تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

می نویسم گذشت ، می خوانم سخت...

می نویسم گذشت ، می خوانم تلخ...

می نویسم گذشت ، می خوانم دلهره اور...

می نویسم گذشت ، می خوانم فنا...

می نویسم گذشت ، می خوانم تا کی؟...


می نویسم گذشت ، می خوانم بهار در راه است...

می نویسم گذشت ، می خوانم دنیا زیباست...

می نویسم گذشت ، می خوانم شادی در راه است...

می نویسم گذشت ، می خوانم لبخند خدا را خواهم دید...

می نویسم گذشت ، می خوانم سرمستم از عطر بهار...

می نویسم گذشت ، می خوانم عشق را بی مغلطه می خواهم...

می نویسم گذشت ، می خوانم بهار مرا می خواند...

می نویسم گذشت ، می خوانم چیزی به سپیده دم شادی نمانده...

می نویسم گذشت ، می خوانم چیزی به پروانه شدن کرم ابریشم نمانده...

می نویسم گذشت ، می خوانم به هر انچه که زیبایی است...

می نویسم گذشت ، می خوانم خدا برایم بهترین ها را می خواهد اگر خودم بخواهم...

می نویسم گذشت ، می خوانم چیزی برای داشتن بهترین ها کم ندارم

می نویسم گذشت ، می خوانم هر انچه زیباست از ان من خواهد شد می دانم...

می نویسم گذشت ، می خوانم کوته فکران را زیاد منواز...

می نویسم گذشت ، می خوانم مردمان کم عمل را تغییر نده...

می نویسم گذشت ، می خوانم حد خود را بدان...

می نویسم گذشت ، می خوانم صداقت و سادگی را حدی است...

می نویسم گذشت ، می خوانم دنیا مال من است و زندگی مال من...

می نویسم گذشت ، می خوانم غم را به پیشواز مرو...

می نویسم گذشت ، می خوانم ناله ممنوع...

می نویسم گذشت ، می خوانم به خود بیا...

می نویسم گذشت ، می خوانم قدر خود را بدان تا دیگران قدرت را بدانند...

می نویسم گذشت ، می خوانم برای محبت حدی قائل باش...

می نویسم گذشت ، می خوانم کاسه داغتر از اش نشو...

می نویسم گذشت ، می خوانم دایه مهربانتر از مادر مباش...

می نویسم گذشت ، می خوانم روزت را به خوبی اغاز کن و شاد باش...

می نویسم گذشت ، می خوانم دل نگرانی بیهوده ممنوع...

می نویسم گذشت ، می خوانم امروز روز خداست تا فردا منتظر مباش شاید نباشی...

می نویسم گذشت ، می خوانم عاقلانه بازی کن...

....

....

....

 

پی نوشت فرهنگی : مطالعه کتاب " بازیها "روانشناسی روابط انسانی به قلم اریک برن به

                             توصیه دوست خوبم " ایرن " ممنونم ایرن جان

 

 پی نوشت شکمی :  ببینم کسی تا بحال توی فر جوجه کباب درست کرده ، به منم یاد بدید

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 10:38 توسط رها |


 

 

دقیقا حال و روز چشمان وقلبم مثل همین تصنیفهو همین بارونی که می باره...

 

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 12:30 توسط رها |


 

 

ممنونم از تمام دوستای خوبی که نگرانم بودند ... خدا رو شکر الان بهترم و صد البته قراره

بهتر هم بشم.

دیروز قرار ملاقات با مشاور رو داشتم  و از انجایی که این روزها میز و صندلی را از شدت خشم

گاز می زدم و نمی دونستم چه مرگمه با توجه به همه چیزهایی که دیروز نوشتم! از صبح مثل

یک شیر زخمی خودم رو به در و دیوار می زدم و قطعا دیواری کوتاهتر از دیوار جناب سرهنگ

پیدا نمی کردم...بین خودمون باشه دور از جونتون مثل ... پاچه می گرفتم انهم پاچه ان

بدبخت رو، نمی گم کاملا بی گناهه که نبود ولی خوب انقدر ها هم به او ربطی نداشت...

 

تمام کمبودها و نداشته ها و نتوانستنهای زندگیم رو به گردن ان انداختم و بعد شیهه کشیدم به

 درگاه خداوند که:" ای خدا من چه گناهی مرتکب شده بودم این مرد رو قسمت من کردی؟"

ناله زدم که چرا ؟ چرا...؟ چرا...؟ و خوب بالطبع چون کس دیگه ای نبود ان باید جوابم رو می داد.

و چنین شد که رها مثل یک شیر خسته دمش را گذاشت روی کولش و رفت پیش  مشاور...

 

مردک مشاور اول خوب حرفهایم را شنید و بعد مرا شست و پهن کرد جلوی افتاب که خشک

 شوم:

که بدبخت از زندگی چه می خواهی ؟خودت سوهان روح خودت شده ای و هی برای خودت دام

می گسترانی و هی دانه می پاشی و هی خودت را تو تله گیر می اندازی بعد مثل یک میمون

جیغ و یغ می کنی.

خوب عزیز من اگر برادر بزرگترو کوچکترت با هم دعوا کردند به تو چه ربطی دارد که دخالت میکنی

انها در نهایت با هم جی جی باجی می شوند و تو شخصیت بد داستان ... حالا هی حالی این و

ان بکن که بابا من بخاطر پدر و مادرم کردم...اصلا به من بگو ببینم همین پدر و مادر بخاطر این

موضوع از تو تشکر کردند ؟ نه بگو دیگر ... لوح تقدیر نامه ات را نشان من بده ببینم...!

 

به تو چه ربطی دارد که برای هر مطلبی خودت را کاسه داغتر از اش می کنی ... خوب تو الان

 مستقل شدی و همه باید به این استقلالت احترام بگذارند ... تو زندگی جدایی داری و برای

خودت برنامه ها چیده ای قرار نیست دست به سینه پدر و مادر منتظر ندای انها باشی که لبیک

بگویی .همان قدر که انها توقع دارند تو هم توقع داری... خوب تا چند سال پیش مجرد بودی

و می توانستی خرده فرمایشاتشان را اجرا کنی اما الان خیر... انها باید یاد بگیرند که مشکلات

را خودشان حل کنند و تازه گره گشای مشکل شما باشند نه این که هر جا کم اوردند تور ا بکوبند

بخدا قانون خدا پیغمبریش هم این نیست که بچه گوش به فرمان پدر و مادر و لبیک گو باشه...

احترام واجبه ولی در صورتی که بهت احترام بگذارند و به طبع هر جا کم اوردی پشتت باشند.

 

اصلا تو مگر اجیل مشگل گشایی که می خواهی مشگل همه را بگشایی؟!اصلا ....

خوب به تو چه ربط دارد که همسرت قرار است مشکلات مالیش را چگونه حل کند ؟! قرار نیست

اگر کسی به کاری که درامد چندانی ندارد ، عاشقانه نگاه می کند و لذت می برد از کارش...،

خوب بگذار لذت ببرد ... به تو چه ربطی دارد که بدهکار است... تو خودت درامد مستقلی داری

و خدا را شکر نیاز مالی به این مرد نداری ..خوب به تو چه که... ( اینجا عملا داغ کرده بود).

.........

 

خوب تو وقتی از مسافرت معمولی و کمپینگ لذت نمی بری و همسرت شرایط مسافرت شیک

را ندارد، یا بمیر ،یا خودت تنها برو مسافرت شیک و یا به همان قناعت کن و لذت ببر...

بدبخت تو از هیچ چیز لذت نمی بری ... نه طلوع افتاب تو را خوشحال می کند ونه ابر باران زا...

ولی درست برعکس تو همسرت از  ماه عاشقانه لذت می برد ایا این گناه توست یا او؟!

خوب همگام با طبیعت شو و لذت ببر از عاشقانه های دنیا و زندگی که فرصت زیستن چندان

 زیاد نیست.از رکاب زدن بر دوچرخه ات لذت ببر و با او همراه شو و به پارک محله اتان راضی شو

وقتی نمی توانی در خیایان های پاریس قدم بزنی... مطمئنم تو رو اگر به بهترین جاها هم ببرند

باز نکته ای پیدا می کنی برای ازار خودت و او که چرا این طوریه ؟چرا ان طوریه؟

 

- تا جایی برای دیگران سنگ به سینه بزن که برایت سنگ به سینه بزنند، نه بیشتر و نه کمتر.

-محبت زیادی مثل عسل زیادی ادم رو خفه می کنه ...اینو خودت به من گفتی حالا برو بهش فکر

کن بجای این که هی حرف بزنی و عمل نکنی

-قرار نیست سنگ زیرین اسیا باشی .. بعضی وقتها برو کنار بذار دیگرون ان زیر باشن ، چون ان

طوری دیگه برات می شه وظیفه بدون این که کسی ازت تشکر کنه.

-برو ببین چی می خوای؟ اصلا چی می خواستی که نشده رو ولش کن... برو ببین واقعا چی

 می خواهی،مطمئنم اگه بهت بگم اهداف و خواسته هات رو بنویس هیچی نداری که بنویسی

-لذت ببر ... از سنگ .. از خاک .. زمین .. اسمان، از داشته هات لذت ببر.

-جایگاه هر کسی رو توی زندگیت مشخص کن ..نه کم بذار و نه بیشتر.

-...

 

واینک یک رهای خرد و خمیر دست از پا درازتر در خدمت جامعه بشریت به سخنان اندیشمند ان

مردک ستمکار فکر می کند .. دعا کنید خدا به راه راست هدایتش کند قبل از انکه دیر شود

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 15:47 توسط رها |


 

 

یکی به من بگه من چه مرگمه که دنیا دنیا اوار غم رو دلم ریخته و هزاران هزارن ترس...!

یکی به من بگه من چه مرگمه که احساس مرگ دارم و یه بغض گنده به گلوم چسبیده!

یکی به من بگه که چه مرگمه که هیچ جای این زندگی برای من این روزها جذاب نیست !

یکی به من بگه چه مرگمه که فکر می کنم وقت داره تموم می شه و من هیچ غلطی نکردم!

یکی به من بگه چه مرگمه که به حد مرگ از همه دلگیرم از  پدر و مادر- خواهر و برادر و همسر!

یکی به من بگه که چه مرگمه که حس می کنم از من بدبخت تر تو این دنیا نیست!

یکی به من بگه چه مرگمه که احساس می کنم تمام زندگیم یک تخم مرغ شانسی بوده و پوچ!

یکی به من بگه چه مرگمه که هر چی گریه می کنم سبک نمی شم !

یکی به من بگه چه مرگمه که دلم می خواد این روزها روزهای اخری باشه که زنده ام!

 

یکی به من بگه خدای روزهای زندگی من کجا خفته که حال و روزم رو نمی بینه!

یکی به من بگه مرگ چه رنگیه؟!

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 13:23 توسط رها |


 

 

دیگر صدای زنگوله گوسفندان گله مرا نمی ازارد!!! دیگر هیاهوی گله با صدای هی هی چوپان

جوان خواب شبانگاهیم را که رو به صبح است بی هیچ واهمه ای نمی برد... دیگر صدای سگ

گله که به دنبال گوسفندان شیطان و سر به هوای گله می دود و پار س می کند روحم را خراش

 نمی دهد... من همینک با صدای نی چوپان می خوابم و با صدای پارس سگ و بع بع گوسفندان

از خواب بر می خیزم...من اینک یادم رفته است که در شهری بدنیا امده ام که پر است از گرگ

و شاید یادم رفته باشد که نه چوپانی در اینجا هست و نه خبر از گله که به چرا می روند...ولی

من صدای هیاهوی گوسفندان درون ذهنم را که در یک نیمروز بدور چوپان نی به دهان جمع

شده اند و او از سوز دل برای انها می نوازد و چه بسا درکشان از من بیشتر است را می شنوم.

اری بگذار بشنوم ،که صدای زشت و گوش خراش مردک باقلای فروش که از اعماق حنجره فریاد

میزند را هیچ دوست ندارم،بگذار همان ندای درونم نی لبک چوپان باشد و بع بع گوسفندان و

واق واق سگها...

دیگر دوست ندارم صدای مردی را بشنوم که اهن می خرد ضایعات و صدایی که درون سرم

 پیچیده،خدایا نجاتم بده از این هیاهوی شهر کثیفی که روحم را روز به روز فرسوده و فرسوده تر

 می کندو مرا به مرگی نه  چندان دور هدایت می کند.

 

اری وقت کوچ است...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 12:47 توسط رها |


 

دنیای بزرگ من دنیای که سعی می کنم توش به قدر روزهای که تو زندگیم گذشته دو دو

تا چهار تا بکنم...

 دنیای بزرگ من دنیاییه که بعضی وقتها سعی می کنم از کسی کم نیارم...

دنیای بزرگ من همون دنیایی که می رنجه از کسایی که می دونه دانسته هاشون وشاید

درکشون بیشتر از ان نیست...

دنیای بزرگ من دنیایه که علیرغم این که می دونه همیشه موندنی نیست ولی حرص

می زنه که جاودانه باشه و زور می زنه واسه فردایی که اصلامعلوم نیست باشه یا نه...

 

دنیای بزرگ من ... دنیایه که توش حرص می خورم برای یک مهمونی ۲ ساعته به مدت

 یکماه و اندی غافل از اینکه ان دو ساعت انقدر زود می گذره که نمی فهمم چی شد...

دنیای بزرگ من.... دنیایه که واسه شش ماه بعد چی میشه می جنگه با کسی که عزیزشه

غافل از اینکه شاید تا شش ماه دیگه من نباشم و یا حتی ان عزیز...

دنیای بزرگ من... دنیای کثیفیه که بعضی وقتها مجبور می شم بخاطرش دروغ بگم هرچند

 دلم نخواد...

دنیای بزرگ من... دنیایه که سرت رو بیاری پایین یک تو سری جانانه پشت گردنت تحویلت دادند

و مجبوری سرت رو بالا بیاری...

دنیای بزرگ من ... دنیایه که بعضی ها برای رشدشون از تو پل می سازند و شاید نردبون ...

دنیای بزرگ من ... دنیایه که مجبوری دل همه رو بدست بیاری از پدر و مادر و خواهر و برادر

و همسر بگیر و برو پایین...

دنیای بزرگ من ... دنیایی که مادرت سر صبح زنگ می زنه وبهت گله می کنه با اینکه چهار شنبه

شام دعوتشون کرده بودی که چرا جمعه از خونه عمه هات نرفتی یک سر انجا (خودش یک

ساعت زمان می برد)و دلش می خواست که تو به یاد دوران تجردت تنها بری خونشون و شب

 رو انجا بمونی غافل از اینکه تو هم شاید کاری داشته باشی انجام بدی ...

.

.

.

دنیای بزرگ من ... دنیای خوبیه درست مثل دنیای کوچیک من !!! مگه نه؟!!!

 

پی نوشت فرهنگی: مطالعه کتاب " دختری با گوشواره مروارید" خوب بیجا نیست اگر اعلام

                            کنم کتابش از فیلمش لطیفتر و قشنگتر بود.ممنونم بهمندخت عزیز

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 13:58 توسط رها |


 

 

 

دنیایی که من توش زندگی می کنم پره از خوبیها و بدیهایی که بعضی هاش شادم میکنه

و بعضی هاش سخت دلم رو بدرد می اره... دنیایی که من توش بدنیا اومدم هم ادمهای

پولدار داره و هم ادمهای فقیر... دنیایی که من توش بزرگ شدم هم روزهای خوب داشت و

هم روزهای بد... دنیایی که من توش قد کشیدم (البته فقط ۱۶۰ تا) هم مردمان خوب داره

و هم مردمان بد... دنیایی که من هر روز شاهد دیدنش بودم- البته تا به الان- هم مهربونی

داشت و هم نامهربونی... دنیایی که فقط و فقط برای من بود سرشار از تمام لحظه هایی بود

که بهت بخشیده می شد یا ازت گرفته می شد

 

ولی خدا رو شکر می کنم که دنیای خود خود من، دنیایی نبود که ذره ای به کسی حسادت

بورزم ، دنیایی نبود که از داشته های مردم دلتنگ بشم حتی اگر از نداشته های خودم شاکی

بودم،دنیایی نبود که ببینم کسی نیاز به کمک من داره و من می تونم براش کاری بکنم ونکنم،

دنیایی نبود که توش حسادت،بخل،عداوت،سنگدلی جایی داشته باشه ...

 

ممکنه که از کسی دلگیر بشم و حتی دیگه سراغش رو هم نگیرم ولی به طور کل بی خیالش

می شم نه اینکه براش ارزوهای بد بد بکنم و یا دلم بخواد به روزهای بدی دچار بشه...

دنیای من روزهایی رو داشت که سخت بود و کسانی رو داشت که می تونستند دستم رو

بگیرندو نگرفتند و من تنها بغضم گرفت و شاید گله نزد خداوند که من رو محتاج بندگانش کرده

 ولی بازم من بودم و خودش و عظمتش که قرار بود دستهام رو بگیره.

دنیای من خدایی رو داشت که خیلی وقتها گذاشت زمین بخورم اگر چه با درد من انهم به درد

 اومد اما بهم اجازه داد بزرگ بشم و پوست بندازم و درونم صیقل پیدا کنه و شاید با قطرات اشک

صاف بشه.

خدا رو شکر می کنم که اگر خیلی چیزها رو بهم نداده اما دلی رو بهم داده که از داشته های

دیگرون لذت می برم و با نداشته هاشون می گریم.

خدا رو شکر بهم فرصتهایی رو داده که تونستم دستگیر باشم حتی  کوچک وناچیز ...

پروردگار رو شکر می کنم  که لحظاتی رو به من ارزانی داشته و قدرتی رو بهم داده که

 خیلی ها ندارند(البته توی چیزهایی که خودش می دونه).

 

دنیای کوچیک من برای خودش دنیاییه

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 16:10 توسط رها |


 

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار براس برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

 

نمی دونم چرا از صبح مثل یک خرچنگ که البته چندان دور از شخصیتم هم نیست چون متولد

 تیرماهم رفتم تو لاک سر سخت خودم و یه تریب با خدا گیس و گیس کشی داشتم انقدر که

جناب سرهنگ اول صبح مستاصل زیر تخت نشست و دستهاش رو حلقه کرد توی موهاش و

و در جواب من که اعلام کردم پاشو بریم گفت تو برو من بعدا می رم ....

می دونم مخاطب حرفهام خدا بود و عدالتش ، می دونم که طرف دعوام اونی بود که هیچ وقت

مثل یک مرد نمی اد روبروم وایسته و جوابم رو بده ولی فکر کنم این در افشانی یک مقداریش

هم بر می گشت به جناب سرهنگ که سعی می کنه درست زندگی کنه و به کارش به عنوان

یک منبع درامد نگاه نمی کنه و به اصلاح بیزینس نمی کنه با کارش و همیشه می گه که روح

کارش اصلا با پول به هم می ریزه ولی ...

 

ولی من چه گناهی کردم وقتی مردم دنیای من شخصیتت رو ، کلاست رو، وجودت رو ، زندگیت

و ... رو با پول می سنجند؟!من چه گناهی کردم وقتی مردم به لباست بیشتر از خودت اهمیت

می دهند؟! من چه گناهی رو مرتکب شدم وقتی ماشینی می خرم که توی کشورمون ارزونترین

ماشینه و پدر جناب سرهنگ بجای تبریک یک ساعت از مضرات ماشین و هزینه هاش برام

 سخنرانی می کنه و حتی مادرش  هم به تبریک نمی گه و تو می خوای که بجای کینه

 تو دلت محبت که تخمش رو ملخ خورده و کمی شاید باشه بکاری ولی داغ دلت بعد از ۶ ماه

تازه می شه که می بینی همان مرد وقتی برادر جناب سرهنگ هنوز ماشینش رو تحویل

 نگرفته تا پاش به خونه می رسه پدرش بهش تبریک می گه ...؟

 

اره من خرچنگم ... من همون خرچنگی هستم که می رم تو لاک سخت خودم و برای خودم

افسوس می خورم ولی یادتون باشه همون خرچنگ سر سخت چنان گازی از انگشتان قلبتون

می گیره که ...

 

پی نوشت : خواهشا بهم نگید تو که شاد بودی  چی شد؟این نوشته ها فقط ثبت لحظاته و

                 ارزش دیگه ای جز سبک کردن نداره ... پس لطفا دنبال دلیل نگردید که جز

                همونهای که نوشتم چیز دیگه ای پیدا نمی کنید

 

ممنون که درکم می کنید.

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 10:59 توسط رها |


 

 

خوب حالا می رسیم به گفتنی های میهمانان مکزیکی...

خدمتتان عرض کنم که طبق قرار ساعت پنج و سی دقیقه با اژانس منتظر میهمانان در مقابل

هتل ... بودم که به موقع اومدند پایین و جالبی مطلب از همینجا شروع می شه که خانمه تو

این چند روز فهمیده که ایرانیها طبق عادت سه بار همدیگه رو می بوسند و با وان، تو و... تعداد

ماچهاش رو می شمرد و ... در ضمن اقاهه هم دونسته بود که اینجا خانمها و اقایون بخاطر

دینشون به هم دست نمی دهند و دستش رو جلو نمی اورد(البته بماند که این موضوع خیلی

 هم جنرال نیست)... به سوی منوچهری و فردوسی جهت بازدید جینگول مینگول قدیمی و

چرم ایرانی حرکت کردیم و ....

اقا ما پامون رسید منوچهری اینها هنوز یک مغازه رو بیشترندیده بودند که پا کوبیدند ما گرسنه ایم

 و بریم رستوران ... حالا هی بابات خوب ننه ات خوب اخه اینجا ایرانه ساعت شش و نیم که

کسی غذا نمی خوره ،تازه غذای ایرانی هم می خواهند. رفتیم به چند جا سر زدیم زودترین

 وقتش ساعت هفت و نیم بود .دوباره با خنده و انرژی و جیغ و ویغ برگشتیم منوچهری تا ایزابلا

دختر کوچیکه برای خواهر بیست و یک ساله اش انگشتر نقره فیروزه بخره  تو همین گیر و دار

 صدای  فریاد یک اقای متشخص اومد که داد می زد :" بگیریدش"  دزد نابکاری کیف این بنده خدا

 رو زده  بود و تا اقا بجنبه پرید ترک موتورش و  مرد بیچاره  نعره می زد بگیریدش ...

 بهرحال یک جوانمردی یقه پسر رو از پشت رو ترک موتور گرفت و جیغ خانم مکزیکی که با هیجان

دور خودش چرخ می زد و فریاد می زد : "They got Him , They got him " که کسبه ته پاساژ

 هراسون اومدن جلو که چی شد این خانم دور خودش می چرخه و جیغ می زنه و یه چیزی بلغور

می کنه و بعد با لبخند ژکوندی دوباره برگشتند سر کارشون.

 

خلاصه سرتون رو درد نیارم اقا این خانم واقای ۵۰ ساله و دخترشون سر شام قرمه سبزی، قیمه

میرزاقاسمی،دوغ، نوشابه میرندا و ماست موسیر رو با لذت تست کردند و قیافه اقا وقتی که

بهش توضیح دادیم این دلستر یک نوع اب جو بدون الکه دیدنی بود اول که گفت نه نمی خورم

 ولی به اصرارجناب سرهنگ تستش کرد و بعد به به گویان تا اخر شام یکی دیگه هم خورد ..

و جالب بود  که در اخر گفت من در این پنجاه سال زندگیم ابجو بدون الکل نه شنیده بودم و نه

 دیده بودم ولی این خیلی خوشمزه است و من عاشقش شدمو خانمش که امادگی

بسیاری برای این داره که اب توبه بریزیم روش و مسلمونش کنیم گفت من اصلا دوست ندارم

 وقتی که ادمها الکل می خورند و صد البته بیشتر وقتها زیاده روی می کنند و این خودش

 دردسر سازه.

 

در ضمن چادر هم اصلا از این دانشجویی ها و عربی خوشش نیامده و فقط چادر ایرانی که همون

چادرهای ساده خودمون هستند و ایزابلا هم چادر صورتی  و من بهشون توضیح دادم که تو

 ایران وقتی دخترها به سن نه سالگی می رسند براشون جشن می گیرند به نام جشن تکلیف

 و در ان  جشن دخترها چادر صورتی می پوشند و ... و ایزابلا با دهان باز نگاه می کرد و

می گفت درست مثل فرشته ها...

 

انقدر اینها بزنم به تخته شلوغ کردند و حرف زدند و... که شب  گلوم درد می کرد.

یه زنگ بزنم به حاج خانم فردا بساط ابگوشت به پا کنه میهانها رو به صرف دیزی ببرم خونه اشون.

 

اخر هفته خوبی داشته باشید.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 10:41 توسط رها |


 

 

اقا امروز بعداز ظهر قراره با مهمونهای مکزیکمون برم گردش و صد البته جناب سرهنگ هم

به ما ملحق می شه...قراره ببرمشون جینگول مینگول سنتی نشونشون بدم...

نخودچی کشمشهاتون رو اماده کنید فردا می ایم براتون تعریف می کنم از بمب انرژی.

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 11:19 توسط رها |


 

 

میهمانان جلسه دیروز بعد ازظهر شرکت، زن و شوهر و دخترکشون از مکزیک اومده بودند و

شاید بارو نکنید عین این سه ساعت یک زن ۵۰ ساله با هیجان یک دختر بیش فعال ۱۸ ساله

عاشق جیغ ویغ کرد و حرف زد و هر چی می گفتم یک "no problem" تحویلم می داد که لذت

بردم .یعنی فکر کن یکی از ان سر دنیا پاشه بیاد اینجا و معدن دار هم باشه و کلی ثروتمند ولی

اگر می دیدنشون  از تعجب دو تا شاخ تو سرتون می رفت بالا به این هوا...!!!

بی نهایت ساده و دل نشین بدون ذره ای اغراق در لباس پوشیدن و ارایش ، که چیز ی خاصی

نداشت جز یک رژ بسیار کمرنگ ... و تمام هیجان او در بیزینس و ارتباط با ما خلاصه می شد

تازه قراره امروز بره بازار چادر هم بخره و چقدر قیافه اش دیدنی بود وقتی می گفت من حجاب

 و چادر زنان ایرانی رو دوست دارم ... در پایان جلسه درست مثل یک ایرانی خونگرم من رو در

اغوش گرفت و بوسید و برام ارزوی خوشبختی و ارامش کرد...

 

دیشب داشتم با خودمون مقایسه می کردم که اگر قرار بود ما بجای انها باشیم چقدر وسواس

 بخرج می دادیم تو انتخاب لباس و هزار و یک چیز دیگه و به طور کل نه از بیزینس لذتی می بردیم

نه از مسافرت و تاریخچه  و فرهنگ ان کشور...

 

و هزاران افسوس خوردم بحال خودم و ایرانی جماعت.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 10:10 توسط رها |


Home | Archive | Email