تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

تردید نداشته باش  امروز روز توست ، همان روزی که همیشه منتظرش بودی و وقتی می رسید

نمی دانستی چه بکنی!

تردید ی به دل راه مده ، امروز همان روزی است که همیشه در انتظارش بودی که شاید برایت یک روز

خاص باشد وغافل بودی از این که امروز همان روز خاص خداست که تو از جانبش برگزیده شده ای تا به

بهترین  وجهی زندگی کنی ! زندگی! آ ری لعنتی زندگی!!!

همان روزی  که دیروزش را به امید فردا گذراندی و فرداش را در حسرت امروز! بلند شو لعنتی یادت باشد

قرار نیست شق القمر کنی ، قرار نیست کوهها را بروی دوشت سوار و  جا بجا کنی  و قرار نیست

 بنشینی و فرصت های از دست رفته را یکی یکی بشماری و بگویی : " آه چه غم انگیز ! یادش بخیر"!

دست از کاشکی و اما و اگرها بردار ، امروز روز خاص خدا برای توست تو سالمی تو تندرستی و خدا

راشکر  همراهانی داری  که با تواند  اگرچه رسالت انها با تو فرق میکند ولی همه همراه همید....

 

شاد باش ، و بدان زندگی همین لحظه لحظه های اکنون است که دیر یا زود ،سخت یا سهل می گذرند!

پس بجای از دست دادن لحظه ها ، در ان زندگی کن .لذت ببر از نارنجی برگ درخت ، از بوی دل انگیز

پاییز ،و هوای نیمه ابری با نیمه سوز پاییزی که گولت میزند و تو نمی دانی سرد است یا گرم!

 

لذت ببر از عاشقانه ترین لحظه های بودنت در این دنیا و بدان تو اشرف مخلوقاتی ، بدان و ایمان داشته

باش امروز یک روز خاص برای توست ، چون تو یک برگزیده ای برای خوب زیستن!

 

بدان تو تنها لایق امروز خاص خوب زیستنی........

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 10:44 توسط رها |


 

 

حرفهايی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود

نمی گوييم.

و حرفهايی است

برای نگفتن ؛

حرفهايی که هرگز

سر به ابتذال گفتن

فرود نمی آورند.

حرفهای خوب و ماورايی

همين هايند !

و سرمايه ی هر کسی

به اندازه حرفهايیست

که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و

طاقت فرسا

که همچون

زبانه های بی تاب

آتشند.......

 

 

دکتر علی شریعتی

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 15:21 توسط رها |


 

 

 جهت روشن شدن اذهان عمومی در خصوص پست قبلی ، راوی چنین نقل میکند که:

 

" عزیزان گرامی و دوستان محبوب گمان مبرید که ما در این افیس غاز می چرانیم که چنین تصور

نمودن خدای را خوش نیاید و بنده خدای نیز همچنین .هر انچه در پست قبلی شرحش رفت نه

قصه هر روزه ما در این مکان می باشد بلکه تنها بیان یک روز کاری ماست ! باشد روزهایی را که ما

نیز چون دوستان غذا را نجویده -بلا نسبت شما- نشخوار نموده و کار می نماییم .در پست قبلی

اشاره بر کم شدن فشار کاری در این روزها بدلیل ساختن کارخانه ای جدید برای دپوی مواد معدنی

که به اجنبی ها می فروشیم رفت که این نکته از اذهان عمومی پوشیده ماند ه است گویا!!!!

در ضمن اضافه می شود که خود اگاه هستید که وضع صادرات بدلیل افزایش بهای یورو و عدم امکان

تبادل دلاری بین برخی کشورها چه قدر زیبا و ارام انجام میشود"

 

باشد که حق تعالی ما را مرهون مرحمت خویش قرار داده و از عذاب اخروی ما بدلیل نبود فشار کاری

در این روزها بر ما بکاهد .

 امین یا رب العالمین "

 

پاینده و پایدار باشید

 رها

به مورخ بیست و شش شوال یکهزار و چهارصد و بیست و چهار هجری قمری

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 13:11 توسط رها |


 

 

ساعت ۹صبح : داخل شرکت میشوم خانم منشی روی کاناپه خواب است با صدای در زدن من چهارشاخ

بلند می شود   !!!

منشی: ترسیدم  

من : خوب عزیزم در رو محکم ببند حالا من نبودم یکی دیگه بود!!!

ساعت ۹:۳۰ : ابدارچی محترم تشریف می اورند !!!بدون سلام و کلامی با اخمهایی که روی صورتش

شکل گرفته است ! ۲۴ سال سن دارد و ۲ سال است که ازدواج کرده است !!! و مدام غر میزند پول ندارم

تحصیلات دوم راهنمایی ! بارها با لحنی دوستانه گفته ام خوب اینجا خیلی کاری نداری می توانی

درست را هم بخوانی  واو فقط خندیده و گفته ای بابا از درس بدم می اید!

ساعت ۱۰ : همکار اقای خوش اخلاق دوم وارد میشود ! بر خلاف عادت همیشگی که دوست ندارم با

همکاری برخورد داشته باشم چند روز پیش برخورد تقریبا شدیدی با ایشان داشته ام تا یادش بماند که

قرار نیست این شرکت رییس جدیدی داشته باشد در ضمن او تحصیلدار شرکت است! وارد میشود

سلامش میکنم و طبق معمول با لب و لوچه ای اویزان جوابت را نمیدهد !!!و تا رییس بیاید میخوابد!

 

خانم منشی پشت میزش میخوابد ، اقای ابدارچی در ابدارخانه، اقای تحصیلدار نیز پشت میز خود!!!

کمی کار میکنم و از انجایی که این روزها بدلیل احداث کارخانه جدید کمی سرمان خلوت است من نیز

کتاب میخوانم، گاهی نیز وبلاگ ، برنامه کارهایی که باید انجام بدهم را مرور میکنم ، تلفنی جویای حال

 پدر و مادرم میشوم و باز می خوانم .... ظهر میشود ، امروز رییس نداریم ! همه خوابند و تنها صدای تلق

و تلوق دگمه های کیبورد من در افیس می پیچد . همکار تحصیلدارمان غرولندی زیر لب میکند که یعنی

الهی کیبوردت و خودت با هم نفله شوید و من باز ادامه میدهم...

خانم منشی از خواب بیدار میشود و روی پیشانیش جای ساعتش نقش بسته و میگوید گرسنه است و

می اندیشم که قطعا گرسنگی تنها دلیل بیدار شدن او بود !و رو به من: تو خسته نشدی همش سرت یا

 تو کتابه یا تو ان کامپیوتر؟ چی خیرات میکنند ان تو؟ !

و من تنها لبخند میزنم .... نهار میخورم و بعد دوباره تکرار تمام بخشهای صبح انها میخوابند و من ادامه

میدهم.

و بعد لحظه ای سر از کتاب بر میدارم و میبینم چه سکوتی !!! افتاب از پنجره روی میزم را کامل پوشانده

و با خود ارزو میکنم کاش من هم میتوانستم لحظه ای کوچک شاید ۵ دقیقه مثل اینها بخوابم!!!

اما خوابم نمی اید ، نمیدانم باید خوشحال باشم یا غمگین ؟؟؟ کارمان بد نیست اما من دلم پویایی

می خواهد از ان پویایی هایی که در زمان تدریسم داشتم و با خود میاندیشم ایا من الان باید اینجا

باشم یا در کلاس درس ؟ کلاس درسی که تمام مدت با شاگردان در فعالیت بودیم  و دانش می اموختیم

و این صد البته دو سویه بود و من بعنوان معلم چه درسهایی که از شاگردانم نمیاموختم.اما انجا هیچ

اینده ای نداشت ! بدون هیچ گونه مزایا و بیمه و...

اینجا همه ان چیز ها را دارد اما حس میکنم در حال فسیل شدنم !

این بود انشای من از یک روز کاری

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 15:21 توسط رها |


 

 

 

رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم
ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم
رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم
رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم

...من و ما کم شده ايم٫ خسته از هم شده ايم...
...بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم...

...دنيا همون بوده و هست ٫حقارت از ما و منه...
...وگرنه پيشِ کائنات ٫ زمين مثل يه ارزنه...
...زمين بزرگ و باز نيست ٫دنيای رمز و راز نيست...
...به هر طرف رو می کنم ٫راهِ رهايی باز نيست...

...من و ما کم شده ايم ٫خسته از هم شده ايم...
...بنده ی خاک، خاکِ نا پاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم...

...دنيا کوچک تر از اونه ٫که ما تصور می کنيم...
...فقط با يک عکس بزرگ ٫چشمامونو پُر می کنيم...
...به روز ما چی اومده ٫من و تو خيلی کم شديم...
...پاييز چقدر سنگينی داشت ٫که مثل ساقه خم شديم...

...من و ما کم شده ايم ٫خسته از هم شده ايم...
...بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم...

رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم
ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم
رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم
رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم

...رو می کنم به آينه...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 9:42 توسط رها |


 

 

 

فکر کنید تو محل کارتون نشستید -محل کارتون هم جوریه که اصلا ارباب رجوع ندارید- و قرار باشه

ان روز دو تا مهمون از این چشم بادومی ها داشته باشید.مهمونها سر میرسند همراه با یه خانم

 تقریبا هم سن وسال خودت و مهمتر از همه هم نژاد خودت ، خلاصه تو دفتر مدیر عامل هی ونگ

ونگ ونگ و تو هم عینهو افتابه دار مسجد شاه هی می ری و میایی .این وسط منشی شرکتم هوس

میکنه ناهارش رو بخوره حالاساعت چنده ۱۱:۱۵ صبح، خلاصه بوی کوکو سبزی و سیب زمینی سرخ

 شده خانم منشی از یه طرف ، زرینگ و زرینگ تلفنهای داخلی و خارجی هم از یه طرف دیگه و منشی

 با دهان پر انها رو دیپورت کردن هم از یه طرف دیگه.

 

نشستی پشت میزت و داری کار میکنی بعد اقای مدیر عامل داخلیتو میگیره و میخواد بری تو اتاق جلسه

میری انجا....مدیر عامل از پشت میز جلسه بلند میشه میره پشت میزش و جا شو میده به من، بعد دو

تا اقای چشم بادومی به پات پا میشند و نفری یه کارت از تو جیبشون در میارند و کارت شرکتشون رو

بهت میدهند و کارتت رو میخواهند.................. تو همین گیر و دار ان خانم هم وطن هی نگاه تو چشات

بکنه و هی زل بزنه تو چشات و تا توبهش نگاه میکنی بهت لبخند بزنه !

 

جل الخالق چی شده ؟؟؟!!!

 

بعد همون لیدی هم وطن ازت بپرسه خانم ن. قیافه شما خیلی برای من اشناست! شما قبل اینجا

کجا بودید؟

من: .............. ولی من که الان دقیق شما رو دیدم قیافه شما هم اشناست! شما خانم فلانی نیستید

که تو فلان آموزشگاه با هم همکار بودیم؟؟؟؟

قیافه ان خانم و مدیر عامل دیدن داشت و خانمه از فرط هیجان تند و تند به اقایون گفت که اه چه جالب!

من و خانم ن. قبلا با هم همکار بودیم!

بعد انها بپرسند کجا و البته اینجا من توضیح دادم تو یه اموزشگاهیبا هم همکار بودیم و  تدریس

میکردیم  و انها کلی به ما دو تا بخندند که به به چه خانم معلمه هایی؟؟؟؟!!!

 

خلاصه اینجا بود که سخت به فکر فرو رفتم یعنی خودم هم باورم نمیشد بعد از ۷ سال کسی رو ببینم

 انهم این طوری! و چنین شد که با خود تصمیم گرفتم هر جا میرم جز خوبی از خودم بجا نذارم....

البته اینکه چقدر بتونم بهش عمل کنم خودش یه بحث جداست!

و خدا رو شکر کردم که هیچ وقت هیچ ازاری از جانب من به ان خانم که به نسبت من تازه واردتر بود تو

 ان زمان  نرسیده بود و ایشون با نهایت لطف از من یاد کردند!

 

ای دنیا چقدر تو کوچکی اخه!!!!!!!!!

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 13:17 توسط رها |


Home | Archive | Email