تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

آره عزیزم واقعا چه هوای خوبیه ....انقدر خوب که ساعت ۱۰ رسیدم سر کار از بس تو ترافیک موندم!

بعضی ها هم خوب خوش به حالشونه و الان دریک نخطه(شرور جان اصلا منظورم تو نیستی هااااا)

 دیگه داره رو سرشون برف می باره. 

دیروز بعداظهر به همکارم میگفتم هوا خیلی کثیفه کاش بارون بیاد ، نمیشه نفس کشید!هنوز حرف تو

دهنم خشک نشده بود که .... !

امروز صبح دوباره داشتم با خدا راز و نیاز میکردم  - وقتی دیر رسیده بود -اصلا غر نبودها  ، :

"خدا جون گفتم بارون بیاد نگفتم که سیل بیاد ، بابا ما میخواستیم بریم سفر،خدا حالمون رو نگیر،..."

اره شما اصلا فکر نکنید که من الان ناراحتم ها ، فقط اگه به همین وضع ادامه پیدا کنه دیگه مو

برام نمی مونه

 

خواستی و نشد ، یا نخواستی و نشد.

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 11:57 توسط رها |


 

 

از افیسمون بگم که خدا رو شکر که  دیگه بعد از دو روز ان چشمه اب سرد و گرم سقفی خشک شد.

یک کمی ناخوش احوالم و جسما احساس خستگی می کنم (ننه پیر شدیم رفت دیگه)و دلم سفر

میخواد ! هیچ ربطی هم نداره که سالگرد ازدواجمون نزدیکه و من آن حس خستگیم زده بالا و دلم سفر

می خواد !!!! 

بعدترشم نیاید بگید نه خوب نیست ادم نزدیکای سالگردازدواجش و تولدش و نامزدی و عقدش احساس

خستگی کنه و دلش سفر بخواد  

آن بازی هم(حلزون جان)  خوب دیگه احتیاج به تمرکز داره اگه فکر میکنید الان می ایم و مینویسم سخت

در اشتباهید بذارید ببینم سالگرد ازدواجمون، امسال چی هدیه میگیرم ؟! بعد سرهنگ جان ما رو کجا

می بره بگردونه؟بعد میام و توضیح میدم چی می خواستم و چی شد؟

چی! ؟گفتید من ادم مادی گرای هستم ؟ گفتید نباید معیارهای انتخاب همسرت رو این طوری

بسنجی؟ تذکر دادید که زندگی مشترک مهم تر از این حرفها و شیش تا النگو و یه گردنبند خورشید

خانم و یه مریمی بزرگ با زنجیری که هفت دور دور گردن ادم بچرخه است؟ اوه ! این یعنی شمایید

که می گید اصلا تو یه همچین مناسبتهای منتظر چیزی نیستید ؟

ای جانم چه وارسته اید شما خواهر!!!

نه خواهر! من عمرا الان ننویسم و اصلا هم نمی خوام به این حرفها گوش بدم ! یه ده روز صبر

 کنید...همین

پیوست ۱ : اگه فکر کردید که بعد گذشت یه دهه هنوز منتظر مریمی نیستم سخت در اشتباهید شرور

جان و فیروزه دخترم

 

آنکه می خواهد روزی پریدن را بیاموزد .ابتدا باید ایستادن،راه رفتن،دویدن و بالا رفتن را بیاموزد .

پرواز را با پرواز اغاز نمی کنند.

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 12:5 توسط رها |


 

 

 

از سقف اشپزخانه افیس انگاری چشمه باز شده و داره شر و شر اب می ریزه اگر لیف و کیسه

اورده بودیم امروز میتونستیم به نوبت ان زیر دوش بگیریماما خداییش حموم بدون سفیداب اصلا

نمیچسبه!

همکاران همیشه خواب ما از خواب بلند شدند و در حال فک زدن هستند که چه کار بکنند؟رییس

هم خارج از شرکت جلسه هستند اگه بفهمهد سر دو ثانیه بر میگردد، انقدر رو در و دیوار اینجا حساسه

 که نگو! واحد بالایی که از خونش اب سقف ما را برداشته بدون توجه به همکاران محترم راهشو

کشید و رفت ،بقیه واحدها هم اجازه نمیدهند تا فلکه اب رو ببندیم!

منم فری هند تو گوش! لذت میبرم ! تا اینکه داد منشی در اومد خانم ن. سقف داره میاد پایین شما

راحت داری نوار گوش میدی؟ ( به جان خودم موسیقی مبتذل گوش نمیکردم )

حالا به نظرتون من به عنوان مدیر بازرگانی الان چکار می تونم بکنم ؟لطفا راه حلهای پیشنهادی خود

 را سریعا به "پرنسس رها" اطلاع دهید شاید توانستم شرکت رو نجات بدهم

راهکارهایی که به نظر خودم رسیدند:

۱- می تونم  به مشتریهای برون مرزی ایمیل بزنم و این مسئله رو با انها رد میان بذارم

۲- می تونم دنبال یه عمله بنای خارجی بگردم

۳- میتونم دنبال یه مشتری خارجی واسه تکه خورده های که از سقف می ریزه باشم و بعنوان مواد

معدنی بهشون قالب کنم

۴-میتونم یه گزارش مبسوط از چگونگی این حادثه به زبان لاتین بنویسم تا به سایت اضافه شود

۵- یا اینکه تقاضای یک دست لباس کار بدم و خودم دست بکار بشم

نظرات شما به نام خودتان در سایت شرکت ثبت می شود

 

پیوست ۱: خدمت نازنین بانو عرض کنم که رییس ما هم دست کمی از رییس شما نداره و قطعا

اگر امکان داشت خودشو با طیاره میرسوند اینجا و.... ، ولی عزیزم انقدر ان جلسه دیروزشون رسمی

بود که امکان ان کار ر ا نداشت. در ضمن هنوز هم از سقف اشپزخانه داره شر وشر اب می ریزه، بطوریکه

از طبقه اول هم گذشته الان هم به پارکینگ رسیده است.لوله کش هم اورند ولی چون واحد طبقه بالای

ما که یک اقای دکتر واقعا با شعوره نیست، تمام راهکارها به بن بست رسید.امروزم کیسه و سفیداب

و سنگ پا اوردم این جا دوش بگیرم .

 

امضا: پرنسس رهای عمله

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 12:55 توسط رها |


 

هيچ و باد است جهان؟

 

                         گفتي و باور كردي!؟

 

كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»

 

غم بيهوده نمي‌خوردي!

 

كاش، يك لحظه، به سرمستي باد

 

شاد و آزاد به سر مي‌بردي!

 

فریدون مشیری

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 15:5 توسط رها |


 

 

با تشکر از تمام دوستانی که اظهار همدردی نموده اند و خوب البته راهکارهای بسیار بسیار

جالبی جهت منهدم نمودن سرهنگ و ان قوم گرامش پیشنهاد نمودند ولی احتراما عارض

میشویم خدمتتان که بنده از انجا که ماخوذ به حیا بوده ،در این جور موارد زیاد دور و بر طرف

افتابی نمی شوم  و ترجیح می دهم لوله تفنگم را به طرف سرهنگ نشانه رفته و هر چند

دقیقه یک بار او را به رگبار ببندم !

هر چه با خودمان کلنجار رفتیم که حسابشان را کف دستشان گذاریم ، نشد که نشد که نشد

و سخن مام گراممان به خاطر امد که " انها بی ادب بودند تو هم اگه مثل انها برخورد کنی بی ادب

می شوی و ...... " در اخر همیشه می افزود :" ادب از که اموختی از بی ادبان"

و  اینچنین ما زبانمان در کاممان قفل میشود و فقط هر چند دقیقه یکبار به سمت سرهنگ شلیک

می نماییم و انقد می گوییم و می گوییم و میگوییم تا دهانمان کف کند و چشمانمان کج شود

البته سرهنگ هم در ابتدا کلی همدردی و معذرت خواهی و.... می طلبد تا انجا که او نیز از کوره در رفته

و فریاد میزند : " کجاست ان تفنگ شش لول من؟؟؟؟؟؟" و در این چنین مواقعی  متوجه میشویم

که باز زیاده روی کرده و فرار را بر قرار ترجیح می دهیم

 

روز و روزگار بر همگان خوش

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 13:4 توسط رها |


 

 

شده تا بحال شال و کلاه کنید از یک هفته قبل، بعد کلی دیمبو و دومب راه بندازید که اخر هفته

برید جشن نامزدی یک کسی که تقریبا از طرف قوم شوهر بهتون نزدیکه بعد صبح همون روز

که دیروز باشه فشار اب کم باشه ، کاسه و کوزه و قابلمه و کتری بذارید و خودتون رو گربه شور کنید

بعد تو ان سرما جینگوله مستون کنید ۲ ساعت بکوبید برید کرج ! بعد بهتون زنگ بزنند بگند یکی از

بستگان عروس خانم به رحمت خدا رفتند و مراسم کنسله !!!!!!!!!!!!!نرید خونه عروس

کسی هم بهتون نگه خوب بابا شما تا اینجا اومدید بیاید همه دور هم باشیم بعد برگردید تهران!

بعدترش این که دوباره دو ساعت طول بکشه برگردید خونه یعنی رو هم ۴ ساعت بیرون بودید ، برسید

خونه کارد برنند خونتون در نمی یاد و از حرصتون بگیرید بخوابید .....تازه ساعت ۲۲:۲۰ دقیقه یکی

بهتون بگه بعله رفتند خونه عروس خانم و مراسم تموم شد بعد شما دو تا جون که داغ دار

بودید از این همه خستگی و بیهوده هدر رفتن وقتتون و لاغیر از حرصتون قلبتون در بگیره و دمق بشید

 بعد صبح زنگ بزنند به همسر گرام ازشون معذرت بخواهند و تازه پیغام بدهند از خانم محترمتون هم

عذر خواهی کنید

یکی منو بگیره تا نزدم اینها رو نکشتم

دماغ سوخته می فروشیم اییییییییییییییییییییییییییی

نه خدایی شما بودید می بخشیدید  

 

پیوست ۱:  بعضی از دوستان جهت همدردری اعلام کرده بودند که جناب سرهنگ رو باید با دستهای

خودم میکشتم البته نکشتمش ولی کم از کشتن نبود

پیوست ۲: دوستانی دیگر نیز به ما پیشنهاد رفتن به ددر را نموده بودند چه عرض کنم وا...

همین رفت و برگشتمون ۴ ساعت طول کشید ....انقدر ناراحت و عصبانی بودم که هیچ جا بجز خونه بهم

ارامش نمی داد

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 12:17 توسط رها |


 

 

خدایش حال می کنید هوا رو خیلی دوست داشتنیه ، انقدر که دلم میخواد برم تو حیاط  و

داد بزنم : " ای خدا جون خیلی باحالی" همین طوری جیغ کشان و یورتمه زنان تو حیاط بدوم

این پوتینهای لعنتی پاشنه دار رو هم از تو پام در بیارم و یه جفت دمپایی رو بسته سرمه ای که

شماره اش تا بینهایته و پام توش لق میزنه بپوشم و هی بدوم و بدوم....دلیل خاصی هم

ندارم واسه این کارم و فقط چون عشقم میکشه این کارو بکنم ! اخرشم هی جیغ کشان  و

کف زنان بخونم:

 

بارون می یاد چر چر

پشت خونه هاجر

هاجر عروسی کرده

دمب خروسی کرده

 

حالا این دمب خروسی و این عروسی هاجر چه ربطی بهم داره ، عاقلان دانند 

بعد با خودم فکر کنم اگه تو دوران طفولیت ما  بجای این جفنگیات یه بیت شعر حافظ یاد گرفته

بودیم الان کدوم شعر حافظ رو میخوندم ؟، بعد هی به این مغر سر شار از شعر و ادبیاتم فشار

 اوردم چیزی یادم نیومداین بود که چشامو بستم نیت کردم و یه فال حافظ گرفتم

 ( خوب حالا چشاتون رو ببندید و نیت کنید )

 

نو بهارست در ان کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو دانی اگر زیرک و عاقل باشی

..

..

..

 

خوش باشید

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 11:47 توسط رها |


Home | Archive | Email