تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

سلام سلام صد تا سلام خدمت تمام دوستای خوبی که نگرانم شده بودند و جویای حال

تعطیلاتی در کار نبود فقط سیستم افیس از شبکه خارج شده بود و من اینترنت نداشتم منم

که همه کارم با اینترنت بود یه پام تو اتاق رییس بود و یک پام پشت میز خودم !!! البته الان پشت

سیستم خودم هستم و به عبارتی از تو لونه خودم جیک جیک میکنم !!!از همه تون ممنونم

سر فرصت میام بیشتر می نویسم ولی فعلا هر وقت بتونم میام خونه هاتون ولی خاموش

امیدوارم همتون خوب باشید .من که بدلیل برودت سرما در حال انقراض هستم و به احتمال زیاد نسلی

از من بجا نمی مونه!!!

مراقب خودتون و نی نی هاتون باشید

تا بعد

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 12:12 توسط رها |


 

 

ای خدای من چه برف قشنگی... درختای کاج خونه همسایه بغلی افیسمون مثل عروس شدند سفید و

یک دست ، اما حیف که ما تو این قفس زندانی شدیم و نمی تونیم بریم برف بازی واقعا حیف .و از همه

بدتر غصه برگشت به خونه از الان دلمو گرفته ، ای خدا چه جوری برگردم خونهههههههههههههههههههه

 

بهرحال لذت ببرید!!!

 

دلم میخواست الان خونه بودم ، رختهای که رو دستگیره ها و کنار بخاری اویزون کردم خشک شوند رو

جمع میکردم ، خونه رو هم تمیز میکردم بعد یه سوپ داغ خوشمزه هم درست میکردم و کنار بخاری لم

می دادم .کشمش و چای رو هم میذاشتم کنارم و میرفتم زیر پتو ، کتاب می خوندم و فیلم می دیدم!

 

حیف ، حیف که فعلا اینجام و دارم فکر میکنم چه جوری می خوام به خونه برگردم!!!! حیف این لذت که با

 این غصه خراب میشه ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 11:35 توسط رها |


 

 

اول ازهمه دوستان که تبریک و گل و کادو فرستادند تو این مدت در خونمون ، یک تشکر ویژه دارم

دوم اینکه ما به دلایلی چند سفر نرفتیم و گذاشتیم تو یه فرصت مناسبتر

سوم اینکه ...بعضی ها چه خصوصی و چه عمومی از ما خواهان نی نی شده بودند ، که همین جا

عموما خدمت همه عارض می شویم که : راضییم به رضای خدا.

 

اما خوب از تمام این حرفها گذشته وقتی وبلاگ و تجربیات مادران شاغل رو میخونم ،خوب که دقت میکنم

متوجه  موضوع خیلی مهم می شوم که: مادران چند کاره خسته اند!!!

راستش بررسیهای اخیر من تو این زمینه خیلی شیرین نبوده چراش رو هم الان مینویسم:

اکثر مادران شاغل:

۱- از کمبود وقت می نالند و دچار کمبود وقت فراوانی هستند

۲-از اینکه وقت بیشتری برای رسیدن به فرزندان والبته همسرانشان ندارند عذاب وجدان میگیرند

۳- دچار کسری خواب هستند

۴- وقت ندارند به خودشون برسند (البته منظورم ظاهری نیست) بلکه روحا و جسما مد نظرمه

۵- از همسرانشان توقع همکاری بیشتری رو دارند که متاسفانها با توجه به خلقیات مردان ایرانی...

۶- از اینکه فرزندانشان تو مهد یا خونه مادر بزرگها بزرگ می شوند راضی نیستند (البته نه اینکه بد

باشند بلکه دوست دارند خودشون هم تو این لذت سهیم باشند)

 

.....

و هزاران دلیل دیگر

 

اما در نهایت اکثر انها جسارت خانه دار شدن رو ندارند چون ....

شما به من بگید چرا؟شما که با تجربه ترید...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 15:13 توسط رها |


 

 

یک روزایی نه چندان دور و نزدیک ،ان روزایی که غم دخترک قصه ما ،کوتاه و فانی بود و غم دنیا رو با

صبوری بی حدش شکست میداد ، تا که اول دی می شد یاد فروغ می افتاد و زیر لب زمرمه میکرد:

 

" و این منم ، زنی تنها در استانه فصلی سرد"

 

راستش رو بخواهید نمی دونست تنهایی یعنی چی؟ یعنی اصلا براش معنی نداشت !خودش بود و خدا

و یه جمع خوب و صمیمی از اشنایان و دوستان ... که در کنارشون اصلا  تنهایی معنی نداشت.زمان

می گذشت و ادمها بزرگ و بزرگتر می شدند، دخترک قصه هم بزرگ میشد و با دیدن دنیای بزرگتر هر روز

دلش تنگ و کوچک می شد و هراس تنهایی در دنیا ازارش می داد، تنها نبود همون ادمهای خوب و

مهربون باهاش بودند اما یک جایی رسید که حس کرد دیگه تنهاست... دیگه خدا و بنده های خدا

نتونستند  تنهایی هاشو پر کنند ! !!

دخترک دنبال کشف یک دنیای جدید بود ، دنبال یک مفهوم دیگه از زندگی...اما راستش رو بخواهید هر

چی بیشتر می گشت تنهاتر می شد ! دنبال اونی بود که بتونه تنهایش رو باهاش قسمت کنه ولی غافل

بود که تنهایی دل ادمها رو با هیچ چیز و هیچ کس پر نمی شد! حواسش نبود که توهم بودن با کسی و

قسمت تنهایی ، تنها یک توهم تلخه !!!

 

دخترک تصمیم گرفت تنهایش رو با اونی که فکر میکرد روحش لطیف تر بود قسمت کنه... و این طوری بود

که زندگی اغاز شد! انهم کی ؟! درست همون روزی که همیشه زیر لب میخوند :

 

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم ....

 

ولی راستش رو بخواهید خودشم نمی دونست الان که در اغاز زیستنی دوباره بود ایا ان غم تنهایی

رهاش می کرد یا نه؟؟؟!

هنوز که هنوزه نمیدونه!!!هنوز که هنوزه تا اول دی می شه زیر لب همون شعر  رو زمزمه میکنه!

اما اون دیگه تنها نبود !تنهایی غذا نمی خورد، تنهایی حرف نمیزد، تنهایی سفر نمیرفت، تنهایی جایی

نمیرفت، حتی تنهایی نمیخوابید!!!

ولی نمیدونم چرا ان دخترک کوچک قصه ما که الان دیگه اصلا کوچیک نبود بازم ....

 

یک بار دیگه در اغاز راه با هم زیستنیم!!!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 ساعت 14:1 توسط رها |


Home | Archive | Email