تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
 

 بعدا نوشت :  اقا این نی نی تپلو که عکسش اون بغله نه خودمم نه نی نی نداشته ام ! لطفا سئوال

نفرمایید...! اصلا هم نمیدونم کیه ....

بر ان شدیم تا تولد دوست گرامی ندیده امان سر اشپز عزیز  را در خانه خودمان با صدای دلنشین

خودمان جشن بگیریم.

 خونه این دوست خوب ما اینجاست:  http://monnom.blogfa.com

 

غذاهای خوبی درست میکنه و به عبارتی شوهر گرامش همیشه اسیرشه(شرمنده از روی گل تموم

اقایون) !

برای خوردن کیک و شیرینی برین دم خونه خودش   ما که آشپزی و ... بلد نیستیم ! همین الان

الانشم جناب سرهنگ منو به زور خواهش و التماس نگه داشته... روزی چند بار طپانچه شو بر

میداره تا راحتم کنه و من با کلی خواهش التماسش میکنم و قول میدم این دفعه غذای

خوبی درست کنم    اما مگه من مردم که قولم یکی باشه ! جون من چیزی بهش نگید ها

 

 خیلی وقتها این دوست عزیز به فریاد ما رسیده.... اما خوب جناب سرهنگه دیگه، هر چیزی که به

مذاقش خوش نمی یاد  .

 بریم سر تولد .... اماده اید ....نشنیدم .... اماده اید.... بعععععللللله

 

 

      

 

     

 

خوب خوش گذشت....

 

چیه صدای اهنگش اذییتون میکنه...! خوب یه کم صداشو کم کنید  

 

بریم تا م ن ک ر ا ت نیومده ....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 14:44 توسط رها |


 

این روزها که میگذرند ، شب را آغاز می کنیم  وسپس شب را نیز به پایان می رسانیم بی انکه حتی

به اواز جیر جیرکهای درون باغچه خانه امان گوش دهیم.و ما دوباره روز را اغاز میکنیم بی انکه حتی

ستاره ای شمرده باشیم و به پر رنگترین انها که رسیدیم ان را از ان خود بدانیم.

 

این روزها تنها با " ببخشید " تنهایهایمان را امتداد میدهیم و بعد با فریاد به دنبال کسی برا ی قسمت

کردن روزها و شبهایمان بر می اییم !

 

این روزها همه " گرگیم" و شاید " میش هایی " در لباس " گرگ"... و دندان تیز نمو ده ایم تا بدریم ،

ببریم و بخوریم حتی اگر دانه موری باشد !

 

این روزها تمام فصلها را کنار هم و بی هم می گذرانیم ... و هیچ فصلی بوی خود را نمی دهد !

 

این روزها همه تنهاییم ... با این همه ازدحام اهنین و کسی دلش برای کسی تنگ نمیشود!

 

این روزها "من و تو " " ما " نمیشود بلکه  من "م-----ن----م " و  تو  " ت-----و "! این روزها هیچ خانه ای

با همه عشق ساخته نمی شود ... شاید بخاطر همین است که دیگر روی هیچ کارت عروسی این شعر

به چشم نمیخورد  :

 

     خا نه ای ساخته ایم ، سایبانش همه عشق

     زیر پا فرش غرور

    و حصارش همه تکرار صفا

     ما در این جمع لطیف 

     لطف دیدار تو را میطلبیم

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 11:3 توسط رها |


 

 

بابا جان فعلا حرفم نمیاید حتی ان جفنگیات  خوب چکار کنم  ؟

مجبورم میکنید بیام آواز بخونم برم...  خوب بابا با احساسات یک خانم

متشخص بازی نکنید دیگه اههههه !

این روزها همش فریاد میزنم:

 

         " امیدم را مگیر از من خدایا ...خدایا ...خدایا  "

          دل تنگ مرا مشکن خدایا ...خدایا...خدایا "

خدایا شکرت  

چیه چرا اینجوری  نگام میکنید ....خو ب میرم دیگه 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 13:36 توسط رها |


 

اول اولش از دوست خوبم ساندی جون که منو به این بازی دعوت کرد  تشکر میکنم بعد از

تمام دوستای خوبی که لینکشون این بغل هست  ویا نیست و هنوز این بازی رو انجام ندادند

دعوت میکنم بیان بازی . خوب حالا میریم سر اصل مطلب:

اگه قرار باشه یک فیلم از زندگی و یا سرگذشتتون تا به امروز ساخته بشه 

۱- چهار اتفاق مهم زندگیتون که حتما باید اشاره بشه کدومها هستند:

 

    ۱- نفر اول شدنم تو کل دبیرستان با توجه به اینکه مادرم مریض بودند و شرایط بسیار سختی

رو داشتیم .

 

   ۲-  سفر مکه (که البته همیشه با خودم فکر میکردم تا ۳۰ سالم نشده یک بار برم ) نه بخاطر

حاجی شدن و... بلکه دلم میخواست بدونم اونجا کجاست ؟ اگرچه :

" به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند"

 

    ۳- دوران کودکی و نوجوانی (جدای از بیماری مادرم ) قشنگی رو داشتم که همش دلم میخواد

 یک بار دیگه تکرار بشه.

 

     ۴- چاپ کتابم (اگرچه با توجه وضعیت و شرایط بد کتاب و توزیع کتاب هنوز خیلی فروش نرفته)

 

چهار اتفاق مهم که اشاره نشه بهتره:

 

   ۱- فوت مادر بزرگم که به جرات میتونم بگم عزیزترین کسم بود و نبودش هنوزم خیلی وقتها

ازارم میده (خیلی از خاطرات قشنگ کودکی رو با اون داشتم).خانمی به غایت معصوم -مهربان

و... بودند که با توجه به بی سوادی ساعت رو چهار سالگی به من یاد دادند.تازه مشق زبانم

به من میدادند چه جوری: روی کاغذ خط خطی های خاص و عجق وجق میکشیدند بعد

میدادند به من ، منم با نهایت دقت اونو تو جیب کاپشن و یا سارافون لیم نگه میداشتم.یک روز که

مامانم بدون چک کردن جیبهام اونو شسته بودند با چشمان اشک بار من روبرو شدند که شما

همه مقشهای زبان منو خراب کردی.!!! یه هلو هاواریو هم یاد گرفته بودم هر جا میرفتم اونو در

 میاوردم و با نهایت دقت از روی دست نوشته های مادر بزرگم تکرار میکردم و جماعت برای اینکه

منو تشویق کنند لپمو میکشیدند و یا ....

حالا جاش خیلی خالیه.

 

    ۲- موقعیت ادامه تحصیل در رشته پزشکی در یکی از دانشگاههای خوب هندوستان برام فراهم بود

 و من فقط و فقط به خاطر اینکه پدرم راضی نبود نرفتم. الان که فکرشو میکنم میگم کاش بیشتر

رو پدرم کار میکردم.من حتی تقاضای مستقیم هم ندادم و فقط مامانمو واسطه قرار دادم .کاش جسورتر

بودم.

 

  ۳- موقعیت ازدواج با جوان خوب و... دندان پزشک و مربی فوتبال تو سوئد  که خوب بازم بخاطر پدرم

اصلا بهش فکر نکردم.فقط گفتم چون بابا راضی نیست من اگه برم بدبخت میشم.از خودم حالم بهم

میخوره با این تفکر مسخر ه ام      !   از این حماقت ها زیاد داشتم.

   

      ۴- سختی  و رنجی که بابت قبولی تو بانک تجارت کشیده بودم و از تمامی امتحانات کتبی و

عملی و گزینش سر بلند بیرون اومده بودم ، بعد بخاطر سیستم بروکواسی غلط ای ر ا نی جامو دادند

به یه سوگولی که باباش مدیر فلان بانک بود.چهار روز تمام بجز اب هیچی نخوردم.

 

   ۵- (ببخشید اضافه شد) قبول نشدنم تو دانشگاه تو سال اول علیرغم اینکه بدترین رتبه ام ۲۰۰۰ بود

و بهترینش ۱۳۰ داغش هنوزم تو دلمه.... اما دوستام همون سال تو همون رشته با رتبه ۶۰۰۰ قبول

شدند

 

۳- خلاصه ای از اخلاق به اضافه شخصیت و... که باید بهشون اشاره بشه:

 

خانواده دوست -عاشق پدر و مادر و تمام بستگان- سرم بره حرفی که نباید بزنم نمیزنم- نمیدونم

 چرا ولی خیلی ها پیشم درد و دل میکنند یعنی به عبارتی راز دار مردم- گند اخلاق یعنی واقعا یک

روز سرشار از امید وانرژیم و روز بعد مرگ رو به همه چی ترجیح میدم- خدا نکنه کسی از خانواده ام

انتقاد کنه - مهربون خیلی نیستم ولی شدیدا دلسوزم (تف به این دل) -خدا نکنه عصبانی

 بشم صبرم سر بره دیگه خ د ا رو هم بندگی نمیکنم -از اینکه جسور نیستم و خیلی نمیتونم

واسه علائقم بجنگم از خودم بدم میاد  -الان هم این جوری شدم که اشکم تو مشکمه از اینم

خیلی بدم میاد -  خیلی حرف نمیزنم مگر این که جمع افراد دلخواهم باشه انوقته که دیگه با لنگه

کفش دنبالم میکنند - .....

 

     ۴- با درنظر گرفتن چهره " واقعیتون "کدوم یکی از هنر پیشه ها رو برای بازی نقشتون انتخاب میکنید؟

 خودم   " هیچکی بهتر از خودم نمیتونه منو بازی کنه. سریدیوی هم هی بدک نیست

کارتونیشم "جودیییی ابوت " حالا چه ربطی بهم دارند خدا داند......

 

بعدا نوشت :این رو هم بخونید اسیمه   . -خوب خان دایی جان ماست دیگه -

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 11:16 توسط رها |


 

 بعدا نوشت: اقا بیاید خواننده این اهنگ رو بگویید و جایزه بگیرید

از انجایی که برخی دوستان صفت کریه تنبلی را به ما نسبت داده و خواهان نوشته ای جدید

می باشند، ما نیز از همین جا انها را بخاطر این بیحرمتی عاق نموده و مینگاریم:

( موزون بخوانید )

" ای خدا نخواه که سر بیاد روزگار آشنایی.... روزگار اشنایی "

حال اگر جرات دارید دوباره ما را تنبل خطاب نمایید .

اخر نوشتنم نمیاید حتی خزعبلات همیشگی 

 

بعدا نوشت ۲: خوب وقت مسابقه تمام شد ...

       " دلم گرفته نمیخوام آواز بخونم....بذارید برم من، بذارید برم من ....بذذذذذاررررید برم من "

 

خوب تونستید آن شخص شخیص رو حدس بزنید؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 15:4 توسط رها |


 

 

سلام پرنسس رهای بیمار هم اکنون در صحتی نصفه نیمه در خدمت شماست

حالمان بد بود و جناب اقای ملک الموت بالای سرمان به انتظار نشسته بود 

عزیز از دست رفته تک وتنها اشهدم را خواندم و به انتظار نشستم... داشتم سعی میکردم

 وصیتنامه بنویسم اما نشد یعنی راستش نتوانستم... البته ناگفته نماند ما یک عدد وصیت نامه

تاریخ مصرف گذشته به سال ۱۳۸۳ داریم که هنوز مهر و موم شده و باز نشده است ولی خوب دیگر از اعتبار ساقط است...چون الان قرض و قوله هام بیشتر شده است 

جناب سرهنگ   برای فتح قله های دماوند بار سفر را بسته بودند و ما تنها با عزرائیل 

 دست و پنجه نرم میکردیم -کمین کرده بود تا ما را به بکشد وببرد...خودمان برای شادی روح

خودمان قران خواندیم و هی دوروبرمان فوت کردیم و از خدا برای خودمان طلب بخشش

 و مغفرت نمودیم .

چشمانمان سو سو میزد   و الوداع میزدیم... که ناگهان نوری از غیب برامد و گفت " رها " چه

ارمیده ای و در بند شده ای برخیز و بجای سستی پیش پزشک حاذقی برو  باشد که نور امیدی

هست و تو هنوز عمرت به این دنیاست بماند که با چه ملالتی و سختی در ان روزهای تعطیل

پزشک حاذق پیدا نمودیم 

جناب اقای دکتر پس از گرفتن چند باره فشار ما اعلام نمود :  "زنده ای ؟" و بعد دقیقه با قیافه

 بهت زده تکرار میکرد: شش روی چهار !!!  غزل خداحافظی دوباره نواخته شد  

زود تند سریع بدو برو طبقه همکف داروهاتو بگیر ...جنگی بیا بالا طبقه اول ... فوری بگو سرم و

امپولهاتو بزنند.... بدو حتما باید میمردی برای جواز کفن و دفنت می اومدی سراغ من؟

بعد میری تو خونه دو روز استراحت ... سر کارم نمیری... کار بیکار... نه اینکه فکر کنید من

الان تو استراحتم نه وا...الان روز دوم مرخصی استعلاجی منه ولی من سرکارم!! دیروز

هم که خونه بودم خیر سرم و جناب سرهنگم از صعودشون تشریف فرما شده بودند و در نقش پرستار

کودک ایفای نقش مینمودند ده هزار بار از سرکار بهم زنگ زدند   نه اینکه منم ریییییس

نباشم کارها میخوابه  این بود که امروز تشریف فرما شدیم به محل کارمان تا دیگه این بنده های

خدا اینقدر مجبور نباشند به من زنگ بزنند و ما درخدمت خلق ا... و خدا هم راضی از ما که دل بندگانش

رو شاد کردیم  

خلاصه می نماییم: فعلا در خدمتیم

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 13:21 توسط رها |


 

 

نمیدانم میدانی یا نه؟ نام پر صلابت پدر که می اید یک دنیا عشق ،محبت ، عاطفه ، ایمان و

صبوری به اندیشه ام هجوم میاورد.

پدر برای من یعنی ایمان ، یعنی گذشت از خود ، یعنی خدا ، آری سجاده ای که همیشه دقایقی

قبل از اذان پهن میشود و تا دقیقه هایی بعد از ان همچنان میهمان حضور گرم اوست که با دستانش

به سوی خدا پل زده است...

پدر برای من یعنی کسی که هیچ وقت خود را ندید... کسی که تمام زندگیش در همسر و فرزندانش

خلاصه شده است. یعنی او همان که مال من است  

خداوندا سایه او و تمام پدران را بر سرمان نگهدار...وآنانی که نیستند را نیز بیامرز و ببخش

روز پدر بر تمام پدران عزیز مبارک باد... 

مردان پر صلابت روزتان مبارک باد

خدمت جناب سرهنگ نیز تبریک و تهنیت عرض مینماییم..

اگرچه  ....!!!

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 14:28 توسط رها |


Home | Archive | Email