سلام... بنده پرنسس رها هستم با همکارم جناب سرهنگ مشروح گزارش ورزش صبحگاهیمون
رو به اطلاع شما می رسانیم:
یک صبح نه چندان خنک بهاری... با صدای شیپور جناب سرهنگ
از خواب ناز بیدار شده و
شال و کلاه پوشان بطرف پارک جهت ورزش صبحگاهی می دویم
غر نزن بدو....
این دستور جناب سرهنگ بود...
دارم میام دیگه ... یواشتر
بدو ... بدو ...افرین ... نفس عمیق.... دم ... بازدم... اها... عمیق تر... قدمهاتو با نفسهات
هماهنگ کن
۶ کیلومتر دویدیم... دم پارک
: حالا من میرم دور پارک بدوم تو قدم زنان برو به طرف جایگاه
همیشگی
قیافه کش اومده من رو تو ذهنتون تجسم کنید
تا اینجا ی قصه تکرار روزهای قبلمون بود... از اینجا به بعد رو داشته باشید
قدم زنون رفتم نزدیک جایگاهی که دورشو نرده گذاشتند و چند تا دستگاه... و خانمها فریاد می زنند:
تک خوان: ورزش چه فایده داره ؟بقیه در حالی که دست میزدند 
جیغ کشان فریاد میزدند:"سلامتی می یاره" بعد همه ذوق مرگ می شدند
منم خوشحال و خندون می رم بطرف جایگاه خودمون"من و جناب سرهنگ"... یک خانمی یا فاصله
دو متری داره به تنهایی نرمش میکنه و یک اقایی هم همین طور دو متر انطرفتر...منم می رم مثل بچه
سرتق ها
وسط این دو نفر ، البته ناگفته نمونه اونها اصلا با هم کاری نداشتند... اینها رو گفتم تا
شرایط سوق الجیشی ما رو داشته باشید
اقا جناب سرهنگ رسیدو من و اونم شروع کردم به نرمش و ورزش
...ناگهان سر و کله اقا ی پلیس پیدا شد
: شما دو تا چرا دارید اینجا بازی! می کنید؟
: اقا پس کجا ورزش کنیم؟
: خانم برند رنونه
شما هم برید مردونه بازی کنید
ولی جناب سروان ما ترجیح میدیم با هم ورزش کنیم... تازه اینجا خانمها و اقایون کنار ما تک به تک
ایستادند و دارند تو همین لاین ورزش می کنند ، ما که خلاف شرع نمی کنیم
اقا از انها اصرار برای جدایی ... از ما انکار
و بعد مثل خوره ها رفتیم تو دفترشون واسه اثبات
اینکه ما هیچ گناهی نکردیم
...
نتیجه اخلاقی : اگه زن و شوهر روبروی هم وایستند و ورزش کنند اشکال ش ر ع ی داره اما اگه دو تا
غریبه دو شا دوش هم به فاصله یک متر ورزش کنند نه؟!
نتیجه فلسفی: نه اینکه فکر کنید ما هم تسلیم شدیم ... نه فقط یک کم دورتر شدیم تا اقا...
ما رو نبینه
پیامدهای اخلاقی: شاید دستگیر شدیم..
توصیه های اخلاقی: بی زحمت برایمان اب البالو ، تمشک، انار، هویج، پرتغال، و یک عدد لب تاب با
اینترنت بالا بیاورید تا بتوانیم بقیه ماجرا را از ان جا برایتان بتعریفیم ...
ما که فلسفه این موضوع رو درک نکردیم ... شما چطور؟؟؟
دوستدارتا ن : پرنسس
رهای در بند
بعدا نوشت: اقا مثل این که خیلی خوشحال میشید ما بیفتیم تو بند !!! اما ما که هنوز جایی نرفتیم !
ما رو بخشیدند تا بیایم بیرون دوباره روز از نو روزی از نو....تازه اشم با جناب سروان دوست شدیم ...
هنوز هیچی بهمون نمی گه ... کیه که بیاد دستبند بزنه دستمون ... بعد.....