تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer

 

 

سیداحمد علم الهدی، امام جمعه مشهد ، در خطبه های نماز جمعه مشهد گفت: 

در رقابت های المپیک در چین تیم ورزشی ما وقتی میخواهد حرکتی بین المللی

انجام دهد ، نباید پرجمدار آنان خانم ورزشکار باشد ، چرا که این موضوع جنگ با

 ارزش ها و آماده سازی مردم برای فرج امام زمان است . آیا میفهمید چه میکنید ؟

این که در حرکتی بین المللی زن را جلودار میکنید ، به غیر از سرپیچی از فرمایشات

 معصومان است ؟ با اینکه جمعه اول شعبان زمانی برای احیا کردن ارزش های دینی

است،  در این روز در عرصه بین الملی حرکتی تند و ضد ارزشی انجام می شود .

 زمانی در خطبه نماز گفتم شرکت زنان در مجامع با ارزشها سازگار نیست ، با چه

 کسی مقابله میکنید ؟ آیا معنای پذیرفتن  این حرف این است که نه تنها شرکت کردند ،

بلکه پرچم دار هم زنان بودند ؟ فکر میکنید استکباری که همیشه عربده اش بلند است،

با کارهای شما در عرصه بین المللی دهان گندیده اش بسته میشود و رضایت پیدا خواهد

 کرد ؟ اگر هم استکبار با این کارها رضایتش جلب شود ، آیا به نارضایتی خیل مردم ایران

می ارزد و واقعا چه کسی را میخواهید راضی کنید ؟

 

 لذا چنین خطاهایی نباید انجام شود .

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 16:40 توسط رها |


امروز درست بعد از صحبتهایی که با اندرون خودمان داشتیم به این نتیجه رسیدیم که:

 "هر کسی مسئول عمکرد خودشه درست  ،ولی خوب بعضی وقتها عملکردهای بد دامنگیر

دیگرون هم میشه !"

 چطور؟  یک مثال می زنم بهتر متوجه شوید:

 

خوب به همین راحتی که فکر کنید مثلا من خانمی هستم ۶۸ ساله و عاجز از پا درد ، اما یک

عمر عادت داشتم همه کارهام رو خودم انجام می دادم ،ادمی هم نیستم که رو به عروس و

پسر و دختر و داماد بندازم بعد لنگون لنگون سعی می کنم فرش ۱۲ متری دستبافت خونه ام رو

که به دلیلی کثیف شده ببرم تو حیاط بشورم!!!همسرم هم ادمی نبوده و نیست که دستگیر

و کمک حالم باشه ...حالا یکی بهم  بگه مادرجان چرا این کار رو با خودتون می کنید خوب بدهید

 بیرون بشورند تو روش هیچی نمی گم ولی تو دلم می گم : از تو که نخواستم کمکم کنی خودم

 می شورم!!پام هم درد می کنه به خودم مربوطه چون عواقب کارم به خودم مربوطه!!!

 

حالا ایا کسی از دست من باید حرص بخوره یا نه؟! اصلا به دیگرون چه ربطی داره؟

 

یا نه ، بیایید یک جور دیگه فکر کنیم ...امممممممممممممم فکر می کنیم که خوب من یک عمر

کار کردم ، کلی بچه سر و سامون دادم و شوهرم هم هرگز دستگیر من نبوده ،حالا بچه ها رفتند

 سر زندگیشون و انقدر گرفتار هستند که توقعی ازشون نمی ره ولی دیگه من قدرت و بنیه

گذشته رو ندارم وخدا رو شکر انقدر هم دارم که بدم این فرش رو بیرون بشورند ، پس بهتره که

 این کار رو بکنم و خدای نکرده پس فردا از دست و پا نیفتم و محتاج دیگرون نشم..

 

شما دوست خوبم ، اره شما که همین چند خط ساده رو خوندید چی فکر می کنید ایا ما ادمها

 نباید وقتی کاری میکنیم به بازتابش هم فکر کنیم و کمی دورتر؟

 

در ضمن در مواردی این چنینی چقدر خودتون رو درگیر می کنید ؟ می گوید جهنم برو هر کاری

دلت می خواد بکن ولی پس فردا از من توقع نداشته باش هر چند ته دلتون می دونید ادمی

نیستید که نسبت به بعدش بی تفاوت باشید یا ...؟؟؟

 

 

باشد که اندیشمندانه تر عمل کنیم.

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 11:46 توسط رها |


 

 

من و تو یک روزی بی انکه بدانیم چرا زندگیمان را با هم اغاز نمودیم.راه طولانی را گذرانده

 بودیم و راههای طولانیتری به طبع پیش رو داشتیم.قرار شد با هم دوست باشیم و شاید

 فصلی برای عاشقی...

روزها وشبها را با تمام بودنها و نبودنها با هم گذراندیم و نخواستیم که نفری سومی

هم در میانمان باشد چون هنوز ما نشده بودیم، هنوز هر دو من بودیم و بی شک باورش

سخت است اگر بگویم تمام پا کوبیدنهایمان برای این بود که من تر شویم نه ما!!!

 

امروز و روزهای دیگر نیز خواهد  امد و خواهد گذشت ...حالا دیگر من و تو به بودن در کنار هم

و پا کوبیدنهایمان عادت کرده ایم و البته در نهایت بالاخره یکی نیم من می شود.حالا دیگر تو

اعتراف می کنی که زندگی بدون من برای تو سخت است و من هنوز در زبان اعلام می کنم

که من هر زمان تصمصیم بگیرم می توانم بدون تو زندگی کنم و خود می دانم که چه بسیار

دروغگویم من.

 

امروز شروع خوبی است برای اولین قدم و بنویسم از تمام رویاهایی که داشتم و گمشان کردم

در راه ...بنویسم از تمام ارزوهایم و "ای کاشها " را از ابتدای تمام جملات  خط بزنم انهم با رنگ

سرخ و بنویسم با رنگ ابی اسمان که:

 

یادمان باشد که برای آرزوهای از دست رفته غصه دار نباشیم، بلکه کاری کنیم تا

حسرت آرزوهای نیامده بر دلمان نماند.  

 

تولدت مبارک همراه من.

 

هر چند تو هرگز خواننده این سطور نخواهی بود ولی یادم باشد که باید به نوعی دیگر دوستت

 داشته باشم.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 14:43 توسط رها |


 

دعای خیر در دوران مختلف زندگی:

 

۱- الهی پیر شوی

۲-انشاا.. . خبر قبولیت تو دانشگاه

۳- انشاا...عروس بشی

۴- انشاا.. شام عروسیت

۵- انشاا... عروسیت جبران کنیم

۶- انشاا... بچه دار شدنت

۷- انشاا... حموم دهت

۸- انشاا... عروسی بچه هات

۹- انشاا... نوه دار شدنت

۱۰- انشاا... سفر کربلا ، مکه قسمتت بشه

۱۱- انشاا...سفر ه ات همیشه به زیارت باز باشه

۱۲- خدا بیامرزدش حیف شد خانم خوبی بود.

 

باشد که دعاگویمان باشد .

 

پ. ن. : اقا انقدر تو این عروسی و پاتختی اخر هفته گذشته دعاهای شماره ۶ و ۷ نصیب ما شد

         که حالمان از هر چه دعاست بد می شود.

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 12:11 توسط رها |


 

روزنامه اعتماد ملی مورخ ۱۲/۵/۱۳۸۷

 

احمدی نژاد :

                 

                           مردم ما روز به روز خوشبخت تر می شوند.

 

بنظرتون حرفی هم برای گفتن می مونه ایا؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 13:29 توسط رها |


 

 

سکوت سنگینی فضای خیابان را پر کرده بود ، یک روز گرم تعطیل ساعت سه بعد از ظهر،

در حالی که با شتاب به طرف منزل عزیزی که بیمار بود قدم بر می داشتم برای رد شدن از

خیابان پل هوایی را به طی عرض خیابان با خطر روبرو شدن با ماشینهای پر سرعت تر جیح

دادم.در دل با خود سخن می گفتم و در فکر کاخ می ساختم و خراب می کردم .نیمی از

پل هوایی را طی کرده بودم که در پله های رو به پایین جوانکی را دیدم که روی پله اول نشسته

بود .با خود اندیشیدم شاید منتظر دوستانش است و یا شاید از گرما خسته شده و نشسته

 است.کمی جلوتر رفتم و طبق معمول سر در شکم و با سرعت  از پیچ پله که خواستم بگذرم ....

خدای من چه می دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جوانی در حالی که شلوارش را تا حدودی پایین

کشیده بود در حال تزریق مواد به .... بود.

 

وحشت ان ثانیه ها را نمی توانم توصیف کنم که فقط با تکرار یا خدا کمکم کن همراه بود ،

 نفهمیدم پله ها را چگونه به پایین امدم و الان که می اندیشم فکر می کنم که چقدر خدا

 به من رحم کرد که از پله ها سقوط نکردم و بدتر این که نفهمیدم چه جوری خودم رو

به خیابان فرعی رسوندم.ناگهان دیدم دخترکی ۱۹ -۲۰ ساله  قصد عبور از همان پل را داشت

 و با رنگ و روی پریده حالی دخترک  کردم که چند لحظه ای صبر کند و بعد برود و دویدم انقدر

 که نفهمیدم چه جور خودم رو به درخونه بیمار رسوندم .انقدر حالم بد بود که صاحبخانه با

دیدن رنگ و روی پریده من با خنده می گفت:

بابا تو که حالت از من بدتره می گفتی من بیام ملاقاتت!!! اشک و بغضم رو نتونستم

 نگه دارم و زار زدم .ترس از این که نکنه سرنگشون رو به من بزنند و یا شاید خدای ناکرده

 بیماری ایذری داشته باشند همراه با رحم و بغض و شفقتی که حاکی از دلسوزی برای جوانان

 از دست رفته کشورم بود هنوز که هنوزه با منه شبها بارها از خواب می پرم و در دل فریاد

 می زنم:

 

" خدایا جوانانمان را نجات بده ، خدایا فلاکت و بدبختی که این روزها گریبانگیر مملکتم شده و روز

به روز بدتر می شود را چاره گشایی کن...خدایا مردم این سرزمین خوب رو از چه کنم ، چه کنم ؟

نجات بده ."

 

پی نوشت فرهنگی:

                         کتاب " ساعتها " رو تموم کردم ، در ضمن فیلمش رو هم دیدم .

                        کتاب " جین ایر " رو هم همین الان به پایان رساندم.

 

پیام فرهنگی این کتابها رو نمی نویسم چون انقدر پیام فرهنگی سرزمینم داره که مال کتاب ها

رو می شه نادیده گرفت.

 

باشد که رستگار شویم.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 16:46 توسط رها |


Home | Archive | Email