تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

ان شب یلدا شاید زیباترین شب یلدایی بود که من خونه پدر و مادرم داشتم .کسی نبود

فقط من بودم و یک پدر و مادر مهربون و یک دنیا مهربونی که قرار بود همه رو بذارم و برم

خونه کسی دیگه...

خونه کسی که قرار بود از فرداش خونه منم باشه ،قرار بود بلندترین شبهای سال رو از ان

 سال با ان تجربه کنم و جشن بگیرم و انار بخورم و فال بگیرم.

 

و الان سالهاست که من و همسفرم شب یلدا رو با خانواده هامون جشن می گیریم و

بلندی ان شب رو بخشیش رو با پدر و مادر من و بخش دومش رو با والدین همسفر سر

می کنیم .و هر سال تکرار می کنیم که ای وای ما فردا سالگرد ازدواجمونه.

 

بهرحال خوب و بد چند سالی گذشت ...امسال پدر و مادر من شب یلدا رو کنار خونه خدا

جشن می گیرند و ما تمام شب رو به پدر و مادر همسفر اختصاص دادیم و من دلتنگ پدر و مادرم.

 

یلداتون مبارک .

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 10:48 توسط رها |


 

 

عید غدیر خم بر همگان مبارک

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 14:9 توسط رها |


 

 

 

ما خانمها عادت داریم مشکلات رو بزرگتر از انی ببینیم که هست؟!

ما خانمها عادت داریم گریه کنیم تو هر شرایطی چه شادی و چه غم؟!

ما خانمها عادت داریم یک روزی خودمون رو بدبخترین موجود روی زمین بدونیم و

 یک روزی خوشبخترین؟!

ما خانمها عادت داریم یک روزی عاشق باشیم و یک روزی پر از نفرت؟!

ما خانمها عادت داریم یک روزی شبیه پرنسس ها باشیم و یک روزی شبیه کوزت؟!

ما خانمها عادت داریم یک روز مرد زندگیمون رو بهترین تصور کنیم و روز دیگه بدترین ؟!

ما خانمها عادت داریم یک روزی از جون و دل برای همه مایه بذاریم و  از خودمون بزنیم

 ولی روز دیگه...

ما خانمها عادت داریم یک روز قربون دست و پای بلورین بچه مون بریم و روز دیگه اه اه

 چقدر بچه بده؟!

ما خانمها عادت داریم انقدر صبوری کنیم تا تمام دیوارها رو سرمون خراب بشه؟!

ما خانمها عادت داریم همه پلهای پشت سرمون رو خراب کنیم و راهی برای برگشت

نذاریم؟!

ما خانمها عادت داریم با یک کامیون رخت و لباس موقع مهمونی رفتن کاسه چه کنم

 بدست بگیریم؟!

ما خانمها عادت داریم هر جا کسی از شوهرش بدی می گه همراهی و همدردی

باهاش کنیم و فقط این جور موقعهاست که یادمون می افته وای نه بخدا شوهرمن ماهه؟!

ما خانمها عادت داریم هر چی رو که نداریم ببینیم و هر چی هم که داریم بدترینه چون یکی

بهترش رو داره؟!

ما خانمها عادت داریم خونه پدرمون هیچی نخواهیم ولی به محض پا گذاشتن تو خونه شوهر

 بهترین هر چیزی رو بخواهیم؟!

ما خانمها عادت داریم وقتی کسی خوب و در نظر عموم مطلوبه دنبال بدیهاش بگردیم و

بزرگش کنیم؟!وای خاک بر سرم یعنی ما حسودیم؟!

ما خانمها عادت داریم هر زن خوش هیکلی رو که می بینیم ربطش بدهیم به شوهرخوبش ،

که کلی پول تو دست و بال ان خانم ریخته تا بهترین کلاسها ورزشی رو بره و کلی دم و دستگاه

 تو خونش؟!

ما خانمها هر زن موفقتری رو که ببینیم ربطش می دهیم به ننه و بابا و شوهر خوبش و شاید

شانسش؟!

 

....

 

ای وای وانفسا فکر کنم اگر گذر مردای مجرد به این پست بیفته همه از زن گرفتن

پشیمون بشن!!

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 12:7 توسط رها |


 

از تمام دوستان عزیزی که در این مدت جویای حال پدرم بودند سپاسگزارم.

ایشان به نسبت حالشان رو به بهبود است و خدا رو شکر اولین طواف را به خوبی

انجام داده اند.

------------------------------------------------------------------------------------

 

خدایا بخاطر افتاب قشنگ امروز ازت ممنونم و منتظر ان هدیه های کوچیک و بزرگی

هستم که برام کنار گذاشته بودی.بی زحمت مثل یک بابا نوئل خوب هدیه هام رو بذار

تو جوراب بالای روزهای زندگیم ....

 

بی صبرانه منتظرم

 

امضاء:  رهای چشم انتظار

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:0 توسط رها |


 

 

یک ساعت تمام زل زدم به صفحه سفید که قراه توش راجع به مسافرهای عزیزی بنویسم

که الان فکر کنم اگر خدا بخواهد در فرودگاه سرزمین وحی به زمین نشسته اند.پدر و مادر

عزیز و مهربانی که زیارت خانه خدا از ارزوهاشون بود.

 

ولی ...

 

خدا جون این رسمش نبود که پدر سالم و سرحال من لحظه اخر تو فرودگاه از حال بره و قلبش

بگیره و مدتی معطل بشه تا دکتر تاییدش کنه تا اجازه پرواز بهش بدهند.رسمش نبود که مادر

بیمار من که تمام امیدش به پدر بود و همچنین ما بچه ها مادر رو به امید پدر راهی کرده باشم

حالا پدر رنگ پریده من با ویلچر بره سمت پرواز و مادرم بد حالتر بشه...

 

خدایا رسمش نبود پدر خوب من رو دل نگران کنی که نکنه نذارند بره سفر ، انسانی که تمام

عمرش رو با تو بود و همه روزهای زندگیش رو وقف خانواده و والدین و... کرد و دلسوز همه بود.

 

خدای من ...چی می شد اگر ما هم مثل تمام همراهانی که خوشحال و خندون لحظه اخر

مسافرینشون رو در اغوش می گیرند و می خندند و می گریند و التماس دعا دارند،بودیم!!!

نه مثل لشکر شکست خورده و ماتم زده گریون و نالان و جیغ کشان مسافرینمون رو راهی کنیم.

 

سفر همشون بی خطر ،سالم و سر حال برند و برگردند.

 

خدایا حالم خیلی بده !!!!!!!!!!!! 

 

پی نوشت ۱: طی تماس تلفنی هم اکنون پدر و مادر عزیزم در جده هستند ولی بار دیگر  حال

                   بابا در هواپیما خراب شده است .محتاج دعای شما دوستان خوب هستم

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 11:18 توسط رها |


 

 

خداوندا از اینکه فرصت دیدن صبح به این زیبایی رو به من ارزانی داشتی ازت ممنونم.

....

چند روز پیش بر حسب اتفاق سر رسید نامه سال ۱۳۸۲ رو باز کردم و نوشته هایم رو

خوندم ...چند صفحه ای رو ورق زدم تا رسیدم به صفحه ارزوها!!!

خدایا حداقل به دو سوم از خوسته ای ان سال رسیده بودم  و به برخی با گذشت زمان

الان بهشون دست پیدا کردم و صد البته به تعدادی نیز خیر. سخت فکرم مشغول شد و با

 خود اندیشیدم که ما انسانها چه خواسته هایی رو داریم؟ چقدر برای خواسته هامون

 پافشاری می کنیم و به چه تعدادیشون دست پیدا می کنیم و از داشتن کدوم خوشحال

هستیم  و از بدست  اوردن کدوم غمگین.!

جالبه که یکی از ارزوهای دوران جوانیم رو که همیشه مصر بودم تا قبل از ۳۰ سالگی

بهش دست پیدا کنم بهش رسیده بودم و با خودم فکر کردم کاش تمام خواسته ها و

 ارزوهام رو انقدر روشن و واضح از خدا می خواستم.

یک کم که بیشتر با خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که واقعا چرا از چیزهای که یک

زمانی جزو خواسته های و امال من بودند و الان دارم ، لذت نمی برم؟ مگر اینها یک

 زمانی خواسته های قلبی من نبودند ؟!اصلا چرا من با داشته هام شاد نیستم و همش

به نداشته هام فکر می کنم.

مگر نه این که من الان به لطف خداوند سلامت و تندرستم ،مگر نه اینکه شغل و درامد

 و تحصیلات و زندگی رو دارم که صد البته صد در صد با خواسته های من یکی نیست

ولی راهیه که خودم انتخاب کردم...پس چرا لذت نمی برم؟!!!

 

این چرا لذت نمی برم رو قراره این روزها بیشتر مرور کنم.راستش مثل روح سرگردانی

 شدم که در هیچ جا ارامش نداره، نه تو خونه، نه تو بیرون، نه محیط کار و نه در زندگی...

هر جا می رم دلم برای ان یکی جا تنگ می شه ...تو خونه ام دلم میهمانی می خواد،

می رم میهمانی دلم می خواد زود برگردم خونه، سرکارم دلم می خواد برم خونه و تو

 خونه دلم می خواد بیام سر کار!

 

اره این روزها "رهای سرگردان "قرار های بزرگی با خودش گذاشته و می خواد از هر چی

 در لحظه و حال لذت ببره ، براش دعا کنید خدا به راه راست هدایتش کنه و بهش

 ارامش بده.

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 12:47 توسط رها |


Home | Archive | Email