سکوت سنگینی فضای خیابان را پر کرده بود ، یک روز گرم تعطیل ساعت سه بعد از ظهر،
در حالی که با شتاب به طرف منزل عزیزی که بیمار بود قدم بر می داشتم برای رد شدن از
خیابان پل هوایی را به طی عرض خیابان با خطر روبرو شدن با ماشینهای پر سرعت تر جیح
دادم.در دل با خود سخن می گفتم و در فکر کاخ می ساختم و خراب می کردم .نیمی از
پل هوایی را طی کرده بودم که در پله های رو به پایین جوانکی را دیدم که روی پله اول نشسته
بود .با خود اندیشیدم شاید منتظر دوستانش است و یا شاید از گرما خسته شده و نشسته
است.کمی جلوتر رفتم و طبق معمول سر در شکم و با سرعت از پیچ پله که خواستم بگذرم ....
خدای من چه می دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جوانی در حالی که شلوارش را تا حدودی پایین
کشیده بود در حال تزریق مواد به .... بود.
وحشت ان ثانیه ها را نمی توانم توصیف کنم که فقط با تکرار یا خدا کمکم کن همراه بود ،
نفهمیدم پله ها را چگونه به پایین امدم و الان که می اندیشم فکر می کنم که چقدر خدا
به من رحم کرد که از پله ها سقوط نکردم
و بدتر این که نفهمیدم چه جوری خودم رو
به خیابان فرعی رسوندم.ناگهان دیدم دخترکی ۱۹ -۲۰ ساله قصد عبور از همان پل را داشت
و با رنگ و روی پریده حالی دخترک کردم که چند لحظه ای صبر کند و بعد برود و دویدم انقدر
که نفهمیدم چه جور خودم رو به درخونه بیمار رسوندم .انقدر حالم بد بود که صاحبخانه با
دیدن رنگ و روی پریده من با خنده می گفت:
بابا تو که حالت از من بدتره می گفتی من بیام ملاقاتت
!!! اشک و بغضم رو نتونستم
نگه دارم و زار زدم
.ترس از این که نکنه سرنگشون رو به من بزنند و یا شاید خدای ناکرده
بیماری ایذری داشته باشند همراه با رحم و بغض و شفقتی که حاکی از دلسوزی برای جوانان
از دست رفته کشورم بود هنوز که هنوزه با منه شبها بارها از خواب می پرم و در دل فریاد
می زنم:
" خدایا جوانانمان را نجات بده ، خدایا فلاکت و بدبختی که این روزها گریبانگیر مملکتم شده و روز
به روز بدتر می شود را چاره گشایی کن...خدایا مردم این سرزمین خوب رو از چه کنم ، چه کنم ؟
نجات بده ."
پی نوشت فرهنگی:
کتاب " ساعتها " رو تموم کردم ، در ضمن فیلمش رو هم دیدم .
کتاب " جین ایر " رو هم همین الان به پایان رساندم.
پیام فرهنگی این کتابها رو نمی نویسم چون انقدر پیام فرهنگی سرزمینم داره که مال کتاب ها
رو می شه نادیده گرفت
.
باشد که رستگار شویم
.