خداوندا از اینکه فرصت دیدن صبح به این زیبایی رو به من ارزانی داشتی ازت ممنونم
.
....
چند روز پیش بر حسب اتفاق سر رسید نامه سال ۱۳۸۲ رو باز کردم و نوشته هایم رو
خوندم ...چند صفحه ای رو ورق زدم تا رسیدم به صفحه ارزوها!!!
خدایا حداقل به دو سوم از خوسته ای ان سال رسیده بودم و به برخی با گذشت زمان
الان بهشون دست پیدا کردم و صد البته به تعدادی نیز خیر. سخت فکرم مشغول شد و با
خود اندیشیدم که ما انسانها چه خواسته هایی رو داریم؟ چقدر برای خواسته هامون
پافشاری می کنیم و به چه تعدادیشون دست پیدا می کنیم و از داشتن کدوم خوشحال
هستیم و از بدست اوردن کدوم غمگین
.!
جالبه که یکی از ارزوهای دوران جوانیم رو که همیشه مصر بودم تا قبل از ۳۰ سالگی
بهش دست پیدا کنم بهش رسیده بودم و با خودم فکر کردم کاش تمام خواسته ها و
ارزوهام رو انقدر روشن و واضح از خدا می خواستم.
یک کم که بیشتر با خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که واقعا چرا از چیزهای که یک
زمانی جزو خواسته های و امال من بودند و الان دارم ، لذت نمی برم؟ مگر اینها یک
زمانی خواسته های قلبی من نبودند ؟!اصلا چرا من با داشته هام شاد نیستم و همش
به نداشته هام فکر می کنم.
مگر نه این که من الان به لطف خداوند سلامت و تندرستم ،مگر نه اینکه شغل و درامد
و تحصیلات و زندگی رو دارم که صد البته صد در صد با خواسته های من یکی نیست
ولی راهیه که خودم انتخاب کردم...پس چرا لذت نمی برم؟!!!
این چرا لذت نمی برم رو قراره این روزها بیشتر مرور کنم.راستش مثل روح سرگردانی
شدم که در هیچ جا ارامش نداره، نه تو خونه، نه تو بیرون، نه محیط کار و نه در زندگی...
هر جا می رم دلم برای ان یکی جا تنگ می شه ...تو خونه ام دلم میهمانی می خواد،
می رم میهمانی دلم می خواد زود برگردم خونه، سرکارم دلم می خواد برم خونه و تو
خونه دلم می خواد بیام سر کار!
اره این روزها "رهای سرگردان "قرار های بزرگی با خودش گذاشته و می خواد از هر چی
در لحظه و حال لذت ببره ، براش دعا کنید خدا به راه راست هدایتش کنه و بهش
ارامش بده
.