تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

رفتی و رفتنت همیشگی بود .برای نبودت گریستیم ، سرد و سخت و دلهایمان شکست .

رفتی و رفتنت بی وداع بود و خداحافظی. ولی ما برای وداع با تو امدیم ، امدیم تا بگوییم

نیستی ولی  با مایی ...

رفتی و رفتنت ارام بود ، در حالی که گمان می کردیم خوبی و سلامتر از قبل!

 

می دانم که نظاریمان میکردی ، می نگریستی که فرزندان و نوه ها و تمام عزیزانت برای وداع

با تو امده بودند ، وداعی سخت در هوایی سرد و  دشتی که پر از برف بود  همراه با افتابی که

با تشعشش در تلاش بود تا گرممان کند ، و ان رخوت و سردی وداع را از ما دور کند....

 

دیگر در این دنیا نیستی ، دیگر نیستی تا ما بیاییم و سرت به سرت بگذاریم و تو بگویی و ما بخندیم.

دیگر نیستی تا بیاییم و بگوییم امروز خیلی بهتری و تو دوباره بگویی نه درد دارم!حالا دیگر درد نداری؟

 

نیبستی تا هر وقت ببینیمان حتی به فاصله یک روز ،دلتنگیت را با این جمله که: " می گذاشتید

می مردم بعد می امدید !!!" را به ما بفهمانی !!! و مابخندیم و تو نیز ...

 

نمی دانم دیشب در ان سرما چگونه خوابت برد؟ اصلا خوابیدی یا خیر؟ نمی دانم ... هیچ نمی دانم!

امامی دانم زمین سخت سرد بود و بی وفا، ولی مهربانتر از هر مادری تو را در اغوش گرفت !!!انقدر

ارام تو را در درون خود جای داد که اشتباه نکنم تا بهار جوانه خواهی زد .

 

 تو رفتی و ما هم امدیم!امدیم تا دوباره زندگی کنیم ولی این بار بدون تو ...و یادمان باشد که زود دیر

می شود و دیر یا زود همه  باید برویم. و یادمان بماند که جز خوبی هیچ نخواهد ماند .

 

راستی تو دیشب وحشت کردی یا خیر؟ اصلا وحشت داشت؟ نماز وحشت هم برایت خواندیم تا زیاد

نترسی!!!

 

روحت شاد  مادربزرگ

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 14:22 توسط رها |


 

 

بار الها ،

                 کیست جز تو یاری گرمان؟

                 کیست که بتواند ناتوانیهایمان را به توانمندیهایمان بدل کند؟

               کیست که قادر باشد از اعماق ناامیدیها ما را به عرش امیدواری برساند؟

 

الها ،

           تنها یاریگرمان در روزهای شکستگیمان و نا امیدیهایمان تو هستی.

          تنها تویی که راز دار تمام رازهایمان هستی،بی انکه ترسی از برملا شدنش بر دلمان بنشیند.

          تنها تویی که روزهای خوش و ناخوش با ما هستی.

 

معبودا ،

             تنهاییمان را با حضور سبزت رنگین نمای.

            نبودنهایمان را با بودنهایت پر نما.

           و نداشته هایمان را با داشته هایت پر رنگ کن

 

 بگذار عشق ، امید ، سلامتی و ثروت در جویبار زندگیمان جاری باش

                 

                                                                                      الهی به امید تو

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 10:25 توسط رها |


 

 

چند صباحی است که به خواب زمستانی نه چندان عمیقی فرو رفتم ، که نمیدانم این یک خواب

است یا تنها رویایی سرد از حلقه گسسته ای از زندگیم!!! انقدر سرد که گرمای هیچ خورشیدی

را توان گرما بخشیدن بدان نیست.

هرچه می گردم ان حلقه گمشده و شاید حلقه های گمشده زندگیم را نمی یابم  درست مثل کودکی

که تیله های خوشگل و رنگیش را گم کرده و یا شاید عروسک دلخواهش را که بدون ان خوابش نمی برد.

دلم می خواست می توانستم زندگی را راحتر از انچیزی که هست بگذرانم و در حال زندگی کنم.در

همین اکنونی که نه گذشته در ان سهیم است و نه اینده ...

کاش می شد دوباره به دنیایی که از ان امده ام برگردم و بعد تصمیم بگیرم و فکر کنم و در نهایت فریاد

بزنم من نمی خوام به این دنیا بیایم!!! کاش می شد دوباره در درون مادرم جا خوش کنم و ارتباط من با

این دنیا تنها وسعت دستان و شکم مادرم باشد!!!

کاش می شد به زندگی بخندم بجای انکه بگذارم به من بخندد و مرا در خود خرد کند!!! لعنتی !!!!

در خود چمباتمه زد ه ام و  اوارها و سنگهایی را که به سویم پرتاپ می شود را تحمل میکنم ...کاش

می شد فریاد بزنم -چون دیوانگان زنجیری -و زنجیرهای خود را با قدرتی که نمی دانم از کجا در ان لحظه

در من جان می گیرد  بشکنم و همه را بدور بیاندازم و فریاد بزنم بروید گم شوید از ............

 

درو شوید از من ای انانکه با من همسو و یکدل نبودید !

به درک واصل شوید ای کسانی که مرا تنها برای خواسته های خود میخواهید!

نفرین خدا بر شما که مرا ندیدید ! و مرا در درونم شکستید !

لعنت بر همه اتان ، همه شمایی که می اندیشید من دیوانه ام !!!

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 13:22 توسط رها |


Home | Archive | Email