تبليغاتX
ستایش
ستایش
Home Email Archive Designer
businesswoman with lot of documents Stock Photo

 

میشود کسی بیاید بجای ما بخوابد ، كلي كار داريم انجام بدهيم وقت خواب نداريم.

حتي وقتي مي خوابيم هم به جرات مي توانيم اعلام كنيم فقط سه ساعت عميق

مي خوابيم و بقيه را به كوباندن خودمان به اين ور و ان ور  مي گذارنيم كه كمي بخوابيم

تا از پا نيفتيم!خواب هم از ما فراري شده است.

 

لطفا كسي بيايد بجاي ما دنبال كار بگردد! از اين شركتهاي در پيت كه ادعاي خدا دارند

و يك نفر مي خواهند كه هزاران كار با حداقل حقوق برايشان انجام دهد هيچ خوشمان

نمي ايد! يعني وقتي وارد شركتي مي شويم كه اگهي استخدام در روزنامه زده در حد خدا

و پشت تلفن هزار اب و تاب دارد ،و مي بنيم كه جوانكي با موهاي تل زده انجا نشسته و

كنارش هم انجلينا با ان لبهاي به عاريت گرفته اش ! دلمان ميخواهد يا خودمان را بكشيم

و يا انها را!!! اصلا چرا راه دوري برويم شايد ما هم مثل شل سيلور استاين اگهي بزنيم :

" كسي يك كرگدن ارزان نمي خواهد؟!!!"



مي شود كسي بيايد و عجالتا با اين اعضا و جوارح ما صحبتي كند و خوب متقاعدش كند

كه رها بانو الان وقت ندارد و ناز و اطوارش را بگذارد براي بعد ؟!!!خدا را چه ديديد شايد به

حرف شما گوش كرد،‌اين روزها بدجوري وسط كار ارور ميدهد!

 

كسي را سراغ نداريد به مادر و پدر به سفر رفته ما تلفن كند؟ يا بجاي ما فكر كند جمعه

كه بر مي گردند غذا چه درست كنند؟! اصلا بيايد به جاي ما خانه را تميز كند . دستشويي

 را امروز صبح خودمان سابيده ايم ، گفتيم تا خوشحال شويد!

 

كسي را سراغ نداريد بجاي ما سري به وزارت ك.ار بزند جهت باز كردن پرونده بي.مه بي.كاري؟

دلمان خوش بود حداقل يكماهي سر كار نمي اييم و خوب تمركز مي كنيم روي كارهايمان.

حالا شده ايم نخودي شركت و به قول خودشان از ما تقاضا كرده اند تا هر وقت كار پيدا

نكرده ايم لطفي در حق اينها بكنيم و اينجا باشيم. حق و حقوقمان هم محفوظ است و

نامه هم به ما داده اند تا برويم دنبال كارهاي بي.مه بي.كاري!!!

 

اگر پرستار خوبي سراغ داريد به ما معرفي كنيد، احتمال دارد از فردا در نقش " فلورانس

نايتينگل " ايفاي نقش كنيم ، تا مادر جانمان از سفر برگردند!!!راه دوري نمي رود خير

ببينيد انشالله !

 

كسي را سراغ نداريد بجاي ما تمرين فل. وت كند دخترك بدجوري بهانه گير شده و هي غر

مي زند بجان ما كه تو اصلا با من تمرين نمي كني ؟ تو اصلا من را دوست نداري؟ و لب

ورچيده نق نق مي كند.

 

كسي را سراغ نداريد بيايد به اين كتابهايي كه به ما دهان كجي مي كنند براي خواندنشان

و دلمان تنگ شده برايشان رسيدگي كند و بجاي ما كمي كتاب بخواند.

 

كسي را سراغ نداريد بجاي ما كمي دو.چرخه سواري كند بخاطر فشار كاري و بيماري

 ارديبهشت ماه فقط صد و بيست كيلومتر ركا.ب زده ايم.دلمان برايش تنگ شده است.

 

كسي را سراغ نداريد بيايد اين چرخ زندگي ما را كه دور وحشتناكي گرفته كمي ارامش كند؟!

 

هلپ مي پليزززززززززززززززززززز

 

 

پي نوشت دوستانه: عزيزان مهربونم كه نگرانم بوديد و با كامنتهاي پرمهرتون، ايميل و

تلفنهاتون جوياي حالم شديد ، از همه تون بي نهايت ممنونم و شرمنده كه نگرانتون

كردم. دوستايي  كه نگران نبودند هم دستشون درد نكنهُ اره بابا نگرانی اصلا چیز خوبی

نیست .

 

 

 


برچسب‌ها: روزانه نوشت
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391 ساعت 8:13 توسط رها |


Businesswoman writing on paper Stock Photo

 

برایت هزاران بار نوشتم و هزارن کاغذ پر شد و مچاله ، هزاران قلم شکست و تمام شد!

اما هیچ کدام گویای غم درونم نبود.

برایت هزاران بار از هزاران نبودن ، شكستن و درد گفتم اما كسي نبودي كه ان را درك

كني ، كسي نبودي كه بفهمي ! كسي نبودي كه تكيه كنم بر تو و بگويمت از انچه مرا

ازرد.

برايت هزاران هزار بار از نزديك بودنهاي دور گفتم ، از اين كه هستي و نيستي اما هيچ

ندانستي از چه مي گويم.

ديگر چيزي به به پايان يكسال دوريمان نمانده است،‌يكسال از ان تاريخي كه براي هميشه

ان خانه را ترك كردم ، يكسال از ان همه دوري ، از ان همه دروغي كه براي جدايي سر بافتي!

و ندانستي كه در پس تمام اين دورغها روزي خواهد رسيد كه بايد پاسخگو باشي...!

من نيز هزارن بار چون تمام كاغذهايي كه برايت نوشتم و مچاله شد ، مچاله شدم. من نيز

چون تمام ان قلمها كه شكست ، شكستم ... سخت بود اما گذشت! چون درختي خشك در

كويري سوزان بودم كه اميد به اسمان داشت تا باراني ببارد بلكه سيراب شود . ريشه ام

به تمامي خشك بود ، حفره هاي قلبم در تمام روزنها اب را فرياد مي زد اما هيچ نبود و

هر انچه بود همه سراب بود!!! خدايا چه مي شود؟ پس زمينه تمام روزهايم همين سئوال

بود: " خدايا چه مي شود؟!!!" و اتفاق افتاد انچه كه از ان فرار مي كردم. و تمام اسمان بر

سرم اواري شد  و تمامي برگهاي خشكم به يكباره فرو ريخت. حالا خشك بودم و عريان...

عريان عريان عريان!!!

حالا ديگر " خدايا چه مي شود ها ؟" تبديل شده بودند به " خدايا چه كنم ها؟!" گم شده بودم

چون كودكي كه  ادرس خانه اش را نمي داند و زبانش هم بند امده بود از ترس . گيج بودم

و مبهوت... حجم سنگين اوار ان قدر سهمگين بود كه تمام وجودم زخم شده بود.

اما مي داني ان روزها گذشت، روزي بيدار شدم و ديدم هنوز اسمان مي درخشد ، هنوز

ان دورترها ابرهايي هست كه بيايد و خيس بارانت كند و تو ارام ارام جوانه بزني . هنوز

كساني هستند كه تو را دوست دارند ، هنوز خدا هست !ان روز بود كه دريافتم هنوز

نمرده ام. هنوز به تمامي خشك نشده ام. ارام ارام شاخه هايم را تكاني دادم كه خشك بود

اما درد داشت . ريشه ام را با قطره هايي كه مي باريد خيس مي كردم. حالا كم كم تمام

شاخه هاي خشكم ، جان گرفته اند. هنوز مانده تا به تمامي سبز شوم. خوب كه نگاه

كني چند تايي برگ كوچك مي بيني كه جوانه زده اند.

مي داني تو رفتي مثل هزاران رفتني كه بايد مي رفت. مثل هزاران رويايي كه بايد تمام

مي شد! مثل هزاران هزاران نماندنيها ...! و مي دانم روزي باز خواهي گشت و ايمان دارم

كه تنه خشكم كه ان روز سبز سبز است را در اغوش خواهي كشيد و خواهي گفت :

" مرا ببخش " !!! و من از خدا ميخواهم ان روز ان قدر بزرگ شده باشم كه تو را به تمامي

ببخشم و رهايت كنم !!!

 

 

براي تو كه هيچ وقت نخواهي خواند !

 

 

 


برچسب‌ها: دل نوشته
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 10:18 توسط رها |


Home | Archive | Email