انگار همه جا را وهم گرفته است، تا انجا که یادم است قرار بود جور دیگری باشد! ومن انگار قرار
نبودکه در این دنیا باشم چرا که سهم خاصی از این دنیا به ارث گذشتگان به من نرسید...!
بلند می شوم سکوت سختی سر تا سر شب سنگین زندگی را فرا گرفته و مردمکان شهر پر
هیاهویم از نفس افتاده و به خواب سختی فرو رفته اند که در ان خواب رویاهای سبز و زیبایشان
را می بینند...
هرچه می نگرم سیاهی است که پر ابهت و بی انتها زندگی را پوشانده و من با خود
می اندیشم که کجای این روزها وسالهای رفته به زندگی من شبیه است؟کجاست ان روزهای
رویایی که پیش از امدنم به خواب می دیدمشان ؟کجاست ندای اطمینان بخشی که مرا به
عشق برای زیستن در این دنیا به دعوت طلبید؟!
خسته ام و یادم می اید که وعده داده بود هر گاه خسته شدم به دعوت خودش بروم ولی چرا
هیچ ندایی مرا بخود نمی خواند که اگر خسته ای بیا به من تکیه کن...!!!خسته ام از عظمت
بی انتهای شبهایی که سکوتش مرا به وحشت می اندازد.! خسته ام از تمام حرفهایی که
نمی توان گفت و نوشت وخسته تر از من جسم خسته ای است که روح مرا نیز بر دوش
می کشد!
زمانی با خود می اندیشیدم که مرگ چیز مخوفی است اما اکنون روزگار باور دارم که مرگ
رها کننده روح و جسم تمام خستگان این دنیاست.
پی نوشت :به گیرنده های خود دست نزنید،اشکال از فرستنده است که کمی امواجش
قاط زده! همین
باشد که امواج قاط زده امان درست شود.
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
ساعت 11:41 توسط
رها
|

