترکهای روی دلم را به باران خواهم سپرد تا سبز شود !
گفته بودم تمام تنهاییم را با خلوت حضورت در اندیشه ام به انتظار خواهم نشست!
اری نگفته بودم ... می دانم نگفته بودم ،اما اکنون فریاد می زنم :
" ساده ترین کلام تو ارامترین واژه برای من است ، بخوان ...برایم بخوان "
همین الان لیوان هاتون را زمین بگذارید
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' کارتان به بیمارستان خواهد کشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی کن....
زندگی همینه
روزهای امسال رو به اتمامه،سال ۱۳۸۷ اخرین نفسهاش رو داره می کشه و قراره بره تا یک
سال خوب خوب خوب برای من و همه دوستان و اشنایان از راه برسه.
قرار بود بنویسم من چقدر خوبم (به توصیه دوست خوبم ایرن) ولی فعلا از سالی که داره
تموم می شه قراره بنویسم به این که چه چیزهایی رو بدست اوردم و چی از دست دادم.
تو وبلاگ برنامه ریزی برنامه سالیانه برای خودم نوشتم و خوب تا حدودی هم سعی کردم
ولی دلم می خواد اینجا بنویسم که تو سال ۱۳۸۷ من بالاخره بعد از سالها در ارزوی ماشین
بودن برای خودم یک جیمبو خریدم که خوب کوچیک و جمع و جوره و صد البته ماشین گرون
قیمتی نیست ولی لذت داشتنش رو بعد از سالها چشیدم...
از لحاظ فنی کمی خرجش
باید بکنم که بی شک کائنات قراره برام پولش رو بفرسته
.
دوست داشتم خونه دار بشیم و استارت داشتن یک خونه از همین خونه های ۹۹ ساله برامون
زده شد که صد البته اولش با مخالفت سر سخت جناب سرهنگ روبرو شد ولی بعد از ۳ ماه
در یک اقدام ناباورانه نامه ای رو که باید امضا می کرد رو امضا کرده به من داد.خوب استارتش
زده شد و قراره انشاا.. تا دو سال اینده یک خونه تو حومه تهران به ما بدهند.ناگفته نمونه که
من به ان امضا احتیاج داشتم چون قرار بود خونه به نام من باشه
.خوب برای یک میلیون
اولیه از کسی قرض گرفتم که به امید خدا با عیدی و کمی جمع و جور کردن قرضم رو می دهم
و به بقیه اش هم قرار نیست الان فکر کنم چون خانم خونه گفته که قانون جذب رو بکار ببرم
و تلاشم رو بکنم و ایمان داشته باشم بقیه اش به قول ان تبلیغه از طرف خدا ندا می رسه:
" ان با من"![]()
خوب اتفاقهای دیگه ای هم تو همین یک ساله افتاده که مهمترینش داشتن و نداشتن فرزند
بوده و موجود کوچولویی که دو ماه بیشتر مهمون ما نبود و صد البته با سرسختی جناب
سرهنگ برای از بین بردنش فکر می کنم خدا ازمون پسش گرفت چون دید لیاقتش رو هنوز
نداریم.خوب روزهای سختی بود و تازه جناب سرهنگ راضی شده بود که نگهش داریم که رفت
و غمگینمون کرد ولی مطمئنم قطعا اگر روزی دوباره قرار باشه فرشته ای به زندگی ما بیاد جناب
سرهنگ دیگه حواسش بیشتر جمع می شه و ناشکری نمی کنه.
پدر و مادرم به سفر حج تمتع رفتند که رفتن انها هم بدون داشتن هیچ فیشی یک لطف الهی
بود چون انها خیلی دلشون می خواست بروند و اگر به ثبت نام اکتفا می کردند حداقل ده سالی
باید تو لیست انتظار می موندند.خوب این خوشحالی نداره که پدر و مادرت به ارزوشون برسند.![]()
شاید باورتون نشه ولی قرار بود امسال بدلیل بدهی خرجمون رو کمتر کنیم ولی هنوز عید نشده
خیلی چیزای رو که احتیاج داشتم عیدی گرفتم و حتی عیدی یکی دونفر هم بدون این که بدونم
از کجا ولی جور شد.
از خداوند بخاطر تمام داده های خوبش ممنونم وامیدوارم تو روزهای باقیمونده امسال و سالهای
و روزهای بعد بهترین ها روبرای من و همه و همین طور شما دوستای خوبم بخواد.
با تشکر ویژه از خانم خونه که یادم انداخت داده هام هم کم نبودند
.
قصه امروز ما قصه پیرزن ۶۸ ساله ایست که تنها بیماریش شاید گاهی درد زانو باشه با
داشتن هفت فرزند که همه سر وسامون گرفتند ... قصه خانمی است که هنوز بافتنی
می بافه در حالی که ۵۰ ساله هاش تا دو تا عینک دم دستشون نباشه نه دور رو
می بینند و نه نزدیک... محاله برای کارهاش از عروس و دختر و پسر و دامادش کمک
بخواد و تو هر مهمونی حتی اگر کسی بخواد کمکش کنه نهایت یک دوغ یا سالادی رو
بسپره دست دیگرون.
غیر ممکنه تو کارهای عیدش از کسی کمک بخواد و یکه و تنها رو چهار پایه بالا و پایین
می کنه و کار عیدش رو انجام می ده و صد البته برای دو تا از عروسهاشم که کارمندند
سبزه سبز می کنه!
تو این وسط از خرید نان و پیاز و سبز ی بگیر تا برو ... همه رو خودش انجام می ده و صد
البته سر و سامون دادن مواد غذایی برای این خیل عظیم خانواده که رو هم کم هم نیستند
خدایی کار اسونی نیست... تا مرحله کشیدن غذا رو خودش پیش می ره و نهایت جمع کردن
سفره با دختر و عروسهاش باشه و شستن ظرفها. اگر بهش بسپری که سبز ی می خوای تا
غروب برات کلی سبزی می گیره و پاک می کنه و می شوره و هیچی بهش نگی خرد می کنه
و بسته بندی شده تحویلت می ده!
به داشته هاش قانعه و از زندگی لذتی رو که خودش دوست داره می بره و تمام زندگیش رو
در ارامش سپری می کنه... انقدر که من تا بحال نشنیدم این زن و شوهر صداشون از ولوم
۱۲ بالاتر بره...تمام کارهای مربوط به بچه ها رو از کوچکی تا الان خودش انجام داده ،و در
خانواده حتی نان هم نمی خره(البته جز موارد استثنایی)...
سواد خوندن قران رو داره ولی با پشتکار زیادش الان داره کتابهای سوم نهضت رو تو خونه
خود به تنهایی می خونه و جلو می ره و بعضی وقتها از اطرافیان می خواد که غلطهاش رو
بهش بگن و یا دیکته بگن
.
بعضی وقتها با خودم که مقایسه می کنم می بینم من سر کار می رم بدون داشتن فرزند
سبزیم رو اماده می خرم،یک وعده بیشتر غذا درست نمی کنم (کلا شب برای ۴ نفر غذا
می پزم و ظهر از همون جفتمون می بریم سر کار)، مهمون سر زده خونم نمی اید،نان
نمی خرم،بار سنگین و خرید سنگین به ندرت دستم بگیرم یعنی انگشت شمار اتفاق افتاده،
خوب به طبع چون صبح تا غروب خونه نیستیم کمتر خونمون کثیف می شه ،محل کارم هم
انقدر فرصت دارم که وبلاگ بخونم و وبلاگ بنویسم و کتاب بخونم و...،خرید حتما باید همسر
خان باشه چون من سختمه،بافتنی نمی بافم، کار هنری خاصی نمیکنم،اما شب که می رسم
خونه شام می اورم و بعد جمع می کنیم و بعد من شروع می کنم به غر زدن که من چقدر
بدبختم که باید ظرفها رو خودم بشورم!چرا اینجا جا نداریم ماشین ظرفشویی بذاریم؟چرا تو
کمکم نمی کنی؟چرا حرف نمی زنی؟چرا تلویزیون تماشا می کنی؟ چرا تلویزیون صداش زیاده؟
چرا من خوابیدم تو بیداری؟ چرا بیدار شدی رفتی ورزش؟ چرا من نیومدم تو رفتی؟ خوب من
سه ماهه نیومدم که نیومدم تا من نیومدم ورزش تو هم حق نداری بری؟ چرا رفتی ورزش و
من خوابم نمی امد و فقط مرض داشتم که نیام ورزش و دوچرخه سواری و پا شدم کمددیواری
تمیز کردم چرا تو نباید بهم کمک کنی؟چرا تو رفتی خوش گذرونی و من کار؟ حالا هی بگو
که بابا خوب من که گفتم بیا بریم ورزش و من دوباره بهانه گیری کنم که اگه منم بیام که تمام
کار عید می مونه و تو دلم می دونم که اینها بهانه است!!!
و روز خودم و خودت رو خراب کنم .
اره داشتم می گفتم ان خانم ۶۸ ساله رو که با خودم مقایسه می کنم می بینم این منم تو این
سن دارم غر می زنم و از هیچ چیز لذت نمی برم و فقط بلدم فلسفه ببافم و شاخ غولی رو هم
نمی شکونم و هر روز می گم از فردا ... بخدا از فردا سعی می کنم خوب باشم و باز هر روز بدتر
از دیروز
.
این منم که فکر می کنم قرار بوده تا بحال شق القمر کنم و نکردم حالا باید افسوس بخورم که
حیف عمرم تموم شد و دیگه دیر شد و از خودم خجالت می کشم هر وقت کتاب رو تو دست ان
خانم می بینم
.
این منم که هر خوبی یا لطفی رو اگر کرده باشم به همسرم تا دعوا می شه هوار هوار می کنم
که من ال کردم ومن بل کردم ... اما تو چی؟ یعنی این خانم با این همه سختی و داشتن ۷ فرزند
واقعا هیچ کار ی نکرده؟!
چرا چون خانه دار بوده...
تمام درد و رنجی رو که از جسمت می کشی بخاطر روح بیمارته... مگه قرار نبود رها بشی؟!
می دونی چیه رها حالم از این اعترافت ، از خودت ، از بهانه هات، از اما و اگر کردن هات، از فردا
فردا کردن هات ،از منم منم هات بهم می خوره ... برو گم شو از جلوی چشمام دور شو و تا خوب
نشدی یا سعی نکردی که خوب بشی این ورا پیدات نشه
.
می شود زیست بی هیچ بهانه ای تنها با عشق...
می شود زیست بی هیچ عشقی تنها به بهانه زنده بودن...
می شود زیست بی هیچ بهانه ای تنها به بهانه هایی که داریم...
می شود زیست بی هیچ شکایتی از بهانه های تازه عشق ...
می شود زیست بی هیچ کنایه ای از زیستن...
می شود زیست تنها به سر خوشی های کوچک...
می شود زیست تنها به لبخند کسی که نمی شناسی...
می شود زیست تنها به خاطر انانی که خاطرت را می خواهند...
می شود زیست تنها با یاداوری روزهای خوبی که داشتی...
می شود زیست تنها به یاد انانی که نیستند و بودند زمانی...
می شود زیست به عشق، نه انچه که نیست بلکه ان عشقی که هست...
می شود زیست با کوچکترین شادمانیهای لحظه اکنون...
می شود تو را داشت و عاشق بود و پشتت به بهترین بهانه زیستن " خداوند" گرم بود...![]()