تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

ناگاه چه زود دیر می شود و من چه بی صدا پیر!!!

 

من در گستره کویر تنهایی چه بی هدف می گشتم و در زیر باران استغفار چه بیصدا باز تو را می خواندم.

باران می بارید و من چه سبز می گشتم از تمام الودگیها...

 

راستی می شود برگشت و تو را یافت و میان غم تنهایی من باشم و تو و باران لطفت و باز بهاری

دیگر را بجویم؟بهاری که قناریها و چکاوکهای وجودم در دشت سبز حضور تو ، همراه با صدای تبسم

 عشق، اهنگ بندگی مرا برای تو بخواند.آهنگ بودن و ماندن ،نغمه سر سپردن و سرود جان دادن.

 

و چه زیبا می شد اگر تو همه تفسیر اهنگ عشق و بندگی مرا از نغمه های سرکش وجودم می یافتی.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 10:41 توسط رها |


 

 

 

    My Time is value and I can't spare any more of it

I must ask you to leave

 

چقدر جرات " نه گفتن " دارید؟ ایا توانایی بیان جملات بالا رو دارید؟ شده تا

بحال از ته دلتون ارزوی داشتن لحظه ای وقت برای خودتون بوده باشید ولی

بدلیل رودرواسی نتوانستید از دست مهمان ناخوانده یا کارها و درخواستهای

نا بجا فرار کنید.

 

فکر کنید مادر یا مادر شوهر گرامیتان در مواردی با شما اختلاف سلیقه داشته

باشند و بخاطر دلسوزی یا هزار و یک دلیل دیگر قصد تحمیل عقیده اش رو به

 شما داره ،چقدر قدرت مخالفت مودبانه را دارید؟

 

به عنوان مثال: شما شاغل هستید و گرفتار، تقریبا اکثر کارهای خانه نیز با

شماست و توانایی و وقت  اینکه مثل مامانها بشینید و سبزی پاک کنید ندارید...

خوب این جور موقعهاست که زمزمه می کنید :" خدا پد رو مادرتون رو بیامرزه که

با سبزیهای اماده به داد ما رسیدید" و از این طرح استقبال می کنید.

 

بعد مادر یا مادر شوهرتان قد علم می کند که این سبزیها گران-غیر قابل اعتماد-

 غیر بهداشتی  و...هستند و هر چند وقت یک بار سه کیلو یا بیشتر برای شما از

طرف خودش سبزی خریده،پاک و تحویل شما می دهد .بعد شما از سر کار تازه

رسیده اید،شام باید بپزید،خسته هستید و واقعا انرژی سبزی شستن یا خرد کردن

را ندارید!!!هر چه هم با زبان اشاره و غیر مستقیم اعلام میکنید به کتشان نمی رود

که نمی رود ...در این وضعیت شما چکار می کردید؟

 

ایا واقعا قدرت این را دارید که خیلی محترمانه یک " نه " محکم بگویید و سبزی را

برگردانید یا نه مثل من دست از پا درازتر سبزی را قبول می کنید؟و به خودتان

فحش بدهید که لعنت به من اگر دفعه بعد قبول کنم ولی هر دفعه

" همین اش و همین کاسه..."

 

   

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 14:19 توسط رها |


 

 

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد

 

 شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش

 

«اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:

 

"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند ، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده

 

 باشد . اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباه‌های بيش‌ترى مرتكب شوم . همه چيز را

 

 آسان مى گرفتم . از آن‌چه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم . فقط شمارى اندک از

 

رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كم‌ترى به بهداشت مى دادم . به مسافرت بيش‌تر

 

مى رفتم. از كوه‌هاى بيش‌ترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيش‌ترى شنا مى كردم .

 

 بستنى بيش‌تر مى خوردم  و اسفناج كم‌تر .

 

 مشكلات واقعى بيش‌ترى مى داشتم و مشكلات واهى كم‌ترى . آخر ، ببينيد ، من از آن

 

آدم‌هايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام ، ساعت به ساعت ،

 

 روز به روز. اوه ، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام . اما اگر عمر دوباره داشتم از

 

 اين لحظاتِ خوشى بيش‌تر مى داشتم . من هرگز جايى بدون يك دَماسنج ، يك شيشه

 

 داروى قرقره ، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى رفتم . اگر عمر دوباره داشتم ،

 

 سبک تر سفر مى كردم.

 

 

اگر عمر دوباره داشتم ، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين

 

 لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيش‌تر جيم مى شدم . گلوله هاى كاغذى بيشترى

 

به معلم هايم پرتاب مى كردم .

 

 سگ هاى بيش‌ترى به خانه مى آوردم . ديرتر به رخت‌خواب مى رفتم و مى خوابيدم .

 

بيش‌تر عاشق مى شدم . به ماهي‌گيرى بيش‌تر مى رفتم . پاي‌كوبى و دست افشانى

 

 بيش‌تر مى كردم . سوار چرخ و فلک بيش‌تر مى شدم. به سيرک بيشتر مى رفتم .

 

 

در روزگارى كه تقريبن همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند ،

 

من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم .

 

 زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : "شادى از خرد عاقل تر است".

 

 

اگر عمر دوباره داشتم ، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم  .

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 12:37 توسط رها |


 

در تعجبم از خلقت پروردگاری که مرد را تنومندتر و قویتر افرید و ندا داد که تو ازجنس لطیف زن

در جسم و تن بسی قویتر می باشی و ما تو را بر ان می داریم تا بداد زن برسی!!!

 

این بزرگ مرد ما تمام دیشب را بخاطر درد بدن نالید ، انقدر که دل عرش کبریایی نیز به گمانم

بحالش کباب شد !!!  سپس در اغازین روز زیستنی دیگر سخنرانی قهاری سر می دهند که

دردی که ما کشیدیم همان دردی بود که" مسلمان نبیند ، کافر نشنود و یا بالعکس"!!

 

و با خود اندیشیدم که اگر قرار بود مردان نیز به بلای اسمانی ماهی یکبار ما ، نه ماه بارداری ،

 متعاقب ان زایمان ، بعد زایمان وغیره دچار شوند چه می شد این زندگی؟؟؟

 

و  انگاه خدا را به خاطر کوریکودیل بودن جنس لطیف خودمان شاکر شدیم و بس...

 

باشد که رستگار شویم.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 15:5 توسط رها |


 

سالی که گذشت سال من بود درست یک سال از عمر

و امسال که رسید نیز سال من خواهدبود و یک سال از عمرم ولی امیدوارم لحظه لحظه اش

 برای من و تو دوست خوبم شیرین و سبز  و ماندگار باشد.

 

همینک یک رهای کمی مریض و خسته در خدمت شماست که از اغاز سال جدید پدیده ای

 جدید را حس کرد و همین طور رفتنش را نیز نظاره گر بود.

کمی درگیر بیماری بودم ، تعطیلات عید چند روزی سر کار امدم  ولی دو روزاول این هفته را 

بخاطرکسالت در گشت و گذار در بیمارستان بوده و امروز دوباره سر کار هستم.خدا را شکر که

 بهترم و امیدوارم سال خوبی را شروع نموده و لحظات بی بدیلی را در زندگی رقم بزنید.

 

دیروز هم تولد یکسالگی این دفتر مشقم بود که متاسفانه نتوانستم به خودم تبریک بگویم.

 

اغازین روزهای اغازینم مبارک باد....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 11:56 توسط رها |


Home | Archive | Email