ممنونم از تمام دوستای خوبی که نگرانم بودند ... خدا رو شکر الان بهترم و صد البته قراره
بهتر هم بشم
.
دیروز قرار ملاقات با مشاور رو داشتم و از انجایی که این روزها میز و صندلی را از شدت خشم
گاز می زدم و نمی دونستم چه مرگمه با توجه به همه چیزهایی که دیروز نوشتم! از صبح مثل
یک شیر زخمی خودم رو به در و دیوار می زدم و قطعا دیواری کوتاهتر از دیوار جناب سرهنگ
پیدا نمی کردم...
بین خودمون باشه دور از جونتون مثل ... پاچه می گرفتم انهم پاچه ان
بدبخت رو، نمی گم کاملا بی گناهه که نبود ولی خوب انقدر ها هم به او ربطی نداشت...
تمام کمبودها و نداشته ها و نتوانستنهای زندگیم رو به گردن ان انداختم و بعد شیهه کشیدم به
درگاه خداوند که:" ای خدا من چه گناهی مرتکب شده بودم این مرد رو قسمت من کردی؟"
ناله زدم که چرا ؟ چرا...؟ چرا...؟ و خوب بالطبع چون کس دیگه ای نبود ان باید جوابم رو می داد.
و چنین شد که رها مثل یک شیر خسته دمش را گذاشت روی کولش و رفت پیش مشاور...
مردک مشاور اول خوب حرفهایم را شنید و بعد مرا شست و پهن کرد جلوی افتاب که خشک
شوم:
که بدبخت از زندگی چه می خواهی ؟خودت سوهان روح خودت شده ای و هی برای خودت دام
می گسترانی و هی دانه می پاشی و هی خودت را تو تله گیر می اندازی بعد مثل یک میمون
جیغ و یغ می کنی
.
خوب عزیز من اگر برادر بزرگترو کوچکترت با هم دعوا کردند به تو چه ربطی دارد که دخالت میکنی
انها در نهایت با هم جی جی باجی می شوند و تو شخصیت بد داستان ... حالا هی حالی این و
ان بکن که بابا من بخاطر پدر و مادرم کردم...
اصلا به من بگو ببینم همین پدر و مادر بخاطر این
موضوع از تو تشکر کردند ؟ نه بگو دیگر ... لوح تقدیر نامه ات را نشان من بده ببینم...
!
به تو چه ربطی دارد که برای هر مطلبی خودت را کاسه داغتر از اش می کنی ... خوب تو الان
مستقل شدی و همه باید به این استقلالت احترام بگذارند ... تو زندگی جدایی داری و برای
خودت برنامه ها چیده ای قرار نیست دست به سینه پدر و مادر منتظر ندای انها باشی که لبیک
بگویی
.همان قدر که انها توقع دارند تو هم توقع داری... خوب تا چند سال پیش مجرد بودی
و می توانستی خرده فرمایشاتشان را اجرا کنی اما الان خیر... انها باید یاد بگیرند که مشکلات
را خودشان حل کنند و تازه گره گشای مشکل شما باشند نه این که هر جا کم اوردند تور ا بکوبند
بخدا قانون خدا پیغمبریش هم این نیست که بچه گوش به فرمان پدر و مادر و لبیک گو باشه...
احترام واجبه ولی در صورتی که بهت احترام بگذارند و به طبع هر جا کم اوردی پشتت باشند
.
اصلا تو مگر اجیل مشگل گشایی که می خواهی مشگل همه را بگشایی؟!
اصلا ....
خوب به تو چه ربط دارد که همسرت قرار است مشکلات مالیش را چگونه حل کند ؟! قرار نیست
اگر کسی به کاری که درامد چندانی ندارد ، عاشقانه نگاه می کند و لذت می برد از کارش...،
خوب بگذار لذت ببرد ... به تو چه ربطی دارد که بدهکار است... تو خودت درامد مستقلی داری
و خدا را شکر نیاز مالی به این مرد نداری ..خوب به تو چه که... ( اینجا عملا داغ کرده بود)
.
.........
خوب تو وقتی از مسافرت معمولی و کمپینگ لذت نمی بری و همسرت شرایط مسافرت شیک
را ندارد، یا بمیر ،یا خودت تنها برو مسافرت شیک و یا به همان قناعت کن و لذت ببر...
بدبخت تو از هیچ چیز لذت نمی بری ... نه طلوع افتاب تو را خوشحال می کند ونه ابر باران زا...
ولی درست برعکس تو همسرت از ماه عاشقانه لذت می برد
ایا این گناه توست یا او؟!
خوب همگام با طبیعت شو و لذت ببر از عاشقانه های دنیا و زندگی که فرصت زیستن چندان
زیاد نیست.از رکاب زدن بر دوچرخه ات لذت ببر و با او همراه شو و به پارک محله اتان راضی شو
وقتی نمی توانی در خیایان های پاریس قدم بزنی... مطمئنم تو رو اگر به بهترین جاها هم ببرند
باز نکته ای پیدا می کنی برای ازار خودت و او که چرا این طوریه ؟چرا ان طوریه؟
- تا جایی برای دیگران سنگ به سینه بزن که برایت سنگ به سینه بزنند، نه بیشتر و نه کمتر.
-محبت زیادی مثل عسل زیادی ادم رو خفه می کنه ...اینو خودت به من گفتی حالا برو بهش فکر
کن بجای این که هی حرف بزنی و عمل نکنی
-قرار نیست سنگ زیرین اسیا باشی .. بعضی وقتها برو کنار بذار دیگرون ان زیر باشن ، چون ان
طوری دیگه برات می شه وظیفه بدون این که کسی ازت تشکر کنه.
-برو ببین چی می خوای؟ اصلا چی می خواستی که نشده رو ولش کن... برو ببین واقعا چی
می خواهی،مطمئنم اگه بهت بگم اهداف و خواسته هات رو بنویس هیچی نداری که بنویسی
-لذت ببر ... از سنگ .. از خاک .. زمین .. اسمان، از داشته هات لذت ببر.
-جایگاه هر کسی رو توی زندگیت مشخص کن ..نه کم بذار و نه بیشتر.
-...
واینک یک رهای خرد و خمیر دست از پا درازتر در خدمت جامعه بشریت به سخنان اندیشمند ان
مردک ستمکار فکر می کند .. دعا کنید خدا به راه راست هدایتش کند قبل از انکه دیر شود
.