تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 

صدای " ربنا " دم اذان همیشه همرا ه با بغض غریبی تو وجودم  بوده! خیلی ها با من تو این حس

شریکند  . الان که حال  خوبی به همه دست میده بیاید همین جا از خدا در تمام لحظاتی که دل

شکسته پیشش رفتیم بخواهیم :

 

۱- شفای بیماران

۲- رهایی مستاجران

۳-  سر براهی  جوانانمان

۴- گشایش گره کار  تمام گرفتاران

۵- انهایی رو هم که بیماری خاص دارند یادتون نره

۶- و همین طور همه انهایی که منتظر یه فرشته خوب تو زندگیشونند ...

7- دعای نیلسا جون http://www.nilsa.blogfa.com : خدایا کمک کن همه مسافرها صحیح و

سالم به مقصد برسند و هیچ کس چشم به را ه نمونه

۸- دعای انی عزیز : http://mt_gladgirl.persianblog.ir : فقر و ظلم و زور و جهالت و از همه ملتها

 دور شه

۹- دعای ساندی مهربون : http://blueesky.blogsky.com  : خدا به همه عشق و آرامش رو هدیه کنه

۱۰- دعای نی نی رامونا : http://www.ninibamaze.blogfa.com : همه مسافر کوچولو ها صحیح و

سالم به دنیا بیان

۱۱- دعای فیروزه جون :  http://2nimeyeroya.blogsky.com  : خدایا همه رفتگان را بیامرز و ببخش

۱۲-دعای ازاده جون  : http://blue-4ever.blogfa.com : خدایا به همه عروس دومادا کمک کن تا تو این

روزگار وانفسا بتونن زندگیشونو شروع کنن و به خاطر مسایل مادی بینشون شکراب نشه. حیف عشقه

که بخاطر مادیات بخواد خراب شه.

۱۳- دعای خانم خونه : http://souzan59.persianblog.ir  : خدایا ! همه بچه ها رو واسه پدر و مادراشون

 سالم و سلامت حفظشون کن . خدایا! همه ما رو به راه خودت هدایت کن .

۱۴-  دعای سار جون: http://www.pegah-parsa.persianblog.ir  :برای همکار من که دیروز تصادف

شدیدی کرده و الان هم در ای سی یو هست دعا کنید

 

خلاصه  التماس دعا !!! منو هم از یادتون نره...

اگر کسی مورد جدیدتری بنظرش میرسه یاداوری کنه تا اضافه بشه.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 15:31 توسط رها |


 

 

دلم میخواد پاشم برم خونمون بدون اینکه به چیزی فکر کنم بخوابم ....یه خواب خوب و آروم که دغدغه

هیچی رو توش نداشته باشم!

    دلم میخواد برم ، کجاشو نمیدونم ! راستش از این زندگی خط کشی شده خسته شده ام ! از زندگی

که هیچ جاش تو تصمیم گیرنده نیستی! صبح مجبوری بیای سر کار تا عصر مجبوری اینجا باشی ، بعد

مجبوری بری خونه و دوباره کار خونه ... راستش نمیدونم بگم تراکتور یا اینکه ق ا ط ر !!!!

 

   دلم میخواست بدون اینکه مجبور باشم کار کنم ماه به ماه حقوقمو مثل بازنشسته ها آخر ماه میرفتم

از بانک میگرفتم ... اونم نه یه قرون دوزار ! آنقدر که هر چی خرج میکردم تموم نمیشد !!!دلم

نمیخواد وقتی میرم خونه تازه مجبور باشم شام و ناهار فردا رو درست کنم... اصلا دلم میخواد هر وقت

دلم خواست از ته دل فریاد بکشم حتی اگه بی دلیل باشه و کسی بهم چپ و چپ نگاه نکنه و نگه :

"طرف دیونه است!" اصلا میدونید چیه داشتم فکر میکردم دیونه خونه هم جای خوبیه!!! مگه بده

هر کاری دلت میخواد  میکنی بدون اینکه کسی ازت توقعی داشته باشه.

 

   دلم نمیخواد وقتی بیکار میشم تازه تمام چیز های نداشته ام بیاد سراغم ....خونه نداشتم-پول کافی

 نداشتم-  و حتی بچه نداشتم!!!

 

پیوست: نیاید بگید رها دوباره دچار یاس فلسفی شدی! نه وا... فقط خواستم به افتاب سلام کنم

نمیدونم چرا این همه فکر و خیال برم داشت

 

مراقب خودتون باشید مثل من افتاب زده نشید

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 16:53 توسط رها |


 

 

می آیم، می آیم، می آیم


و آستانه پر از عشق می شود


و من در آستانه به آنها که دوست می دارند


و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانه پر عشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 12:25 توسط رها |


 

اول اولش قبل همه چی یه تبریک جانانه بهتون بگم:

عیدتون مبارک-نیمه شعبان و میگم دیگه- بعدشم تعطیلات بهتون خوش بگذره 

 منم دارم می رم مسافرت -بهم خوش بگذره- دوباره دختر بابایی شدم و دارم با مامان بابام

می رم مسافرت !

نه اینکه فکر کنید جناب سرهنگ رو هم با خودمون می بریم ها -عمرا-

اصلا حالا که نمیخواهیم با خودمون ببریمش -اصلا حالا که رفته سر من هوو  آورده دلم میخواد این

عکسشو بزنم اینجا تا آبروش بره و دیگه هوس نکن سر من هوو بیاره..........!!!

چیه خوب ناراحتم نیستم اصلا اصلا ! اگه فکر می کنید که میخوام برم خودمو بکشم بازم

 اشتباه فکر میکنید اگه تصور میکنید که الان باید گریه کنم و خودمو به در و دیوار بزنم بازم

غلطه ای غلطه    ! 

اقا ما دو تا هوو داریم جانانه     ! که البته گاها تعدادی نیز بدینها اضافه میشد اما خوب این

 دوتا سر سختند- طوری که جناب سرهنگ حاضره قید منو بزنه ولی اونها رو   نچ نچ نچ !(البته

خودش میگه این طور نیست و من پرنسسم و انها کنیزکان من) چند وقتی خودمو به زمین و

زمان کوبیدم ، هی ضجه زدم، مویه کردم ،گیسمو کشیدم و ننه من غریبم بازی و از این جینگولکها  

 -نشد که نشد یعنی جواب نداد- تا اینکه تصمیم گرفتیم جناب سرهنگ رو نصف کنیم ،درست

مثل فیلم نصف مال من،نصف مال تو ،  حالا جناب سرهنگ مونده و من و دو تا هوو های من یعنی

کوه و کارش -  حالا یه هفته درمیون می ره کوه و کارشم که بماند دیگه

واین چنین شد که ما همسرمان را بین خودمان و هوو هایمان تقسیم کردیم !!!

و این چنین شد که ما هم تصمیم گرفتیم او را  با خودمان به سفر نبریم و او را با هووی سر سختمان

-کوه-  تنها بگذاریم !

 البته خوب تاج سرمان است دلمان برایش تنگ میشود  اما بهش نمیگوییم تا بترکد از حسودی!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 13:46 توسط رها |


 

 

آگهی روزنامه را ورق میزنم 

بخش اتومبیل-  پدرم  به دنبال ماشین است

استخدام : برای تمام کسانی که سفارش کار داشتند

آموزش : دخترک دنبال کلاسی برای اموزش گیتار میگشت...

املاک : همکارم دنبال خانه اجار ه ای می گردد

            کسی به دنبال خانه کلنگی برای ساخت و ساز میگردد

              کسی نیز سفارش املاک با موقعیت اداری داده است 

املاک حومه : فلان بن فلان چون پول پیشش زیاد نیست خانه ای در حومه میخواهد

                   راستی اگر خانمش نیز بتواند کار خوبی در همان حوالی حومه بیابد بد نیست 

                    

مادرم زنگ می زند و میگوید هر چه پدرت را میگیرم اشغال می زند -تو آنجا راحتتری، من کار دارم

می شود زنگ بزنی پدرت وقتی به خانه می اید کشک بخرد ! 

برادرت زنگ میزند :   اجی ! میخوام کامپیوترم رو بفروشم لب تاب بخرم -مشتری براش پیدا میکنی

پدرت زنگ میزند: باز این برادرت اذیتشان کرده و قصد خرید وسیله  دیگری را دارد زنگ بزن و کمی حرف

بزن و متقاعدش کن که پولهایش را هدر ندهد ....

و تو زنگ میزنی به برادرت و حرف می زنی  و در نهایت او ....! اما بالاخره زنگ میزند از فروش کامپیوتر

منصرف شده و قصد دارد موتورش را بعد یکی دو ماه عوض کند! و تو دوباره : خودت میدانی ولی بهتر

نیست پولهایت را جمع کنی و خانه بخری....و رهایش میکنی

دختر ک برادرت  برایت اس ام اس می فرستد : عمه جان کلمه هایی هستند مثل کباب -ابگوشت-

ماکارونی-..... که من باید انها را به انگلیسی بنویسم تا قبل ده به من زنگ میزنی  و تو  از اینکه

 برادر زاده ات زبان دان میشود  ، دلت غنچ میرود....

خواهرت زنگ میزند : من میخوام...................

.

.

.

امروز نیز گذشت .

 

شب با خود میاندیشی ایا امروز مفید بودی ؟

ته دلت از ان خانه ها برای خودت نیز خواستی  تا بخری!

در تفکرت اندیشیدی  راستی ماما نینیا امروز اشته رشته داشتند یا کشک بادمجون؟ و تو دلت هر دو

 را خواست!

با خود زمزمه کردی ای کاش از اون تورهای دور دنیا که تو روزنامه بود رو میتونستی بری -بدون اینکه به

کسی یا چیزی فکر کنی -به عبارتی رهای رها باشی!

با خود فکر کردی: خدایا یعنی میشه ما هم ماشین بخریم!

و در نهایت گفتی و گفتی و گفتی تا خوابت برد....

 

دوباره صبح شد...

وای خدای من نه پدرم ماشین خریده - نه همکارم خونه پیدا کرده- نه برای کسی تونستم کار پیدا کنم-

نه خونه- نه املاک با موقعیت اداری- ....

و تو دوباره وقتی میایی سر کار یه روزنامه میخری و تا ظهر هم کار میکنی و هم تو روزنامه میچرخی

بازم بخش نیازمندیها............

 

و تو دلت بازم به همه انها فکر میکنی!!!                 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 13:13 توسط رها |


Home | Archive | Email