تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

سرد است و سرمایی بس ازار دهنده ، اما خوب که فکر می کنم انقدرها هم سرد نیست.

خدایا پس من چرا می لرزم؟ پس چرا انقدر دندانهایم را بهم فشرده ام که چیزی به خرد

 شدنشان نمانده است؟!

نمی دانم ولی بی انکه بدانم چرا همیشه پاییز را دوست داشتم اگر چه هر خزانی سختی

برایم به ارمغان می اورد و شاید مصیبتی ...اما دوستش داشتم!!!

زندگی را با تمام لحظاتش زیر دندانم مزه مزه می کنم، راستش را بخواهی نمی دانم چه طعمی

دارد؟ تلخ است یا گس؟شیرین است یا ملس؟ و شاید ترش باشد و شور!!!هرچه هست من

هیچ نمی فهمم از طعمش...

روزی در اوج بودم و روزی در قعر، روزی در روی ابرها و روزی در اعماق دره های سخت و جالب

انکه در تمام ان لحظات می اندیشیدم خدایم در همان نزدیکی است و من ندانستم که بالاخره

خدا در اوج است یا قعر؟! و خدای من و خدای ما کجای زندگیمان را با قلموهای رنگیش به رنگ

بهار دراوره و کجا را خزان زده و کجا قرار است به رنگ بهار باشد...

هر چه بود با ما بود و ما گاه با او و گاه بی او... هر چه بود او رنگهایش را بروی زندگیمان

 می کشید و من گاه می ماندم که چرا خداوند زندگی برخی را سخت خزان زده و شاید

 سرد و یخبندان نموده و به دیگری تا چشم کار می کند سبزی بخشده؟!

ان روز که قرار شد باشیم چه در روحمان دید که برخی را زشت افرید و برخی را زیبا؟! و چرا

ما مردمان برای توجیه زیبا نبودنهای یک نفر بیان می کنیم سیرت زیبا به از صورت زیبا ولی تا

چشممان به فرد زیبایی بر می خورد اب ازدهانمان جاری می شود و با دیدن فرد زشت صورتمان

کج می شود؟!

 

خزان زده وباز منتظر بهاریم و بهار می اید و ما منتظر خزان...!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 9:40 توسط رها |


 

 

چیه خوب ، چرا این طوری نگام می کنید قرار که نیست همش وایسته این زندگی

یک چند روزی بود وایستاده بود حالا باید بر ه دیگه.

راستش خوب ادم یک برگشت به عقب می زنه و بررسی می کنه و می بینه چی بوده

چی شده و چی باید می بوده و چی نشده یک کمی همچین بگی نگی دپرس می شه!

 از انجایی هم که بیشتر ادمهایی که باهشون هم کلام می شم مثل خودم فکر می کنند

 قرار بوده شاخ غول بشکنند ... بعد حالا که نه غولی گیر ما اومده و نه شاخی نمی تونیم

که زندگی رو تعطیل کنیم ، اگه می شه خوب بگید می شه من بزنم تعطیلش کنم.

 

باری این چند روزه با خودمان بسیار درگیر بودیم و سرما هم خوردیم که خود مزید بر علت شد

و حسابی عسل و مربا شده بودم که با صد من نبات هم شیرین نمی شدم.!!!

مادر و پدر گرامیمان امسال به امید خدا عازم حجند و من هم کم و بیش مشغول انهایم ولی

خدایش چی بگم برام سوغاتی بیارند ؟

 

دیشب سر به سر جناب سرهنگ می گذاشتم که:

: به نظرت چی بگم مامانینا برام بیارند؟

-: وا... روت می شه انهم تو !!!

: خوب چه اشکالی داره بالاخره که می خواهند یک چیزی برامون بیارند ،پس بهتره خودم

سفارش بدم...

 

خلاصه از من اصرار از ان انکار که نه زشته...

بالاخره رضایت داد حالا خوب اگر بخوای بگی چی می گی برات بیارند؟!

: سیسمونی

-:و فریاد او که کجاست ان طپانچه من؟!تو پس کی می خوای ادم بشی رهاااااااااااااااااااااااااااااا

ما الان بچه نمی خواهیمممممممممممممممممممممممممممم...!!!

 و دقیقا قیافه من همین شکلی بود.

 

پی نوشت فرهنگی :

مطالعه کتابهای:    ۱-در دایره قسمت  ۲- تنها خودم : این یکی انقدر تلخ بود که بعضی جاهاش

حالم بد شد

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 10:15 توسط رها |


 

 

 

بعضی وقتها فکر می کنم سوار یک قطار سریع السیری شدم که انقدر دور یک میدان می چرخه

 که سرم به دوران می افته، دلم می خواد فریاد بزنم وایستا!!!

 

بایست و من رو یک گوشه ارومی پیاده کن تا بتونم نیروم رو جمع کنم و دوباره سوار شم!

و اصلا فکر نمی کنم که نیازی نیست دوباره سوار شم ، می تونم یک گوشه اروم بشینم

و خوب فکر کنم ...

 

فکر کنم به تمام سئوالهای بی جوابی که سالهاست دارم بهشون فکر می کنم و متاسفانه

 به جوابی نمی رسم و انقدر فکر کنم تا بالاخره یا جوابی براش پیدا کنم و یا اینکه بی خیالشون

 بشم و برای همیشه فراموششون کنم.

به تمام راههای که رفتم و به بن بست رسیدم و یا نصفه ولشون کردم چون انقدر با اراده نبودم.

به تمام ترسهایی که داشتم برای از دست دادن و متاسفانه از هر انچه ترسیدم به سرم امد.

به تمام چیزهایی که می خواستم  ولی لذتی رو از بدست اوردنشون حس نکردم.

به تمام ترسهایی که سعی میکردم بهشون غلبه کنم ولی هیچ وقت بهشون حمله نکردم.

به اینکه  هیچ هدفی رو تا سر حد مرگ دنبال نکردم، فقط تا سر حد مرگ بهش فکر کردم.

به اینکه به هیچ کدوم از خواسته های قلبیم نرسیدم ، چون تو خودم لیاقتش رو نمی دیدم.

به اینکه، با توجه به اینکه خیلی وقتها بهترین بودم ولی انقدر تواضع به خرج دادم که بدترین شدم.

به تمام بی عرضگیهایی که علیرغم توانمندیهایم از خودم نشون دادم.

به تمام ترسهای که نکند نشود و نکند نتوانم را سالها با خود حملشان کردم.

به تمام غدیهایی که پشت یک دنیا صمیمیت و مهربانی پنهان شده است.

به نقاب سر سختی که سالهاست رو چهره ا م رو پوشونده ،غافل از انکه شکننده ترین من بودم.

به تمام وقتها و لحظه هایی که می تونستم برای خودم باشم و به خودم فکر کنم و به خودم

بپردازم ولی برای دیگران بودم، به دیگران اندیشیدم و به دیگران پرداختم ، باز هم غافل از انکه

 همان دیگران روزی که تو می خواهیشان دیگر نیستند و نخواهند بود.

به این فکر کنم که اساتید دوران دانشگاهم چه قابلیتها را در من دیده بودن و چه پیشنهاهایی رو

برای رشدشون به من داده بودند ولی من باز هم بخاطر تمام بی عرضگی هایم فراموششون

کردم و هر چند وقت یکبار خاطره سخت انها ازارم می ده که چرا من بهشون نپرداختم...

 

چرا من علیرغم تعاریف اساتیدم از تن صدایم که خودشان از دوبلورهای پیشکسوت صدا .و.

سیما بودند بی خیال این امر شدم و چرا به کار مورد علاقه ام که همان گویندگی خبر و

 مجری گری  بود نپرداختم ... و چرا بعد از گذشت چندین سال از این امر یکی از همکارانم

که جوان بسیار خوبی است و از  قابلیت صدایم نزد منشیمان سخن گفته وقتی بعد از دوسال

منشیمان به من می گوید من بی اختیار بغض گلویم را می فشارد و به تمام بی عرضگیهایم

 فکر می کنم!!!

 

 بایست زندگی ، بایست و به من مهلت بده کمی بیاندیشم ...

 

بیاندیشم به تمام چیزهایی که دارم و لذتشان را ببرم و به تمام چیزهایی که ندارم و فکر کنم

که ایا برای بدست اوردنشان دیر نیست؟؟؟!!!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 12:11 توسط رها |


 

 

بهای پرداختی برای یک انتخاب اشتباه چند سال از زندگی ادم می تونه باشه؟!

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 10:26 توسط رها |


 

 

تا قبل از این که ازدواج کنم چندان دختر کدبانویی نبودم البته از دید مادر بسیار کدبانویم

و هر جا سخن از کدبانویی من می شد مادرم منکرش می شد( برخلاف بسیاری از مادران

که دختران بی دست و پایشان را جای قناری خوش و اب و رنگ اب می کردند).

زمان گذشت و ما ازدواج نمودیم و مادرمان شانس اورد چون با تعریفهای ایشان چه بسا باید

ما را در کوزه انداخته و ترشی لذیذی از ما تهیه می نمودند ،البته باید یاداورشوم که کمی هم

بو گرفتیم اما بالاخره خودمان را غالب کردیم به جناب سرهنگ.

 

اوایل ازدواج هر کدام از بستگان که ما را می دید سئوال جالبی می پرسید: " زندگی چه گونه

است ؟ سخنت است نه؟ مخصوصا با شاغل بودن شما" ودلش برای ما کباب می شد،اما

مادر گرامیمان همچنان پا برجا و استوار قربان دست و پای بلورین ما می رفت که : " نه بابا

کاری نداره که شب می ره کمی شفته می پزه و یک غذای بی رنگ و لعاب و بدبخت شوهرش"

البته ما همین جا دهان مادر گرامیمان را می بوسیم که البت بی ربط هم نی گفت ولی خدایش

به ان شوری هم که او می گفت نبود.و از انجا که خداوند همیشه با مظلومین است دست بر

قضا مادر جناب سرهنگ مدام از کدبانویی و تمیزی ما همه جا سخن می گفت .

 

بنازم قدرت خدا رو...

 

روزهایی در زندگیمان بود که مسلمان نشود کافر نبیند جیبهایمان تار عنکبوت بسته بود و در

یخچال فریزرمان تنها دو کرم لانه کرده بودند بجز کمی تخم مرغ و ارد و چند عدد سبزی و...

خلاصه ایامی بود بس شنیدنی .چند روزی بود که هیچ میوه و تنقلاتی نبود و ما با سیلی

 صورتمان را سرخ می کردیمکه ناگهان رها مثل یک کدبانوی تمام عیار تصمیم می گیرد با

حداقل امکانات کیک بپزد( تا بحال هیچ نوع شیرینی پزی و کیک پزی نکرده بود)، شروع کردم

به جستجو در اینترنت و ساده ترین کیک را با ساده ترین مواد پیدا کردم و شب بعد از بازگشت به

خانه از انجایی که می دانستم همسر عزیز دو ساعت بعد به خانه می رسد دست به کار

شدم و نتیجه کار شد : " یک کیک نه صد البته عالی ولی جای امیدواری داشت و خوشحالی

صد برابر جناب سرهنگ شکمو ".

 

این راه را ادامه دادم تا انجا که برای شیرینی جیمبو تصمیم گرفتم خودم کیک درست کنم وببریم

منزل والدین من و بعد جناب سرهنگ ... البته بماند که منزل والدین خودم اول اعلام نکردیم که

کار خودم است بعد از خوردن نتیجه را پرسیدم همچنان که مادرمان مهر تایید زد فریادی از شوق

کشیدم و از هوش برفتیم .البته مام عزیزمان اعلام کرد ناقلا از این کارها تو خونه نمی کردی؟!

منزل مادر جناب سرهنگ ، همان خاله ای که چند پست قبلتر گفتم به من یک گردنبد قدیمی

طلا داد او هم بود، و صد البته یکی از جاری ها با همسرش... از انجا که مادر جناب سرهنگ

همیشه من را شرمنده می کنند در حالی که دو لپی مشغول لذت خوردن بود گفت : حیف همین

یکی رو پختی و خنده بقیه بود که بلند شد.

 

یک تجربه هم از همان دوران فقر دارم که صابون مایعمان تمام شد درست در زمان بی پولی

و من چون اصلا صابون قالبی را برای دستشویی نمی پسندم ترجیح دادم خودم صابون مایع

 درست کنم که نتیجه ان هم رضایت بخش بود.

 

یک شب موقع خواب به جناب سرهنگ می گفتم : " راست می گن فقر باعث پیشرفت ادمها

می شه همینه هااااااااااااااااااااااااااااااا"

و خنده او که : " بمیرم برات چقدر تو با استعداد بودی و تا بحال کشف نشده بودی"

 

و ضربان مشتی که از من به او حواله شد و بعد قهر که " اره تو اصلا قدر من رو نمی دونی ،

خوب بود مثل زنهای دیگه پامو می ذاشتم رو خر خره ات می گفتم به من چه یالا برو ال بخر

یالا برو بل بخر  و....."

 

وپاسخ همیشگی او :اتفاقا قدتم خوب می دونم همش یک و نیم بیشتر نمی شه بقیه اش زبونه

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 13:9 توسط رها |


 

 

تمام سالهای جوانیم رو به پولی سیاه فروختم و تا سرم رو برگردوندم دیگه پولی نبود و

همین طور عمری که گذشت....پولی کثیف که بخاطرش مجبورم روزی هشت ساعت

مثل میخ روی صندلی بند بشم و از کارم ذره ای لذت نبرم ...چون من برای کار بی تحرکی

 که فقط باید پشت میز بشینی و ادمها رو از پشت مانیتورت متقاعد کنی که جنس شما

بهترینه و سوقشون بدی  پای معامله و  دلت خوش باشه که خریدارانت خارجیند و تو هم چند

کلمه هلو هاواریو بلدی... و تمام ارتباطاتت ان ور ابی با توست ... ساخته نشدم.

بعد پول زبون بسته سر بخوره بره تو جیب کله گنده ای که رییس توست و ناهار نمی خوره وهر

وقت بخواد املت می خوره و انقدر داره که سه تا خانواده مثل خانواده اقای شمعدانی تا ابد خرج

کنند بازم هست ... ولی این مردک یلا قبا نه زن داره نه بچه  ، که حداقل دلت خوش باشه زن

و بچش تو رفاهند و حال پولش رو می برند.

 

 رییسی که حداقل چهار سال کمتر از تو درس خونده ، چهار سال کمتر از تو کتاب خونده و

بیخوابی کشیده و چهل ساله که هیچ کتابی نخونده جز همون ۱۲ سال مدرسش و چیزهایی

 که مجبوره بدونه...

 

مردی که با چند کلمه زبانی که یاد گرفته تو جلسات تنها شرکت می کنه و رها یی که مردمان

ان وری ابی تنها تا بحال او را می شناختند دیگر نیست و نابود می شود و فقط اسم اشغال

" مدیر بازرگانی " رو بدوش می کشه.

 

اره درسته من تمام سالهای عمرم رو به کسانی فروختم که اخر ماه چند غاز به من پول بدهند

که تا سر بلند کنی تمام می شود...

بله من لذت همسر بودن رو به همسری خسته که حوصله خودش رو هم نداره فروختم

و د ر نهایت لذت مادر بودن رو به نبودن و ترس نتوانستن از بودن...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 13:48 توسط رها |


 

 بعدا نوشت: بگم که دلتون بسوزه یک گردنبند طلای قدیمی نصیب کودک درون ما شد بدون

هیچگونه مناسبتی از طرف خاله جناب سرهنگ ،خوب البته لازم به ذکره کودک  درون ما فعلا

علی الحساب این را پذیرفت ولی اصلا یادش نمی رود که منتظر چه چیزی است؟

 

کودک درونم دلش یک بسته کادوی غیر مترقبه می خواد که حتی نمی دونه فرستنده اش

کی می تونه باشه .یک کادویی که تا بی نهایت شادیهاش باهاش باشه، مثلا یک بسته

پر از تراول چک که مبلغش  انقدر باشه که تا اخر عمر هر چقدر هم ازش استفاده بشه هیچوقت

 تموم نشه.

 

 امضاء : رهای دندون گرد

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 14:8 توسط رها |


 

کودک درونم را مدتها بود که به فراموشی سپرده بودم  و اصلا یادم نبود که کودکی شاد

 درونم به ارامی منتظر ناز و نوازش من است.نمی دانم چند وقت بود که از او بی خبر

بودم تا اینکه دیروز  به یادش افتادم ...

و چه سخت بود دیدار با کودکی که زانوی غم به بغل گرفته و صورتش از اشکهای چشمش

کثیف و سیاه شده بود  و با دیدن من به حالت قهر پشتش را به من کرد و بماند که چقدر

تلاش کردم تا دل کوچکش را بدست اورم.

حال من و کودکم چند ساعتی است که با همیم ولی هنوز از من دلگیر است.تا دیر نشده

حالی از کودک درونتان بپرسید که بدست اوردن دل شکسته اش کار بسیار دشواری است.

کودک درونم را با ارامش و رشد دانه وارم دوباره یافتم و سعی می کنم که دیگر گمش نکنم.

 

نخستین یاداوری کودک درون:

 

" از باران نیمه شب لذت ببر  و یادت باشد که هیچ چیز همیشگی و جاودانه نیست و بدان

که هیچ چیز می تواند تمام غم و غصه ها و اندوهای تو باشد."

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 12:47 توسط رها |


 

یک روز صبح که هوا هم تقریبا خنک شده ،تو دلت به این می اندیشی که امروز روز منه.

تصمیم می گیری وسیله نقلیه عمومی یا همون اتوبوس خودمون رو سوار بشی.

سوار اتوبوس خصوصی می شی که به لطف خدا صندلی خالی هم پیدا می شه و این

 یعنی "کائنات با ماست"خوب که جابجا می شی و جات رو که سفت می کنی قران کوچکت

 رو در می اوری و برای شروع چند دقیقه ای رو تو حال و هوای مثلا عرفانی خودت با خدات خلوت

 می کنی.تو همین گیر و دارخانم نسبتا تپلی سوار اتوبوس می شه و کنار تو می نشینه،

بعد از چند دقیقه که تو سخت تو عالم خودت دست و پا داری می زنی و مثلا خداوند کائنات رو به

یاری می طلبی ، همون خانمی که ذکر خیرش شد رو می کنه به شما و می پرسه ببخشید

 خانم عید قربان کی هست؟

کمی تو ذهنت حلاجی می کنی و از انجایی که حساب تمام تعطیلات رو تا اخر سال داری  

می گی فکر می کنم اذر ماه باشه ولی اجازه بدید تاریخ دقیقش رو براتو چک کنم. تو تقویم

 کوچیکت نگاهی می اندازی و تاریخ دقیق رو بهش اعلام می کنی و ان تشکر می کنه و یک نگاه

عمیقی بهت می اندازه و تو تصمیم می گیری بری تو حال و هوای " خدایا دستم به دامنت".

 

بعد از چند دقیقا دیگه دست از سر خدا بر می داری و از انجایی که ترافیکه بعد از کمی استراحت

 حوصله ات سر می ره و این دفعه کتاب داستان انگلیسی ات رو از توی کیفت در می اری و

سرگرم می شی. چند دقیقا می گذره نگاه سنگین زن رو صورتت سایه انداخته انقدر که

دیگه طاقت نمی اره و می گه : " اه خانم شما زبانم بلدید؟"  با تعجب نگاهی به زن

می اندازید  و می گید:" چطور مگه؟"

 

و  ادامه می ده که اصلا فکر نمی کرده کسی که مثلا تو ماشین قران بخونه یا عربی بخونه  از

 انگلیسی سر در بیاره  و بعد گفت که سالها بود ایران نبوده و براش جالبه که می بینه جوانها

این قدر فعال شدند و  و از تک بعدی بودن چند سال قبل در اومدند وبه همه جوانب می رسند

و وقتی خوب سئوالهاش رو پرسید ادامه داد که خیلی عجیبه که یک زن هم کار می کنه هم

خانه داری و  برخی بچه داری هم می کنند که البته این اخری شامل حال من نمی شد و

 تازه کلی کار دیگه....

و در نهایت خدا رو شکر کرد که کشورش از ان یک بعدی بودن دوران جنگ و سالهای بعد از ان

خارج شده و .....

 و من هم خدا رو شکر کردم ...

 

شکر کردم بخاطر تمام روزهای سیاهی که جنگ برامون داشت و تو مدارس حتی جرات این

 که جوراب سفید زیر کتانی هامون بپوشیم رو نداشتیم و اما الان...

 

البته بگذریم که الان هم مشکلات خاص خودش رو داره ولی برای نو جوانهای و جونهای الان

خوشحالم که سختیهای ان دوران ما رو نمی بینند و کسی بهشون گیر نمی ده که چرا کاپشنت

 قرمزه...

 

 

خدا جون می دونم که امروز روز منه پس بی زحمت ان بسته خوشی و شادمانی و ...رو که

 برام گذاشته بودی کنار الان وقتشه برام بفرست.

 

پیام فرهنگی : مطالعه کتاب " بادبادک باز" ... تلخ بود تلخ

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 9:55 توسط رها |


Home | Archive | Email