اول اولش از دوست خوبم ساندی جون که منو به این بازی دعوت کرد تشکر میکنم
بعد از
تمام دوستای خوبی که لینکشون این بغل هست ویا نیست و هنوز این بازی رو انجام ندادند
دعوت میکنم بیان بازی
. خوب حالا میریم سر اصل مطلب:
اگه قرار باشه یک فیلم از زندگی و یا سرگذشتتون تا به امروز ساخته بشه
۱- چهار اتفاق مهم زندگیتون که حتما باید اشاره بشه کدومها هستند:
۱- نفر اول شدنم تو کل دبیرستان با توجه به اینکه مادرم مریض بودند و شرایط بسیار سختی
رو داشتیم .
۲- سفر مکه (که البته همیشه با خودم فکر میکردم تا ۳۰ سالم نشده یک بار برم ) نه بخاطر
حاجی شدن و... بلکه دلم میخواست بدونم اونجا کجاست ؟ اگرچه :
" به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند"
۳- دوران کودکی و نوجوانی (جدای از بیماری مادرم ) قشنگی رو داشتم که همش دلم میخواد
یک بار دیگه تکرار بشه.
۴- چاپ کتابم (اگرچه با توجه وضعیت و شرایط بد کتاب و توزیع کتاب هنوز خیلی فروش نرفته)
چهار اتفاق مهم که اشاره نشه بهتره:
۱- فوت مادر بزرگم که به جرات میتونم بگم عزیزترین کسم بود و نبودش هنوزم خیلی وقتها
ازارم میده (خیلی از خاطرات قشنگ کودکی رو با اون داشتم).خانمی به غایت معصوم -مهربان
و... بودند که با توجه به بی سوادی ساعت رو چهار سالگی به من یاد دادند.تازه مشق زبانم
به من میدادند
چه جوری: روی کاغذ خط خطی های خاص و عجق وجق میکشیدند بعد
میدادند به من ، منم با نهایت دقت اونو تو جیب کاپشن و یا سارافون لیم نگه میداشتم.یک روز که
مامانم بدون چک کردن جیبهام اونو شسته بودند با چشمان اشک بار
من روبرو شدند که شما
همه مقشهای زبان منو خراب کردی.!!!
یه هلو هاواریو هم یاد گرفته بودم هر جا میرفتم اونو در
میاوردم و با نهایت دقت از روی دست نوشته های مادر بزرگم تکرار میکردم و جماعت برای اینکه
منو تشویق کنند لپمو میکشیدند و یا ....
حالا جاش خیلی خالیه.
۲- موقعیت ادامه تحصیل در رشته پزشکی در یکی از دانشگاههای خوب هندوستان برام فراهم بود
و من فقط و فقط به خاطر اینکه پدرم راضی نبود نرفتم.
الان که فکرشو میکنم میگم کاش بیشتر
رو پدرم کار میکردم.من حتی تقاضای مستقیم هم ندادم و فقط مامانمو واسطه قرار دادم .کاش جسورتر
بودم.
۳- موقعیت ازدواج با جوان خوب و... دندان پزشک و مربی فوتبال تو سوئد که خوب بازم بخاطر پدرم
اصلا بهش فکر نکردم.فقط گفتم چون بابا راضی نیست من اگه برم بدبخت میشم.از خودم حالم بهم
میخوره با این تفکر مسخر ه ام
! از این حماقت ها زیاد داشتم.
۴- سختی و رنجی که بابت قبولی تو بانک تجارت کشیده بودم و از تمامی امتحانات کتبی و
عملی و گزینش سر بلند بیرون اومده بودم ، بعد بخاطر سیستم بروکواسی غلط ای ر ا نی جامو دادند
به یه سوگولی که باباش مدیر فلان بانک بود.چهار روز تمام بجز اب هیچی نخوردم.
۵- (ببخشید اضافه شد) قبول نشدنم تو دانشگاه تو سال اول علیرغم اینکه بدترین رتبه ام ۲۰۰۰ بود
و بهترینش ۱۳۰ داغش هنوزم تو دلمه.... اما دوستام همون سال تو همون رشته با رتبه ۶۰۰۰ قبول
شدند
۳- خلاصه ای از اخلاق به اضافه شخصیت و... که باید بهشون اشاره بشه:
خانواده دوست -عاشق پدر و مادر و تمام بستگان- سرم بره حرفی که نباید بزنم نمیزنم- نمیدونم
چرا ولی خیلی ها پیشم درد و دل میکنند یعنی به عبارتی راز دار مردم- گند اخلاق یعنی واقعا یک
روز سرشار از امید وانرژیم و روز بعد مرگ رو به همه چی ترجیح میدم- خدا نکنه کسی از خانواده ام
انتقاد کنه
- مهربون خیلی نیستم ولی شدیدا دلسوزم (تف به این دل)
-خدا نکنه عصبانی
بشم صبرم سر بره دیگه خ د ا رو هم بندگی نمیکنم
-از اینکه جسور نیستم و خیلی نمیتونم
واسه علائقم بجنگم از خودم بدم میاد
-الان هم این جوری شدم که اشکم تو مشکمه از اینم
خیلی بدم میاد
- خیلی حرف نمیزنم مگر این که جمع افراد دلخواهم باشه انوقته که دیگه با لنگه
کفش دنبالم میکنند
- .....
۴- با درنظر گرفتن چهره " واقعیتون "کدوم یکی از هنر پیشه ها رو برای بازی نقشتون انتخاب میکنید؟
خودم
" هیچکی بهتر از خودم نمیتونه منو بازی کنه. سریدیوی هم هی بدک نیست
کارتونیشم "جودیییی ابوت "
حالا چه ربطی بهم دارند خدا داند......
بعدا نوشت :
این رو هم بخونید اسیمه . -خوب خان دایی جان ماست دیگه -