تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

به یه خانم کمک کنید.... به یه خانمممممممممم کمک کنید

هر وقت این رو با خودم زمزمه می کنم یاد کارتونی می افتم که خانمه خوابیده بود روی ریل

و قصد خودکشی داشت ولی با صدای ناز دار هی فریاد می زد :

" به یه خانم کمک کنید... به یه خانمممممممم کمک کنید "

نمی دونم چند نفرتون این کارتون رو یادتون هست اصلا کسی این کارتون رو دیده که یادش

باشه؟!

بهرحال اخر هفته خوبی رو با دوستان گذروندم که خدا رو شکر ولی مشکل من اینه که:

چه جوری ۱۰نفر ادم می تونند ۱۰ تا استیک از قرار ۱۲ هزار تومن و یک جوجه ۷ هزار تومنی و

چند تا سالاد و نوشابه و سوپ و ... بخورند و اخرش بشه ۱۲۶ هزار تومن...؟؟ تازه اخرش نفری

هزار تومن هم از پولمون برگرده و کلی جناب اقایان فرهیخته رو تو گور تنشون رو بلرزونیم که یک

زمانی پاتوقشون کافه نادری بود و وسط کافه معرکه دو دو تا چهار تا بگیریم ... بعد اخرش نگو که

کلی پول از تو کیف یکی در بیاد قسمت بشه بره تو کیف همه ..

لطف خدا رو برم من ...

 

 

نه خدایش حساب کتاب رو دارید دیگه ...

 

پی نوشت اخلاقی: دوستان جدید از دیدنتون خوشحال و خرسند شدم

پی نوشت فرهنگی : مطالعه کتاب " دختر پرتغالی" نوشته یوستاین گاردر

                             " زندگی بخت ازمایی عظیمی است که در ان فقط شماره های برنده را

 می توان دید"

 

ممنون بهنمدخت عزیز ... واقعا کتاب دل نشینی بود.

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 13:40 توسط رها |


 

 

می دونی از انجایی که که من با بقیه فرق می کنم ، خوب قطعا مثل دیگران هم نیستم خوب!!!

خوب چون مثل دیگران هم نیستم خوب پس با بقیه فرق دارم خوب...!!!

خوب می دونی ....امممممممممممممممم........ یعنی راستش نمی دونم چه جوری بهت بگم

من یک جورایی چیزم یعنی ... !!!یعنی خوب فرق دارم دیگه یعنی ان تفاوته هست ، درست

فرق من با دیگرون همون تفاوته است... اه هههههههههههههههههه  .... بعد .....!!!

خوب می دونی ی ی ی ی ی .... چیزه ..... یعنی .... اه ه ه ه

 

خوب بابا من فرق دارم دیگه ...

 

پی نوشت : جملات بالا تصورات ذهن یک ادم کپک زده است که فکر می کنه با دیگرون فرق داره

                 ولی نمی دونه چرا؟!!!!!

 

پی نوشت فرهنگی : مطالعه کتاب "طوفان دیگری در راه است" از سید مهدی شجاعی

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 12:7 توسط رها |


 

من می مانم ، تو می روی...!

من می بخشم، تو می گیری...!

من می شنوم ، تو کر می شوی...!

من می بینم، تو کور می شوی...!

من هستم، تو رفتی...!

من بیدارم، تو خوابی...!

من می خوابم ، تو بیداری...!

من در می اورم، تو از ان خود می دانی...!

من می خواهم ، تو نادیده می گیری...!

من می خواهم ، تو می خندی ...!

من می خواهم  ، تو هنوز وضع مالیت خوب نیست...!

مردم می خواهند ، تو می گویی گور بابای همه اشون...!

مردم می پرسند ، تو می گویی ولشان کن...!

مردم می فهمند ، تو می پنداری همه احمقند...!

خدایا من کیم ؟ ایا احمقی بیش نیستم؟!

 

 

پی نوشت : هستم ولی گاز می گیرم ... لطفا دور شوید ... منطقه ممنوعه ....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 13:47 توسط رها |


 

ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند. وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند.. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم.. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِبخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.  مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه  آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.


مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

زنده باد تساوی

 

این متن با ایمیل به من رسیده و متاسفانه نمی دونم نویسنده این متن واقعی کیه؟!!!!

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 15:2 توسط رها |


 

 

سلام

 

ممنون از تمام دوستیها و تبریکها و پیامکهای قشنگتون. خدا رو شکر همه چیز به خیر و

خوشی تمام شد و رها برگشت سر خونه و زندگیش ، یعنی راستش بین خودمون باشه اگه

به ضرب طپانجه جناب سرهنگ نبود دیروز غروب هم بر نمی گشتم.

 

نصف اطاق رو با رخت و لباسها و  وسایلی که برده بودم را پر کردم و نصف دیگه اشم با کادوها.

سمساریه الان تو خونه و منم اینجا پشت میزم تو افیس نشستم تازه سرما هم خوردم.

 

بر می گردم حتما

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 13:4 توسط رها |


 

 

 

امروز یک قرار مهم دارم و سخت منتظر دعاهای خیر شما و انرژیهای مثبتتون هستم

قرارم حول و حوش ساعت ۱۸ است ...برام دعا کنید

 

پدر و مادر خوبم هم به امید خدا دوشنبه ساعت ۷ صبح می ایند و من به احتمال زیاد از

دوشنبه تا اخر هفته مرخصی می گیرم.

 

شاد و سر بلند باشید.

 

پی نوشت ۱:    قرار مورد نظر کمی تا حدودی مثبت بود البته پروسه همچنان ادامه داره پس

                      بی زحمت برام دعا کنید.

 

پی نوشت ۲: بهمندخت جان ممنون که باهام همدردی کردی انقدر از صبح با تفلن حرف زدم

                   و کاسه رو به کوزه زدم و کوزه رو به کاسه فکم کش اومده ...خیلی بده که خودم

                  سر کارم و مجبور از راه دور هم حرص بخورم و هم کارها رو ردیف کنم و هندل...

                 

               

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 14:13 توسط رها |


 

 

از انجایی که به خودم قول دادم خانم خوبی باشم و دیگه برگردم به گذشته اروم خودم و الکی

تا یک اتفاقی می افته جیغ و یغ نکنم و صدایم رو بالا نبرم ،لذا جهت ثبت در حضور همگان و

قول به خودم و خدا و بقیه همین جا می نویسم تا در صورت خطا، تنبیه مورد نظر مورد عبرت

همگان شود!!!

 

باشد که به راه راست هدایت شوم.

 

پی نوشت : از تمام دوستان خوبم جهت تبریک بسیار ممنونم ولی فکر کنم بعضی ها اشتباه

متوجه شده بودن زیرا سالگرد ازدواج من و جناب سرهنگ اول دیماه است نه سی اذرماه ...

حرف در نیار ایرن جان.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:9 توسط رها |


Home | Archive | Email