تا قبل از این که ازدواج کنم چندان دختر کدبانویی نبودم البته از دید مادر بسیار کدبانویم
و هر جا سخن از کدبانویی من می شد مادرم منکرش می شد( برخلاف بسیاری از مادران
که دختران بی دست و پایشان را جای قناری خوش و اب و رنگ اب می کردند)
.
زمان گذشت و ما ازدواج نمودیم و مادرمان شانس اورد چون با تعریفهای ایشان چه بسا باید
ما را در کوزه انداخته و ترشی لذیذی از ما تهیه می نمودند ،البته باید یاداورشوم که کمی هم
بو گرفتیم اما بالاخره خودمان را غالب کردیم به جناب سرهنگ
.
اوایل ازدواج هر کدام از بستگان که ما را می دید سئوال جالبی می پرسید: " زندگی چه گونه
است ؟ سخنت است نه؟ مخصوصا با شاغل بودن شما" ودلش برای ما کباب می شد،اما
مادر گرامیمان همچنان پا برجا و استوار قربان دست و پای بلورین ما می رفت که : " نه بابا
کاری نداره که شب می ره کمی شفته می پزه و یک غذای بی رنگ و لعاب و بدبخت شوهرش"
البته ما همین جا دهان مادر گرامیمان را می بوسیم که البت بی ربط هم نی گفت ولی خدایش
به ان شوری هم که او می گفت نبود.و از انجا که خداوند همیشه با مظلومین است دست بر
قضا مادر جناب سرهنگ مدام از کدبانویی و تمیزی ما همه جا سخن می گفت
.
بنازم قدرت خدا رو...
روزهایی در زندگیمان بود که مسلمان نشود کافر نبیند جیبهایمان تار عنکبوت بسته بود و در
یخچال فریزرمان تنها دو کرم لانه کرده بودند
بجز کمی تخم مرغ و ارد و چند عدد سبزی و...
خلاصه ایامی بود بس شنیدنی .چند روزی بود که هیچ میوه و تنقلاتی نبود و ما با سیلی
صورتمان را سرخ می کردیم
که ناگهان رها مثل یک کدبانوی تمام عیار تصمیم می گیرد با
حداقل امکانات کیک بپزد( تا بحال هیچ نوع شیرینی پزی و کیک پزی نکرده بود)، شروع کردم
به جستجو در اینترنت و ساده ترین کیک را با ساده ترین مواد پیدا کردم و شب بعد از بازگشت به
خانه از انجایی که می دانستم همسر عزیز دو ساعت بعد به خانه می رسد دست به کار
شدم و نتیجه کار شد : " یک کیک نه صد البته عالی ولی جای امیدواری داشت و خوشحالی
صد برابر جناب سرهنگ شکمو "
.
این راه را ادامه دادم تا انجا که برای شیرینی جیمبو تصمیم گرفتم خودم کیک درست کنم وببریم
منزل والدین من و بعد جناب سرهنگ ... البته بماند که منزل والدین خودم اول اعلام نکردیم که
کار خودم است بعد از خوردن نتیجه را پرسیدم همچنان که مادرمان مهر تایید زد فریادی از شوق
کشیدم و از هوش برفتیم
.البته مام عزیزمان اعلام کرد ناقلا از این کارها تو خونه نمی کردی؟!
منزل مادر جناب سرهنگ ، همان خاله ای که چند پست قبلتر گفتم به من یک گردنبد قدیمی
طلا داد او هم بود، و صد البته یکی از جاری ها با همسرش... از انجا که مادر جناب سرهنگ
همیشه من را شرمنده می کنند در حالی که دو لپی مشغول لذت خوردن بود گفت : حیف همین
یکی رو پختی و خنده بقیه بود که بلند شد
.
یک تجربه هم از همان دوران فقر دارم که صابون مایعمان تمام شد درست در زمان بی پولی
و من چون اصلا صابون قالبی را برای دستشویی نمی پسندم ترجیح دادم خودم صابون مایع
درست کنم که نتیجه ان هم رضایت بخش بود.
یک شب موقع خواب به جناب سرهنگ می گفتم : " راست می گن فقر باعث پیشرفت ادمها
می شه همینه هااااااااااااااااااااااااااااااا
"
و خنده او که : " بمیرم برات چقدر تو با استعداد بودی و تا بحال کشف نشده بودی
"
و ضربان مشتی که از من به او حواله شد و بعد قهر که " اره تو اصلا قدر من رو نمی دونی ،
خوب بود مثل زنهای دیگه پامو می ذاشتم رو خر خره ات می گفتم به من چه یالا برو ال بخر
یالا برو بل بخر و.....
"
وپاسخ همیشگی او :اتفاقا قدتم خوب می دونم همش یک و نیم بیشتر نمی شه بقیه اش زبونه