یک روزایی نه چندان دور و نزدیک ،ان روزایی که غم دخترک قصه ما ،کوتاه و فانی بود و غم دنیا رو با
صبوری بی حدش شکست میداد ، تا که اول دی می شد یاد فروغ می افتاد و زیر لب زمرمه میکرد:
" و این منم ، زنی تنها در استانه فصلی سرد"
راستش رو بخواهید نمی دونست تنهایی یعنی چی؟ یعنی اصلا براش معنی نداشت !خودش بود و خدا
و یه جمع خوب و صمیمی از اشنایان و دوستان ... که در کنارشون اصلا تنهایی معنی نداشت.زمان
می گذشت و ادمها بزرگ و بزرگتر می شدند، دخترک قصه هم بزرگ میشد و با دیدن دنیای بزرگتر هر روز
دلش تنگ و کوچک می شد و هراس تنهایی در دنیا ازارش می داد، تنها نبود همون ادمهای خوب و
مهربون باهاش بودند اما یک جایی رسید که حس کرد دیگه تنهاست... دیگه خدا و بنده های خدا
نتونستند تنهایی هاشو پر کنند ! !!
دخترک دنبال کشف یک دنیای جدید بود ، دنبال یک مفهوم دیگه از زندگی...اما راستش رو بخواهید هر
چی بیشتر می گشت تنهاتر می شد ! دنبال اونی بود که بتونه تنهایش رو باهاش قسمت کنه ولی غافل
بود که تنهایی دل ادمها رو با هیچ چیز و هیچ کس پر نمی شد! حواسش نبود که توهم بودن با کسی و
قسمت تنهایی ، تنها یک توهم تلخه !!!
دخترک تصمیم گرفت تنهایش رو با اونی که فکر میکرد روحش لطیف تر بود قسمت کنه... و این طوری بود
که زندگی اغاز شد! انهم کی ؟! درست همون روزی که همیشه زیر لب میخوند :
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم ....
ولی راستش رو بخواهید خودشم نمی دونست الان که در اغاز زیستنی دوباره بود ایا ان غم تنهایی
رهاش می کرد یا نه؟؟؟!
هنوز که هنوزه نمیدونه!!!هنوز که هنوزه تا اول دی می شه زیر لب همون شعر رو زمزمه میکنه!
اما اون دیگه تنها نبود !تنهایی غذا نمی خورد، تنهایی حرف نمیزد، تنهایی سفر نمیرفت، تنهایی جایی
نمیرفت، حتی تنهایی نمیخوابید!!!
ولی نمیدونم چرا ان دخترک کوچک قصه ما که الان دیگه اصلا کوچیک نبود بازم ....
یک بار دیگه در اغاز راه با هم زیستنیم!!!